نفسم تولدت مبارک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸ :: ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

گرفتاریها اینقدر زیاده که دارم تولد پسرم رو اینجا با تاخیر تبریک میگمخجالت.

نفسم تولدت مبارک

از همه دوستان گلم که با کامنت و sms و ... تولد یونا رو تبریک گفتن تشکر میکنم و باید من رو ببخشید~~19 چون فرصت ندارم به وبلاگهای تک تک شما عزیزان سر بزنم.تو اداره  که خیلی مشغولم و تو خونه مشغولتر و اندک زمانی هم که میمونه مهندس کوچولو به مامان لیلی فرصت پشت کامپیوتر رفتن رو نمیده.

ما برای تولد یونا تصمیم گرفتیم بریم پیش مامان عاطی اینا و همونجا براش جشن تولد بگیریم.متاسفانه اکثر دوستان سفر بودن و جشن تولد کنسل شد {#emotions_dlg.e10}ولی براش کیک و یه جشن خانوادگی  کوچولو گرفتیم.

اینم آقا یونای تازه متولد شده-یکساله-دوساله و سه ساله :

دوشنبه(٢۶ مرداد) روز حرکت :

یونا : مامان من میرسونمت خوووب میام اداره دنبالت. با ماشینمماشینم پرایده. سوار بشو بببرمت پیش مامان عاطی اینا.باشه؟

من : باشه.پسرم لااقل یه ماشین بهتری ماشینت باشه

یونا : مثلا چی باشه ؟ 205 خوبه ؟

من : هر چی دوست داری پسرم.اشکال نداره

یونا : تو کجا میشینی ؟

من : من جلو

یونا : جلو که من میشینم که رانندگی کنم

من : پس من پشت(ماشین یونا جای یه نفر جلو و یه نفر پشت داره)

چمدون رو که بستم :

یونا : پس اینو کجا بذاریم جا نداریم که

من : اینو با بابا سعید میفرستیم

یونا : بابا سعید هم میااااد؟

و موقع حرکت کلی با یونا صحبت کردیم که راضی شد با بابا سعید بریم و میگفت با ماشین خودش بریم.

الیسا خانم نااااز(نی نی خاله نگار دختر خاله من) سه شنبه صبح(٢٧ مرداد) به دنیا اومد و یونا خیلی دوستش داشت و ذوقش میکرد.

 الیسا خانم

 

روزی که الیسا دنیا اومد همه برای دیدنش رفتیم بیمارستان و یونا و محمد امین(پسر خاله ام) رو گذاشتیم پیش عمو رحیم(بابای محمد امین) موقعی که رفتم دنبال یونا با بغض پرید تو بغلم و زد زیر گریه همون موقع محمد امین هم با گریه از اتاق در اومد و یه نگاهی به ما کرد و برگشت تو اتاق و عمو رحیم هم خواااب خواااب بود.آخرش نفهمیدیم دو تا وروجک سر چی دعواشون شده بود.یونا که میگفت محمد امین رو دوست ندارم اسباب بازی هاشو به من نداده ولی دو تا شانسی دست یونا بود که یکیشو  مثلا برای محمد امین گرفته بود.خدا میدونه دوتایی چه بر سر عمو رحیم آورده بودن که بیهوش شده بودخنده

 یونا و محمد  امین  (این عکس مربوط به روز بعد از دعواشون است) :

یونا و محمد امین

 پنج شنبه(٢٩مرداد) نوبت آتلیه برای عکس گرفتم ولی یونا اینقدر شیطنت کرد که توی راه  خوابش برد و فقط من و بابا سعید عکس گرفتیم و این هفته میخوام ببرمش آتلیه .تو سفر سنگ تموم گذاشت از شیطنت به حدی که به زور تونستیم نگهش داریم که همین چند تا عکس رو جمعه صبح(٣٠ مرداد) با کیکش بگیره.وروجک همش عصای مامان جون (مادربزرگم) رو برمیداشت و عینک بابا جون (بابای من) رو از چشمش در می آورد و پرت میکرد.خجالت و بقیه کارهاش دیگه بماند نگم بهتره خجالت

 عکسای جشن کوچولوی آقا یونا :  

کادوهای آقا یونا :

خاله هاله: یه خرس خوشگل

 مامان عاطی و بابا جون : چک پول

خاله آنی : اسکوتر 

 خاله نیلان : اسم این سازه رو نمیدونم چیه خجالت-کتاب می می نی-لوح صدای نرم افزارهای تاتی(یونا خیلی دوستش داره و میخوام براش بقیه لوح هاش رو هم بگیرم)-پازل چوبی- 

خاله سمی و عمو سهیل : اسباب بازی

جمعه صبح با مامان عاطی و بابا جون رفتیم اسکله برای خرید ماهی.مامان عاطی قبلا زحمت خرید میگو رو کشیده بود.

اسکله :

جمعه بعد از ظهر برگشتیم اهواز.جریان مهد یونا رو مفصلا تو پست بعدی تعریف میکنم.تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed