مهندس کامپیوتر کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸۸ :: ٦:٢٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این روزها اینقدر گرفتارم که نمیتونم وبلاگ گل پسرم رو به روز کنم. از تازه های یونا بگم که دیگه آقایی شده برای خودش و صحبتاش خوشمزه تر و شیرین تر شده و شیطنتاش هم دیگه نگم بهتره مژه

یونای ما حسابی فنی شده و مرتب با جعبه ابزار و پیچ و دریل واره سرو کار داره:

یونا : مامانی ببین تخت امیر شهیاد خراب شده میخوام درستش کنم پیچ هم بزنم بهش .اول باید دریلش کنم ببین

و با یه اسباب بازیش خیلی بامزه ادای دریل کردن و صدای دریل رو در میاره

بعد : مامانی ببین حالا اره اش میکنم

(یه سری ابزار کوچولوها رو خاله آنی براش گرفت که دریغ از یک تیکه سالمش. یه سری دیگه هم خودم براش گرفتم که به خونه نرسید و تو پاساژ دستش بود و گمش کرد و الان هم که ترجیح میده با ابزار بابا سعیدش کار کنه و وقتی بابا سعید  خونه نیست نمونه اش عکس زیر است) 

مثلا در حال اره کردن

 

و نتیجه اش داغون شدن لبه تخته که میبینید :

نتیجه نجاری آقا یونا

یونا:حالا پیچش میکنم که درست بشه

و من : متفکر

و آقا یونای ما به کامپیوتر به حد خیلی زیادی علاقه مند تر و وابسته تر شده.

مهندس کوچولو

 و از بیرون که میاییم هنوز لباس عوض نکرده میره کامپیوتر رو روشن میکنه. نفس مامان هنوز سه سالش نشده ولی خیلی قشنگ با موس کار میکنه کلیک میکنه با paint نقاشی میکشه رنگها رو که خیلی وقت است کاملا میشناسه حتی رنگای خاکستری و پر رنگ و کم رنگ هم تشخیص میده. میره رو پاک کن و نقاشیشو پاک میکن .folder هارو باز و بسته میکنه .حرکتشون میده.با کامپیوتر پازل بازی میکنه(پازل های این سایت برای بچه های هم سن یونا خیلی خوبه.اگه شما هم سایتی رو میشناسید لطفا برام کامنت بذارید) . cool disk رو جای خودش میزنه و ...

داشتم لباسها رو تا میزدم یه حوله خاکستری دستم بود :

یونا : مامانی ببین این رنگه آقا گرگه است مثل آقا گرگه که خاکستری است

یونا : بابا cool disk ام کجاست ؟ cool disk  من. نه cool disk  تو.

بابا سعید : نمیدونم بابایی دست خودت بوده

یونا : مامان cool disk ام  کجاست ؟ زود پیداش کن که دعوات میکنما

من :تعجب

یونا تو اتاقش بود و من تو آشپزخونه :

من : یونا مامان داری چیکار میکنی ؟

یونا : دارم کار میکنم (پشت کامپیوتر بود) دارم برا امیر شهیاد تام و جری میذارم . میخواد نگاه کنه . صداشو شنیدی ؟گذاشتم براش. (و صدای کارتن تام و جری با حداکثر volume به گوش رسید) 

موقع گوش دادن سی دی خروس زری به من میگه : حالا گوش بده حالا سازشو عوض میکنه دیدی ؟ سازشو عوض کرد.حالا میخونه یک دو سه خوند ...و با صدای بلند با خروش زری هم آوازی میکنه

و شبها با موبایل بابا سعید خروس زری گوش میده تا خوابش ببره.

من به بابا سعید : آهنگ گل بیتاب رو داریم؟ دلم خواسته گوشش بدم

یونا : دوست داری؟میخوای برات بذارم؟ عکسشم میخوایی؟عکسشو تو موبایلم دارم الان میرم موبایلم رو میارم عکسشو نشونت میدم.

من: آره پسرم دوست دارم

و با دو رفت تو اتاق و با cool disk اومد.

یونا:میخوای آهنگش رو بیارم برات رو ریسیول(ریسیور) بذارمش ببینی ؟دوست داری ؟ رو cool diskامه برات میذارمش رو ریسیول که ببینی؟باش؟(یونا جدیدا به باشه میگه باش)

من : باشه پسرم بذار برام.

و کول دیسک رو زد به ریسیور و همچنان جدی و پرتلاش : مامان میخوای اصلا آهنگاشو برات بذارم رو سی دی که تو کامپیوتر گوش بدی ؟

من : بذار عزیزم . کدوم آهنگو مامانی ؟

یونا : همون آهنگایی که من برات میخونم

ومیکروفن به دست : دوست داری کجا وصلش کنم ؟

من : هر جا دوست داری پسرم

و رفت که یه سر میکروفن رو بزنه به برق که من : نه مامانی اینجا خوب نیست خطرناکه

یونا : پس کجا خوبه ؟یه پیچ بهم میدی اینو بزنم توش

بعد  یه سوراخ تو میزپذیرایی پیدا کرد ومیکروفنش رو زد بهش و  شروع کرد به خوندن با صدای خیلی بلند : روباهه رو سوزوندیم...نه اینجا خوب نیست با کامپیوتر خوبه و جاشو عوض کرد و رفت تو اتاق و سیم میکروفنش رو زد به کامپیوتر

در حال نصب میکروفن به کامپیوتر

و بازم شروع کرد به خوندن...

خواننده کوچولو

یونا : الان برات ضبطش میکنم اول ببینم تو کدوم folderه ؟ اول رو این کلیک میکنم ببین این که شبیه کامپیوتره(منظورش مای کامپیوتره)

بعد که پنجره  باز شد : بعد رو اون کلیک میکنیم  که عکس سی دی است.فهمیدی؟یاد گرفتی؟

من : بله پسرم

اینم از درخواستی آهنگ گل بیتاب که به خروس زری ختم شد.

یونا : دوستم امیر رضا یه سی دی داشت شعرشو یادم اومد برات میخونم.میخوای سی دی شو برات بذارم ؟

من : بذار مامانی

یونا : سی دیش مدرسمونه.فردا برات از مدرسمون میارم

من : این دوستت که میگی کجاست ؟ کجا با هم آشنا شدید ؟

یونا : تو مدرسمونه.مدرسه هادی و هدی (هادی و هدی اسم مهد کودکیه که اگه خدا بخواد میخوام یونا رواز شهریور ببرم اونجا)

من: مگه امیر شهیاد دوستت نبود ؟

یونا : اون که همش اذیت میکنه

یونا بعد از بیدار شدن از خواب : مامان ببین بعد که من رفته بودم مدرسه چراغا این و این و این و همش خاموش کرده بودم تو و بابایی هم رفته بودید اداره... امیر شهیاد اومد همه چیزا بهم ریخت تلوزیون پرت کرد همه چی پرت کرد.خیلی پسر بدی است.بی ادبه.

و نتیجه : یونا سه تا دوست خیالی داره.امیر شهیاد که شیطنتهای یونا رو گردن میگیره.امیررضا همکلاسیشه.با محمدرضا تلفنی صحبت میکنه.تعداد دوست خیالی های یونا در حال افزایش است.

راستی یونا میکروفنش رو هم خیلی دوست داره و  مرتب میکروفن رو به قول خودش به پیچ (بیشتر به کامپیوتر)وصل میکنه  و آهنگی که دوست داره (بی تو زمونه ا ن د ی -آره والا ا ن د ی-مثلا حرفای تو کاش میشد قند و عسل مهرشاد و ... )رو میذاره(وروجک جای همه فلدرهای مربوط به خودش رو میدونه) میکروفن به دست میخونه و به قول خودش رقص میکنه .از بعد از فوت م ا ی ک ل و پخش بیشتر کلیپاش به م ا ی ک ل هم علاقه مند شده و بابا سعید براش ریخته تو کامپیوتر. میپرسه : بابا سعید م ای ک ل اینا تو کدوم folder است ؟(الان هم که جاشو یاد گرفته نپرسیده خودش میذاره)

 

بابا سعید چند تا کیک براش گرفته بود و یونا همه رو یکی یکی بازمی کرد و نخورده میرفت بعدی رو باز میکرد.

بابا سعید : بابایی همه رو باز نکن شما که نمیخوری یکی رو بذار فردا ببر با خودت خونه مامان جون.

یونا با اشاره به کیکای باز شده : اشکال نداره اینا رو میبرم

بابا سعید : زشته بابایی باز شده ببری

یونا : عجب بابایی ما داریم والله

عکس روی کیکش رو نشون میده میگه : مامان ببین چه باحال تبلیگش(تبلیغش) عکسه کیکه روش زده.باحاله ها.دیدی؟

چهارشنبه هفته قبل رفتیم نمایش بز بز قندی .

نمایش بزبزقندی

یونا از اول تا آخرنمایش رو با دقت نگاه کرد و از سر جاش  تکون نخورد.برای اینکه گلوش خشک نشه بهش خوردنی میدادم ولی هر خوردنی بهش میدادم نمیخورد و با چشمای گرد نگاه میکرد و میپرسید.

یونای با دقت

متاسفانه چند تکه از داستان با اون چیزی که ما برای یونا تعریف کرده بودیم و تو کتاب داستانش بود تفاوت داشت که براش سوال بود یکی دست خانم بزی و آقا گرگه بود که ما به یونا گفته بودیم دستای آقا گرگه سیاه بود و زد توی آرد که سفید شه و شبیه دستای خانم بزی بشه ولی تو نمایش دست خانم بزی حنایی بود و آقا گرگه یکی از دستاشو مثلا حنا زد که شبیه دستای خانم بزی حنایی شه(یه دستش دستکش حنایی بود یه دستش دستکش سیاه)و یونا میگه دست گرگه سفید نبود یکیش سیاه بود یکیش حنایی(خانم کارگردان خبر ازکنجکاوی یونا وروجک ما نداشت مگرنه هر دو دست آقا گرگه رو دستکش حنایی میکرد).و اینکه آخرش که خانم بزی و آقا گرگه جنگ کردن  نمایش تمام شد یونا نگران آقا گرگه بود و میگفت آقا گرگه چی شد ؟چرا سنگ تو شکمش نکرد.میخوام گرگه دوباره رقص کنه.

بعد از نمایش راضی به عکس گرفتن نشد و به زور این عکس رو با منگول گرفت :

یونا و منگول

و یونا از روزی که رفتیم نمایش شبها با یه دونه بلیط از نمایش بزبزقندی میره تو رختخواب و ما باید از رو عکس بلیط براش داستان بز بز قندی رو ان بار تعریف کنیم تا خوابش ببره دیگه کتاب بزبزقندیش رو قبول نداره.

پنج شنبه هم با هستی کوچولو و مامان و باباش(خاله نگار و عمو کاوه) شام رفتیم خونه هستی خانم و عمو علی و خاله هاله که خاله هما(خاله هستی) هم مهمونشون بود.یونا بازم میرفت و میومد و هستی کوچولو رو میبوسید.(لطفا این تکه رو عمو کاوه نخونه)

یونا و هستی مامان بازی میکردن و هر دو تاییشون میخواستن آشپزی کنن  هستی خانم میگفت من آشپزی کنم یونا بره سر کار پول بیاره ولی یونا راضی نمیشد بره سر کار و میگفت من هم میخوام غذا درست کنم.خلاصه من واسطه شدم و هستی خانم رو راضی کردم که دو تایی آشپزی کنن.

آقا یونا و هستی خانم(آشپز کوچولوها)

بعد خونشون که خاله هاله براشون درست کرده بود خراب شد و گفتن که زلزله اومده .

یونا : بابا سعید خونمون زلزله اومده خراب شده.بریم درستش کنیم.جعبه ابزار دارن که درستش کنیم ؟

یه خورده هم با هستی خانم با آهنگ چیه و چرا رقص کردن و هستی کوچولو هم دست میزد و ذوق میکرد.

یونا و هستی در حال رقص

یونا در حال رقص کردن

بعد از شام هم همگی رفتیم با ماشین  دورزدیم و بستنی خوردیم.موقع بیرون اومدن از خونه مامانها و نی نی ها با هم سوار آسانسور شدن که بابا ها سری بعد بیان.یونا گریه کرد که من میخوام با بابا یی بیام. یونا رو فرستادیم بیرون و تا رفتیم پایین هستی گریه کرد که اونم میخواد با باباش بیاد و تو پارکینگ :

یونا : هستی چرا گریه میکنی ؟ من اومدم که...(بچه ام اعتماد به نفسش بالاست فکر کرده هستی برای اون گریه کرده)

نتیجه این مهمونی و مامان بازی هستی و یونا به اینجا ختم شد که مجبور شدیم برای یونا اینو بخریم خجالت:

یونا و ظروف آشپزی

یونا با خمیر کتلت درست میکنه و میده به من : خوشمزه است بخور ببین خوشت میاد دارم کتلت درست میکنم

و امروز که کتلت درست میکردم مایع کتلت رو دادم بهش حسابی با وسایلش مامان بازی کرد.

یونا : من نتونستن سرخش کنم بگیرش برام رو گاز سرخش کن.

بچه ها همه چیز براشون جالب و متنوع است حتی آژانس و راننده اش.یونا به آژانس میگه آدامس.و اینقدر راننده رو نگاه میکنه که من این شکلی خجالتمیشم.وقتی هم که پیاده میشیم این نگاه ادامه داره تا وقتی ماشین و راننده از ما دور شده و محو میشن.

یونا سوار دوچرخه اش و تو خونه : مامان ل ل (باکسره)مامان ل ل(یونا جدیدا به من میگه مامان ل ل ) من آدامسم(آژانسم) بیا برسونمت.اول کجا میری ؟

من : اول میریم 13 شرقی خونه مامان جون پسرم رو میرسونم بعد میرم اداره.

یونا : باش. بشین پشت تاکسی من .ببرمت 13 شرقی.

و من پشت دوچرخه یونا مثلا سوار میشم.

یونا : رسیدم. اینجا 13 شرقیه.دیگه کجا میری؟ اداره ؟ باش میرسونمت اداره.بشین تا برسونمت.اینم اداره ات.

من : دست شما درد نکنه چقدر بدم خدمتتون

یونا: هزارو پونصد تومان 

قربونش برم با انصاف هم هست.

و نیمه شعبان مبارک  

 تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed