سیرک ملی ایتالیا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸ :: ٧:۳٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

امیدوارم که همه شاد و سرحال و سلامت باشید.

سه شنبه رفتیم عروسی بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبرادر عمو سجاد و آقا یونا طبق گفته قبلی خودش رفت تو آقایون و خانما همه سراغشو میگرفتن و خواستم برم دنبالش دیدم بابا سعید  ده دقیقه بعد فرستادش.آخه خودش گفته بود میخوام برم پیش مامانی. با دقت  فراوان عروس و داماد رو نگاه میکرد و وقتی داماد رفت تو قسمت آقایون گفت : کو دادمااااد؟داماد کجا رفت ؟ و اینقدر پرسید که مجبور شدم به بابا سعید اس ام اس بدم و ببرمش بیرون که بابا سعید بیاد ببردش و از شانسش آقا داماد هم بیرون بود و یونا رو بغل کرد و برد.بعد شام باز دوباره به بابا سعید گفته بود میخوام برم اونجا که نانای دارن و باز اومد پیش من.عروسی تالار این عیب رو هم داره بچه ام نمیدونست باید کدوم طرف بره گیج شده بود.آخر شب هم تو حیاط تالار یه خورده ایستادیم که همه جمع بشن.یونا هم با بچه ها بازی کرد و بعدش عمو سجاد و خاله افروز و خواهر عمو سجاد اومدن با ما و همه رفتیم بوق بوق بازی با ماشین عروس و داماد که یونا کلی کیف کرد و دست زد و رقص کرد.

Image and video hosting by TinyPic

چهارشنبه هم رفتیم یه سر خونه خاله سهیلا اینا و از اون طرف رفتیم سیرک ملی ایتالیا     یا به قول یونا سیرک ایتالیایی که یونا خیلی خوشش اومد.مخصوصا از این دو تا که باهاشون عکس گرفته و میگه اینا فرشته اند.

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

این شاخها هم اونجا میفروختن وفقط بچه هایی که شاخ داشتن میتونستن تو مسابقه شرکت کنن.یونای ما که حاضر نشد تو مسابقه شرکت کند ولی وقتی بچه ها رو برای مسابقه بردن و مسابقه تمام شد یونا میگفت بچه ها نرن و دوست داشت دوباره مسابقشون رو ببینه.

Image and video hosting by TinyPic

اونجا محمد طلا و مامان و بابا ش رو هم اتفاقی دیدیم .جای سپهر نازم هم خالی بود .

پنج شنبه شام رفتیم خونه جدید عمو سجا اینا که تازه خریدن. خونه جدیدشون مبارک باشه هورا

بعد با عمو سجاد و خاله افروز رفتیم خونه پدر عمو سجاد دیدن آقا داماد و عروس خانم(اونا هم اومده بودن اونجا).

برادر و خواهر کوچکتر عمو سجاداینقدر با یونا بازی کردن و سرگرمش کردن که یونا میگفت نریم خونه و دوست داشت خونشون بمونه.یه بسته بادکنک هم بهش دادن.

خونه خودمون که بودیم کادوی خونه جدید عمو سجاد و کادوی عروسی رو آماده کنار در گذاشته بودیم که موقع رفتن ببریم  :

یونا : بابا سعید تو رو خدا اینارو بذار بالا امیر شهیاد(دوست خیالی یونا) دست نزنه بشکندش.

امروز جشن فارغ التحصیلی از آمادگی محمد بود و خاله میترا زنگ زد و گفت میان دنبالمون که یونا رو هم ببریم جشن.اولش قرار بود بریم ولی اینقدر یونا شیطنت کرد که کارهام نیمه موند و نرفتیم.شب محمد و عمو وحید اومدن خونمون و یونا خیلی خیلی از دیدن محمد ذوق زده شده بود و حسابی با هم بازی کردن.

یونا و محمد

ما همچنان با لباس پوشیدن یونا مشکل داریم قبلا که لباسش رو عوض نمیکرد و الان همش دوست داره این لباسه که تو عکس زیر تنشه بپوشه :

Image and video hosting by TinyPic

تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed