روز پدر +تولد باباجون+یونا و آرایشگاه+مهمانی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ :: ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام و صد سلام به همه نی نی های ناااز  مامانهای فداکار  و باباهای مهربون

اول از همه  تولد امام علی (ع) و روز پدر رو به باباسعید نازنین بغلو بابا جون های یوناقلب و همه پدرهای خوب و مهربون تبریک میگم و براشون سلامتی و تندرستی آرزومندم. 

 

اینم یونا و بابا جون های مهربون :

یونا و باباجون(بابای بابا سعید)یونا و بابا جون(بابای مامان لیلی)

امروز از طرف اداره  با یونا رفتیم و برای بابا سعید گل گرفتیم :

من : یونا به بابایی گل رو که دادی بهش چی میگی ؟

یونا : میگم خدارو شکر

و آقا یونای ما خیلی شاد و سرحال به بابا سعیدش گفت روز پدر مبارک و خستگی رو از تن باباییش در آورد.

سعید من, همراه و دوست خوب من , پدر با حوصله و فداکار یونا,من و یونا یه عااااالمه دوستت داریمبغل

و امسال روز پدر با تولد بابای گلم همزمان شده.بابای خوب و فداکارم تولدت مبارک قلبخیلی دوست داشتم امسال رو که روز پدر همزمان با تولد شماست پیشتون باشم ولی متاسفانه نشد دل شکسته.بابای گلم دست زحمتکشت را از راه دور میبوسم ماچبه خاطر همه مهربونی هایت,  دلواپسی هات لحظه  دلواپسی های من, ذوق کردن هایت موقع پیشرفت و خوشحالی من ,اشکهای جمع  شده در چشمهای زیبایت موقع شادی و غم من , به خاطر دعاهای خیرت و... و ...و ...سپاسگذارم وشرمنده ام که نتونستم و نخواهم توانست قطره ای از دریا دریا زحماتت رو جبران کنم.هرگز فراموش نمیکنم که شبهای امتحان کنارم تا صبح بیدار میموندی که من تنها نباشم و خوابم نبره و همیشه و همه جا مثل یه فرشته مهربون کنارم بودی و هستیبغل از خداوند مهربون برایت سلامتی آرزو میکنم بابایی مهربونم.

بریم سراغ آقا یونا : سه شنبه رفتیم بیرون یه مقدار خرید داشتیم آقا یونا هم دوچرخه اش رو آورد و گفت :بابایی میگما خوب خوب اجازه میدی دوچرخمو بیارم بریم پارک من بازی کنم بعد با دوچرخه ام هم بازی کنم؟

بابا سعید : بیار پسرم

یونا : مامانی بابا اجازه داد من دوچرخه خودمو بیارم.تو اجازه میدی؟

من : بیار پسرم

یونا : باشه باشه میارمش

بعد طبق معمول با دوچرخه اومد تو آسانسور و تو حیاط هم دوری زد :

تو ماشین پیشنهاد دادم که آقا یونا رو ببریم آرایشگاه  :

من : پسر قشنگم امروز بره آرایشگاه موهاشو کوتاه کنه که خوشگل تر بشهبغل

یونا : نه ه ه  ناراحت نمیخوام برم

من : شما میری با بابایی آرایشگاه من هم میرم برات یه جایزه میگیرم تا شما موهاتو کوتاه کنی من هم با جایزه میرسم بغل

یونا : باشه. من و بابا یی میریم آرایشگاه تو هم برو برام جایزه بخرخوب.بعد من موهامو کوتاه میکنم خوگشل میشم.بعد بابایی بشینه موهاشو کوتاه کنه که من خوشحال بشم.بعد دیگه بریم پارک من بازی کنم دوچرخه سواری هم کنم.باششه

بله رو که از یونا گرفتیم سریع رفتیم آرایشگاه(بین الملل تو زیتون) و تا پدر و پسر رفتن تو آرایشگاه من هم سریع رفتم از همون دور و برا براش جایزه گرفتم.و حالا داشته باشید یونای من با موهای کوتاه جایزه به دست : 

گل پسر قند عسل

بابا سعید تو آرایشگاه فقط ازش فیلم گرفت و عکس نگرفت .برای همین عکس تو آرایشگاه نداریم ناراحت

پنج شنبه با عمو علی و خاله هاله و هستی خانم رفتیم خونه دوست مشترک بابا سعیدو عمو علی  (عمو کاوه و خاله نگار) که یه دختر خانم خوشگل هم دارن به اسم هستی موشه.موقع رفتن آقا یونا کیف من و کیف خودش رو پراز اسباب بازی کرد به حدی که در کیف من بسته نمیشد و با کیف در باز رفتم مهمانی.اینم یونا و هستی خانها :

یونا عسلی و هستی خانمهای خوشگل

 اینم شکار لحظه ها خجالت(یونا همش هستی کوچولو رو بغل میکردبغل و میبوسیدماچ پسرم عاشق بچه هاستقلب ): 

شکار لحظه ها 

یونای من

 تو مهمونی هم آقا یونا خیلی بهش خوش گذشت ولی نکته اش اینجا است که یونا تو هر شرایطی دوست داره من هم تو بازیها و صحبتاش کنارش باشم و همش منو صدا میزد که برم تو اتاق پیش بچه ها و همبازیشون بشم یا وقتی میدید دارم با خاله هاله و بقیه صحبت میکنم میگفت صحبت نکن با من صحبت کن.تو خونه خودمون هم همینجوریه تنهایی بازی نمیکنه و من یا بابا سعیدباید کنارش باشیم .

توی راه برگشت هم کلی برامون صحبت کرد و تعریف کرد و شعر خوند و دل برد و آخرش هم کلی گریه کرد که بریم خونه اون یکی هستی و نریم خونه.

خاله هاله برای هستی پمپرز خریده بود( هستی و یونا شبها پمپرز میشنخجالت) :

یونا : این مامی کیه سوالمال هستیهسوالهستی مامی میشهسوال

خاله هاله: نه خاله خریدیم برای نی نی همسایهدروغگو

یونا :چرا مامی میشه.وقتی رفته بودیم با هم اونجا پس چرا مامای میشد؟(منظورش مالاقا بود .وقتی با هم رفته بودیم مالاقا(تقریبا ١ ماه قبل) موقع خوابیدن یونا دیده بود هستی مامی میشه)

عمه سحر یونا یه دفترچه با یه عااالمه شعر به یونا داده که من مرتب براش میخونم و جدیدا یونا این دو تا شعر رو بیشتر از بقیه دوست داره و حفظ شده :

انگشت:

اولی سنتور میزنه دی دینگ دینگ دی دینگ دینگ

دومی سنتور میزنه دادام دام دادام دام

سومی شیپور میزنه دودوم دوم دودوم دوم

چهارمی آواز میونه لالای لای لالای لای

پنجمی گفت من که منم یه کار بهتر بلدم

اومد برقصه آقا شصت افتاد و دندونش شکست

 یونا همیشه بعد از خوندن این شعر میگه : گریه هم کرد سوال

اینم نقاشی این شعر است که براش کشیدم : 

ورزش :

١ که میگم دستا بالا                ١-٢-٣-۴  

٢ که میگم دستا جلو              ١-٢-٣-۴ 

٣ که میگم دستا کنار              ١-٢-٣-۴  

۴ که میگم دستا کمر             ١-٢-٣-۴   

 ۵ که میگم کمر به راست       ١-٢-٣-۴    

۶ که میگم کمر به چپ          ١-٢-٣-۴  

 ٧ که میگم بشین پاشو         ١-٢-٣-۴   

٨ که میگم بگین هوراهورا  

(رنگها و شکلهای کنار آدمکا و عینکاشون به سلیقه یونا انتخاب شده)

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed