گزارش سفر مشهد + یونای 34 ماهه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸۸ :: ٤:٤٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گلم

اول از همه روز مادر رو با تاخیر به همه مامانهای مهربون تبریک میگم

ما از سفر برگشتیم و مامان عاطی اینا دیروز صبح رفتن.جاشون خیلی خیلی خالیه.

برای همه دعا کردم از امام رضا سلامتی همه نی نی های وبلاگی رو خواستم.

این دومین سفر یونا به مشهد بود اولین بار وقتی هفت ماهه بود بردیمش که متاسفانه تو دندون در آوردنش بود و همش تب داشت .قبل از به دنیا اومدنش نذرش کردم ببرمش زیارت امام رضا و نیت کردم برای کبوترهای امام رضا با دستای خودش گندم بریزه. و این سفر یونای من تو گندمهای کبوترها چرخید وبراشون گندم ریخت و در امام رضا رو بوسید و تو صحن حرم کنار من نشست و صلوات فرستاد... و خدارو شکر میکنم که نیتم برآورده شد و پسرکم رو صحیح و سالم بردم پابوس امام رضا.

 سفر خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت فقط جای بابا سعید خالی بود و همش به فکرش بودیم.

گنبد امام رضا که مثل همیشه میدرخشید.یونا روزها میگفت چرا چراغها رو روشن نمیکنن؟و  با دقت و ذوق گنبد طلایی امام رضا رو نگاه میکرد و خیلی دوستش داشت.

تو این چند روز گل پسر ما سه بار رفت شهر بازی.دو بار سرزمین عجایب و یکبار شهر بازی پروما.وروجک دیگه خودش کارت میکشید و بازی میکرد.بار اول که رفتیم شهر بازی نشست که صورتش رو گریم کنه ولی زود حوصله اش سر رفت و بلند شد برای همین است که تو عکس صورتش نصفه گریم داره.

دو تا عروسک تام و جری تو پاساژ الماس شرق بودن که تبلیغ بازار چینی ها رو میکردن.یونا همش دوست داشت بایسته و اونا رو نگاه کنه.اینقدر خوشش اومده بود که ما رو برای بار دوم کشوند به این پاساژ.جالبه که حاضر نبود بهشون نزدیک بشه و ازشون میترسید ولی دوستشون داشت.جری به یونا گفت : من باهات که دوستم و یونا این جمله رو تا حالا خدا میدونه چند بار گفته که جری به من گفت من باهات که دوستم.یونا به من میگفت بهشون بگو من سی دی تون رو دارم و هر روز نگاه میکنم.

رفتیم بانک و یونا برگه نوبت گرفتن رو یاد گرفت و همش میگفت بریم بانک میخوام بلیط تام و جری رو بگیرم بدم بهشون بگم بیایید بلیطتون رو بگیرید.خلاصه یونای بلا بابا جون رو مجبور میکرد که باهاش بره بانک و فلفل خان نوبت بگیره.

یونا با پسر دو تا از همکارهای من هم دوست شد و با هم بازی میکردن.امیر ارسلان و علی دوستای آقا یونا تو این سفر بودن.

یادم رفته بود بگم که این سفر رو از طرف ادارمون رفتیم .

مادر یکی از همکارهای من به یونا : اسم شما چیه ؟

یونا : یونا

مادر همکارم : یونا یعنی چی ؟

یونا : بذار فکر کنم ... یعنی روشنی

یونا یعنی خداوند میدهد و شکر خدای مهربون که یونا رو به من داد و نعمت رو بر من تمام کرد.ولی نمیدونم  یونا روشنی رو از کجا آورده ؟!

و حالا عشقولانه های یونا :

من : شما پسرمی. عمرمی. عزیزمی. جونمی. قشنگمی. دیگه چی من هستی ؟

یونا : نفستم

من : قلبماچ

امروز من به یونا : مامانی دلت برای مامان عاطی اینا تنگ نشده؟

یونا : بله تنگ شده .خیلی ژیاااد.

من : مگه دوستشون داری ؟

یونا : بله دوستشون دارم. خاله نیلان خاله آنی بابا جون مامانی همه رو دوست دارم.خودمم دوست دارم

و یونای من سی و چهار ماهه شد.دو ماهه دیگه مونده تا گل پسرم سه ساله بشه هورا

بریم سراغ عکس :

یونا در کوه سنگی :

یونا در حرم امام رضا (س) :

یونا در سرزمین عجایب :

یونا در الماس شرق :

یونا در شهربازی پروما :

یونا در زیست خاور :

چند تا  عکس دیگه رو اگه دوست داشتید میتونید در link زیر(روبه روی نظرات دیگران) ببینید.


 یونا در شهر بازی پروما :

یونا در سرزمین عجایب :

یونا در حرم :

یونا در زیست خاور :

یونا در کوه سنگی :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed