یونای باهوش - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

وقتی عکسای کوچولویی یونا رو میبینم باورم نمیشه که این موش کوچولوی تپل همون پسرک شیطون و باهوش و شیرین زبون من است.

بریم سراغ تازه های یونا :

هستی خانم بلا یه رژ لب داشت که تمام هم شده بود و از روزی که با هم رفته بودیم بیرون تو ماشین ما جا مونده بود.یونا دیدش و چون تمام شده بود اینطرفش کرد و اون طرفش کرد و خلاصه سر در نیاورد هستی چطوری اون روز تو ماشین به لبش مالیده آخه همون روز  هستی خانم تو ماشین ازش استفاده کرده بود و شاه پسر ما دیده بود.

من : مامانی تمام شده عزیزم برای همینه که نمیتونی ازش بزنی.

و چون دیدم بچه ام دلش خواسته خجالتو داره این بر و اون برش  میکنه گفتم : برات میخرم

یونا : خواستی بخری ی ی خووووب  پسرونش رو بخر

اگه رژ لب پسرونه سراغ دارید لطفا آدرسشو برام کامنت بذارید چشمک

بهاربیست                   www.bahar-20.com

سه شنبه اولش رفتیم خرید و یونا طبق معمول چرخ خرید رو پر کرد. وروجک  علاوه بر تنقلات خودش هر چیزی چشمش میبینه رو هم برمیداره :

یونا : مامانی سماق نداریم سماقم برداشتم.عدس داریم؟...

دیدم دو تا بسته چوب شور برداشته گفتم : پسرم چرا دو تا برداشتی؟

یونا : یکیشو برا فرناز(همکلاسیش) برداشتم

این پسر ما از حالا هوای دخترا رو داره .

 برای یونا مقوا و آبرنگ گرفتم آبرنگ قبلیش رو که خاله نیلان داده بودش یه جورایی خرابش کرده بود.یه آبرنگ هم برای هستی خانم گرفتیم.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا دقتش به همه چیز زیاده حتی به کارهای خونه و جاهای وسایل .بردمش حمام میگه : مامانی حمامو شستی ؟

گفتم : نه پسرم.حمام که تمیزه

یونا : چرا شستی ببین شسته شده

دقت کردم دیدم بابا سعید وسایل رو یه کم جا به جا کرده .

بهاربیست                   www.bahar-20.com

سه شنبه  براش فسنجون فرستاده بودم خونه مامان جون .اومدیم خونه :

یونا : مامانی من دلم بادمجون خواسته

من : مگه فسنجون نخوردی ؟

یونا : خوردم ولی دلم بادمجون خواسته که سیب زمینی نی هم توش ایطولی بریزی بخورم

من : قربونت برم دیروز که شما این غذارو خوردی. باشه فردا برات درست میکنم الان بیا با مامانی فسنجون بخور .

یونا :  از اون سیب زمینی نی یا درست کن که ایطولی نرمش میکنی توشم گوجه میریزی.ولی پیاز نریز.پیاز خوشم نمیاد.

من : چشم عزیزم

براش سیب زمینی گذاشتم آب پز شه 5 دقیقه بعد :

یونا : شینسل دلم خواسته که سس بریزم روش بخورم

من : شما که گفتی سیب زمینی با گوجه میخوای ؟

یونا : نه شینسل دوست دارم.ببینم داریم تو یچخال ببینم شینسل  داریم یا یکی بوده

براش شینسل سرخ کردم و سیب زمینی رو بعد از ظهر خورد.خوردن بچه ها هم حکایتی است یا نمیخورن یا باید چند نوع سفارش بدن تا آخرش به زور دو تا لقمه بخورن.

آقا یونا ایستاده بالای ماشینش  و من هم نشستم روی زمین:

یونا :مامانی بده غذا بخورم. 

من : پسرم دست مامانی درده بیا پایین تا بهت غذا بدم

یونا : نه اینجوری خوبه .

سفارشات گل پسر ما تمومی نداره . یه روز دیگه :

یونا : مامانی برام جوجه درست کن که ایطولی این طرفشو درست میکنی بعد اون طرفشو درست میکنی .بعد با خوشحالی با گوجه بده بخورم.جیگر درست نکن فقط جوجه درست کن.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

صفحه ای از مجله روزهای زندگی روکه عکسای بچه ها رو میزنه به یونا  نشون دادم و یه دور تقریبا سریع اسامی بچه ها رو براش خوندم خودش هم چند تا رو دوباره ازم پرسید تا فردای اون روز ...

یونا : مامانی برام تعریف کن.عکسای نی نی یا رو برام تعریف کن

من : دیروز که برات اسماشون رو گفتم پسرم حالا خودت یکی یکی نگاشون کن اسماشون هم بگو

عکسا رو نگاه میکرد و با خودش صحبت میکرد : این سهیله.عمو سهیل نه. سهیل(اسم عموی یونا سهیل است).

یونا : این چیه ؟

من به زیر عکس نگاه کردم و گفتم : حدیثه.اسمش حدیثه است.

یونا به یکی دیگه از عکسا اشاره کرد و گفت : این حدیثه است .

این حدیثه نیست .

نگاه کردم دیدم راست میگه اونی هم که یونا نشون میداد حدیثه بود و واقعا برام عجیب بود که چطور با یه دور خوندن اسامی رو یادش مونده آخه تو ردیف اول عکس یه پسر کوچولو هم سهیل بود و عکسا عکسای درشتی هم نبودن و یه عالمه عکس کوچولو کوچولو بود.

من : مامانی اسم دو تاییشون حدیثه است. هم این. هم این.

یونا با ناراحتی : نمیخوام اسم این هم حدیثه باشه ه ه میخوام اسمش یه چیز دیگه باشه

من : مثلا چی؟دوست داری اسمش چی باشه؟

یونا : مثلا پارسینایی ملینایی چیزی(پارسینا و ملینااسم همکلاسی هاشه) 

و این آقا یونای ما تقریبا اسم همه بچه های اون صفحه رو میدونه سجاد سهیل حدیثه و...

بهاربیست                   www.bahar-20.com

 بابا جون(بابای من) پشت تلفن بود و میخواست با یونا صحبت کنه.یونا هم سخت مشغول شیطنت بود :

من : یونا میایی با بابا جون صحبت کنی ؟

 یونا : نه از خود راضی

 من : چرا مامانی ؟

 یونا : برای اینکه حوصله ندارم  من الان خسته اماوه بعد که خستگیم رفت میام صحبت میکنم هنوز خسته گیم نرفته.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

دستمال های خونه ما هیچ وقت جعبه نداره.علتش رو حتما میدونید دیگهمتفکر ...بگذریم اینم یه جمله از آقا یونا :

یونا : مامانی این دستمال کلینسکه سفیده به نظرت کجااااست سوال

بهاربیست                   www.bahar-20.com

شب برای یونا کتاب آقا کوچولوی شاد رو خوندم :

یه آقا کوچولو بود که همیشه خوشحال و شاد بود و ...

فردا بعد از ظهرش داشتم روسریمو اطو میزدم :

یونا : چگد روسریت کشنگه

من : ممنونم پسرم چشمات قشنگ میبینه

یونا : روسریت خوشحاله شاده

قربونش برم منظورش این بود که رنگ روسریت شاده .ولی هنوز درست کاربرد شاد و خوشحال رو نمیدونست همش تقصیر این آقا کوچولوی شاده پسرم رو گیج کرده.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

از اتفاقات مهم این چند روز گیر کردن آقا یونا تو اتاق برای اولین بار بود. یونا با بابا سعید قهر کرد و رفت تو اتاق و در رو پشت سرش بست و قفل کرد و نتونست در رو باز کنه صدا زد مامانی مامان لیلی ...در باز نمیشه

و من بهش گفتم کلید رو از در بیرون بیاره و از زیر در بده به من ولی کلید هم گیر کرده بود و در نمیومد  بابا سعید هم مجبور شد از پنجره اتاق بغل بره تو بالکن و از اونجا بره پشت پنجره اتاق یونا و  بهش دلداری بده.خلاصه ماجرایی داشتیم تا خدا رو شکر یونا موفق شد کلید رو در بیاره و از زیر در بده به من و در رو روش باز کنم.

نتیجه : کلیدهای همه اتاقها  رو برداشتیم و به مخفیگاه(بالای یخچال ) انتقال دادیم.احتمالا تا یه مدت دیگه اگه من و بابا مفقود شدیم  بالای یخچال دنبالمون بگردید.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

داشتم با یونا میرفتم میزبان براش غذا بگیرم از کنار یه پیتزایی رد شدیم که سر یه آقا خرگوشه رو روی میز گذاشته بودن و یونا دید : این چیه ؟ سر چیه ؟

من : سر آقا خرگوشه است .

یونا :سر خرگوشه راه میره؟

من : نه مامانی بعد یه آقاهه لباسه خرگوشه تن میکنه سرش هم میذاره میاد

یونا : میخوام الان بیاد

من : با آقا خرگوشه عکس میگیری؟

یونا : نه من عکس نمیگیرم باهاش صحبت نمیکنم چون که حوصله ندارم کوچولو که بودم بغلش بودم ولی حالا حوصله ندارم.فگد با هاپو عکس میگیرم.

غذا رو سفارش دادیم و برگشتیم خبری از آقا خرگوشه نبود

از صاحب مغازه پرسیدم : آقا خرگوشه کی لباسشو تن میکنه ؟

صاحب مغازه به یه آقاهه اشاره کرد و گفت آقا خرگوشه برو لباستو بپوش این کوچولوهه خیلی وقته منتظرته

آقا خرگوشه سیگاری به دستش بود و گفت : این سیگارو بکشم میرم میپوشم .

و آقا یونا رو خرگوش ندیده بردیم که غذاشو تو ماشین بخوره و یه کاری داشتیم انجام بدیم و بعد برگردیم .

ولی تا رفتیم و برگشتیم یونا خوابش برد.

فردای اون روز یونا  : خرگوشه ندیدم فقط سرش بود آقاهه گفت اول دود بکشم بعد بیا تا لباس بپوشم بعد من خوابیدم.

اینم از بد آموزی آقا خرگوشه.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا : مامانی فرناز(همکلاسی یونا)عاشق پیازه.

پ.ن : آقا یونای ما هم پیاز خور شده و از مامان جون پرستارش که پرسیدم گفت یونا راست میگه فرناز پیاز خیلی دوست داره.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا یه مدت بود سی دی دربه در ها رو ندیده بود و بعد از دیدنش اومد پیش من تو آشپزخونه :

یونا : مامانی اون زرده که افتاد اسمش چی بود ؟

من : نمیدونم کدوم رو میگی مامانی.اسی گنزالس رو میگی ؟

یونا : نه دیشب دیشب دیشب دیشب اسمشو بلد بودی.یه خرده فکر کن

من : کدوم مامانی؟ یادم نمیاد.

یونا :همون که میگفت باید برصقه

من : اورکی.اورکی رو میگی ؟

یونا : بله اورکی .اورکی نرصقید

من : مامانی اورکی تو سی دی 2 میرقصه باید سی دی 2 رو بذاری.

بهاربیست                   www.bahar-20.com

یونا آب جوش نبات خیلی دوست داره.

یونا : بابا سعید برا من آب جوش نبات درست کن

من : پسرم آب جوش نبات رو وقتی کسی دلش درد میکنه میخوره.

یونا : من الان دلم درد میکنه تورو خدا برام درست کن

من : میخوای چایی و شیر هم توش باشه؟

یونا : بله

لیوان چاییم رو که دستم بود برداشتم که برم تو آشپزخونه و قصد داشتم شیر و چایی قاطی کنم و با شکر براش بیارم و جای آبجوش نبات بهش بدم هنوز وارد آشپزخونه نشده بودم که ...

یونا : نباتش پیدا باشه

من و بابا سعید  : خیال باطل

بهاربیست                   www.bahar-20.com

از اداره اومدیم و تا وارد حیاط شدم یادم اومد که لباسها روی بنداست(ما طبقه دوم هستیم) و به یونا گفتم : مامانی رفتیم بالا یادم بیار ...

یونا : لباسا رو جمع کنی ؟

من : تعجب

وروجک ذهن من رو میخونههیپنوتیزم

بهاربیست                   www.bahar-20.com

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed