رباط (امامزاده سلیمان ) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸۸ :: ٩:٤٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام .خوب هستید ؟ به قول سارا جون( مامان سپهر نازم) این روزها وقتم حسابی فیلنره ولی دلم نمیاد وبلاگ پسرکم رو تعطیل کنم و اگه خدا قوتی بده سعی میکنم ثبت شیرین زبونی های یونای گلم رو ادامه بدهم. با آرزوی سلامتی برای همه دوستان گلم میرم سر پست جدید : 

پنج شنبه صبح سه تایی(من و بابا سعید و آقا یونا)  رفتیم دنبال هستی و مامان و باباش (خاله هاله و عمو علی)و با هم رفتیم رباط حضرت سلیمان(نزدیک باغملک).

البته قبل از رفتن دنبال هستی اینا رفتیم نانوایی و نون گرفتیم و آقا یونا هم از آقای نانوا خمیر گرفت(پسرک ما سر صبحی هم از کنجکاوی دست بر نمیداره و کلی سوال کرد که دارن چیکار میکنن و ... و بعدش گفت خمیر میخوام)

سپهر و حسین هم با مامان و باباشون(خاله سحر و عمو علی) از امیدیه اومدن باغملک و از اونجا با هم رفتیم رباط .بعد ازخوردن صبحانه هم خانواده سحر جون (مادرش و خواهرها و ...)اومدن و به ما پیوستن .خیلی خوش گذشت شب رو هم اونجا موندیم و چادر زدیم و فردا صبحش برگشتیم.

یونای من که کلی کیف کرد. بدو بدو بازی  توپ بازی آب بازی و دیدن ببعی و آقا الاغه و... .

وروجک تو مسیر رفتمون میگفت هستی رقص  کنه.هستی هم که هنوز روش باز نشده بود برای پسرم ناز میکرد و نمیرقصید.وقتی بهش میگفتیم داریم میریم پیش سپهر فکر میکرد منظورمون سپهر مامان ساراست که یونا بهش میگه سپهر نازم و وقتی رسیدیم و سپهرمامان سحر رو دید گفت سپهره نازم کجاااست؟

چهارشنبه شب قبل از رفتنمون یونا دو و نیم خوابید و صبح پنج شنبه شش و نیم بیدار شد و دیگه نخوابید و بازی و شیطنت کرد تا شب که ساعت یک و نیم به زور از خستگی بیهوش شد .جالبه صبح جمعه هم اولین بچه ای بود که ساعت شش و نیم بیدار شد. یونا از وقتی دنیا اومد همینجوری بود و زیاد نمیخوابید.برای اینکه با خواب مبارزه کنه هر کاری انجام میده.چشمای پر از خوابش رو به زور باز نگه میداره و حتی اگر شده ساعت یک شب میگه شینسل یا کوکو میخوام تا نیم ساعتی دیرتر بخوابه.

اینم عکسای یونا و هستی و سپهر در رباط :

یونا و سپهر

یونا و هستی در حال آب بازی

یونا و هستی

عینکشون دل من رو برده :

یونا و هستی در حال آب خوردن

یونای من

آقا یونای ما برس جارو برقی رو که جز اسباب بازی هاش شده بود گم کرده و هر جایی گشتم پیداش نکردم.مامان که اینجا بود  هم کلی دنبالش گشت و پیداش نکرد و آخرسرمجبور شد همه خونه رو با برس دستی جارو کنه و دیروز من و مامان پشت تلفن :

مامان عاطی : راستی برس جارو برقی پیدا شد سوال

من : نه نمیدونم امیر شهیاد کجا انداخته متفکر.شاید هم انداخته تو سطل زباله مگرنه تا حالا پیداش کرده بودیم.همه جا رو گشتم.

یونا : زیر کامپیتر... زیر مبل... کمد... همه جا پیداش نکردیم همه جا... همه جا

شب داشتم برای بابا سعید همین جریان رو تعریف میکردم:

بابا سعید : عجب به نظرت کجاستسوال

یونا : امیر شهیاد انداخته تو آغشالا.یا من یا امیر شهیاد انداختیمش تو آغشالی

یونا رفت دنبال ریحانه همسایه رو به رویی که بیاد خونمون با هم بازی کنن :

یونا : ریحان بیا

داشتیم با یونا در باره سیرک صحبت میکردیم :

من : یونا شما تو مسابقه شرکت کردی ؟

یونا : من شرکت نکردم یه باردیگه که رفتم سیرک ایتالیا شرکت میکنم.

یک عدد آقا سوسکه رفته بود تو لیوان اداره ام و من با اینکه شستمش رغبت نکردم دوباره ببرمش اداره مامان عاطی یه لیوان و قاشق ست به یونا داده بود که یونا استفاده اش نمیکرد :

من : یونا اجاز میدی لیوانتو ببرم اداره ؟

یونا : کدوم لیوانمو میگی ؟

من : همون که مامان عاطی بهت داد.قاشق هم داره.آخه تو لیوان اداره من آقا سوسکه رفته

یونا : منم که مدرسه بودم خووووب تو لیوانم یه مگسی رفته

من : جدی !؟

یونا : یه مگس بزرگ

من : خوب حالا اجازه میدی من لیوان شما رو ببرم اداره توش چایی بخورم

یونا : نه اجازه نمیدهم فعلا لیوان خودتو ببر ببینیم چی میشه

یونا : بابا سعید تختم خراب شده بیا چکش و میخ ببریم خوب درستش کنیم

بابا سعید : تختت مگه چی شده ؟

یونا : خراب شده بیا ببینش خرابه

بابا سعید : میخوای با چکش کار کنی

یونا : عا

بابا سعید هم به یونا میخ و چکش و میز اتوی بیچاره رو داد و یونا افتاد به جان میز اتو.

و این هم دکوراسیون جدید خونه ما با دیزاین آقا یونا :

نمیدونم چرا اینقدر مجله شهرزاد رو دیر میارن اهواز.آخه چند تا از مامانها برام کامنت گذاشته بودن که وبلاگ یونارو تو شهرزاد اردیبهشت دیدن.  چند روزه بعد از اداره با یونا میرم میپرسم و جواب هنوز نیومده رو میشنوم تا امروز که رفتم دنبال یونا تا نشست تو ماشین گفت : مامانی بریم ببینیم مجله شهرژاد نیومده ؟

یونا داشت با ماشینش بازی میکرد و خاله نیلان زنگ زد :

خاله نیلان : سلاااااام

یونا : سلااااام

خاله نیلان : چیکار میکنی خاله؟

یونا : ماشین سواری

خاله نیلان : بیام منو میبری بیرون ؟

یونا : کجا ببرمت ؟کجا میخوای ببرمت ؟

خاله نیلان : پارک میبریم ؟

یونا : عا

خاله نیلان : برام چی میخری ؟

یونا : پیتزاااا ذرت همه چی برات میخرم.دیگه چی میخوای ؟

خاله نیلاان : پول از کجا میاری خاله ؟

یونا : از بانک.از بانک ٧ تا پول در میارم

یونا : مامانی برام سی دی حاجی فیروز بذار

من : پسرم حاجی فیروز که سی دی شو نداریم بابایی برات از روی دوربین میذاره

یونا : چرا بابایی برام آورده رو کامپیتره.درایوه c گذاشته.عا یادم اومد حسن کچل.حاجی فیروز نه حسن کچل بود اسمش یادم رفته بود.

درایو c رو نگاه کردم دیدم راست میگه بابا سعیدش براش داستان حسن کچل رو آورده.

از اداره رفتم خونه مامان جون دنبالش :

من : یونا مامانی خونه مامان جون چه خبر ؟کیا بودن ؟

یونا : فرناااز بود.فرناز خواب بود بعد مامانش اومد دنبالش.پارسینا هم بود کم کم مامانش میخواست بیاد دنبالش.اداره چه خبر ؟ کیا بودن ؟

به نظر شما این وروجک که هنوز سه سالش هم نشده مثل آدم بزرگا نیست؟آخرش من از عشقشتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com سکته میکنم.

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed