یونای 33 ماهه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:٥٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلاملبخند تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.comتصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com٠

دوستان گلم خوب هستید ؟ این چند روز حسابی گرفتار بودم.

دوشنبه(21 اردیبهشت) ظهر که از اداره رفتم دنبال یونا  دیدم چشماش پر خوابه سعی کردم آروم رانندگی کنم که تو ماشین خوابش ببره ولی داشتیم به  خونه میرسیدیم و خبری از خواب نبود با خودم گفتم یه دور بزنم و از کوچه بعدی برم خونه شاید خوابش برد چشماش گردتر شد و گفت : کجا میخواییم بریییم؟

گفتم :  دارم دور میزنم شما خوابت ببره.

گفت : داره خوابم میبره

گفتم : خدا رو شکر

دور تمام شد و در خونه رسیدیم و آقا یونا بیدارتر و سرحالتر شد.گفتم مامانی نخوابیدی بریم خونه گفت نه میخوابم دور بزنیم تو این بی  ب ن ز ی ن ی یه دور دیگه زدم و به خودم گفتم که ای مامان لیلی یه عادت جدید و یه دردسر تازه برای خودت درست کردی.برای ناهار یونا صبح ماهی درست کرده بودم و تصمیم داشتم برای خودم ظهر ماهی سرخ کنم.دیدم خوبه حالا که در حال دور زدنیم برم رستوران و ناهارم رو بگیرم و بیخیال ماهی سرخ کردن بشم.با یونا تو رستوران : (توجه کنید میخواستم یونا رو خواب کنم)

یونا :  این چیه ؟

من : این تنوره

یونا : چیکار میکنن باتنور ؟

من : با تنور نون درست میکنن

یونا : این چیه ؟

من : توی این  آرد و آب رو قاطی میکنن خمیر درست میشه بعد با این پهنش میکنن میذارن تو تنور تا نون درست شه.

یونا : میخوام الان درست کنن

من : الان خوابیدن بعد از ظهر اگه اومدیم بیرون میارمت ببینی

یونا : این چیه ؟ 

من : چراغه

یونا : این. این.این که چراغ نیست

من : این یه چیزیه که برای قشنگی گذاشتن (یه میله های تزیینی از سقف آویزان بود)

غذامون آماده شد و داشتم حساب میکردم که ببریم.

یونا : کی غذامون رو درست کرده؟

من : عمو آشپزباشی

یونا : میخوام عمو آشپزی رو ببینم ؟کجاست؟

من : اون پشته مامان نمیشه ما  بریم تو آشپزخونه

خانم حسابدار رستوران : بدین من ببرمش آشپزخونه

و یونا رو بغل کرد و برد عمو آشپزباشی رو نشونشش داد.موقع برگشت چشمای یونا گرد و دهانش از تعجب باز بود .بالاخره رفتیم خونه و قبل از خوردن غذا بردمش حمام .بعدش غذا رو آوردم که یونا لب نزد و فقط میگفت تمام سماغ ها رو بریزم تو غذا.و مقاومتش در برابر خواب تمام شد و خوابید.خوابش که برد سرفه اش گرفت و حالش به هم خورد.سر تاپای بچه ام کثیف شد و گریه میکرد.مستقیم بردمش حمام و دوباره حمامش دادم و این حمام خواب رو از سرش پروند و سرحال شروع کرد به شیطنت.اینم دوشنبه ما .

چهارشنبه(23 اردیبهشت) بابا سعید رفت تهران ماموریت .راستی بابا سیروس هم  پنجشنبه(24اردیبهشت) عازم مکه شد. مامان عاطی هم چهرشنبه ظهر اومد پیش من و یونا که تنها نباشیم.اینم یونا که بیصبرانه منتظره مامان عاطی برسه و اینقدر بیتابی میکرد و میگفت مامان کی میاد که نمیدونستم باید چیکار کنم :

 

Image and video hosting by TinyPic

اینم سوغاتی مامان عاطی برای یونا :

Image and video hosting by TinyPic

 

یونا تو این چند روز خیلی دلتنگ باباییش بودو وقتی صدای باباسعید رو از پشت تلفن میشنید بغض میکردخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar-20.com و اشک توی چشماش جمع میشد.

بابا سعید : پسرم  امشب میام پیشت . چی برات بیارم ؟

یونا : چیزی

یونا : با چی میایی ؟

بابا سعید : با هواپیما میام بابایی

یونا : با هواپیما میایی  یا با هلیکوفتر میایی؟

بابا سعید جمعه(25 اردیبهشت) شب برگشت.تو فرودگاه وقتی یونا بابا سعیدش رو دید اینقدر ذوق کرد که گلیبهاربیست                   www.bahar-20.com رو که برای باباییش گرفته بود انداخت رو زمین و پرید تو بغلش.

اینم سوغاتی بابا سعید و هدیه عمه سحر و عمه سارا :(یه جای مسواک و خمیر دندون هم هست که عکسشو نگرفتم)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

خاله نگار جون (دختر خاله ام ) ماموریت خرید سیسمونی نی نی اش رو که توی راهه و به امید خدا اواخر مرداد به دنیا میاد به من داده.نی نی کوچولوش دختره ولی هنوز اسمش رو انتخاب نکرده .اگه اسم قشنگی میدونید برام کامنت بذارید. میتونید سیسمونی خاله نگار روبهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com اینجا بهار-بیست دات کام   تصاویر زیبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comببینید .

Image and video hosting by TinyPic

 شنبه(26 اردیبهشت) مرخصی گرفتم که صبح با مامان یه خورده خرید کنیم و بعد از ظهر هم من  از فرصت استفاده کنم وبرم دکتر. آخه من  با این وروجک حتی فرصت دکتر رفتن هم ندارم.

ماشین رو کنار خیابون نگه داشته بودم و یونا لج کرد که برای رفتن به اون دست خیابون بغلم نمیاد و میخواد دستم رو بگیره و خودش بیاد.با این که میترسیدم ولی چاره ای نداشتم و سه تایی (من و یونا و مامان عاطی )اومدیم اون دست که ...

وسط خیابون من و یونا نقش زمین شدیم.مامان عاطی سریع یونا رو کشید کنار و من هم بلند شدم و خدا رحم کرد بهمون که ماشین نیومد روی ما رد بشه آخه تو این خیابون ماشینها خیلی سرعت دارن و پل عابر پیاده و خط کشی هم نداره.سه تایی اینقدر ترسیده بودیم و یونا گریه میکرد و من هم از گریه یونا گریه میکردم.همش میگفتم خدایا شکرت که به خیر گذشت.الان هم دو تا دستم و زانوهام درد میکنه.از یونا که میپرسم شما جاییت درد نمیکنه میگه چرا منم زانوهام درد میکنه.

بعد از ظهر هم رفتیم مجتمع کارون که من برم دکتر و تا نوبتمون بشه من و مامان تو پاساژ داشتیم ادامه سیسمونی رو میگرفتیم و یونا با بابا سعیدش از ما جدا شدن که ماشین رو پارک کنن.پارکینگ کارون شیب تندی داره و همیشه کلی ماشین هم پشت سر هستن. تو این شلوغی آقا یونای ما سرشو بذاره روی شیشه و شیشه ماشین رو ببنده و لپ قشنگش لای شیشه گیر کنه.بابا سعید هم هول شده بوده که شیشه سمت یونا رو از طرف خودش بیاره پایین و یه خط قرمز  روی لپ پسرم نقش بست .  

مامان عاطی طبق معمول برامون یه خونه تکونی درست و حسابی کرد.و یونا هم  بهش کمک کرددروغگو . (دمپایی سر لوله رو داشته باشید{#emotions_dlg.e37} )

Image and video hosting by TinyPic

 یک شنبه(27 اردیبهشت) مامان عاطی جون رفت.جای مامان گل و مهربونم خیلی خیلی خیلی خالیه.بعد از ظهر که بابا سعید از اداره اومد :

یونا : بابا سعید چه خبر؟

بابا سعید : سلامتی بابایی

بابا سعید :خونه مامان جون چه خبر ؟فرناز هم بود ؟

یونا : عا بود

بابا سعید : خوب چیکار کردین؟ بازی کردین؟

یونا : بازی و فلانو.خوابمون گرفت بعد تو خواب نوشتیم.خروس نوشتیم. خروس جریمه

جریان یونا و عمو نوروز و آقا گاوه و ...

قبلا گفته بودم تو ایام عید تو ساحلی کیان پارس جشنی بود که عمه سارا از همه مراسم برای یونا فیلم گرفت و یونا تا الان هم تقریبا هر روز فیلم رو میبینه و خیلی دوستش داره و ...

یونا : حاجی فیروزم من سالی یه روزم من. ابلاله خودم ساملی بلیکم. ابلاله خودم سلتو بالا کن .ابلاله خودم بزبز قندی. ابلال خودم چرا نمیخندی. دایله دارم تو دستم بالکللا آشه دستم.

من گاوم من گاااوم خوش اومدی پیش ما...

من آقا موشی ام شمبل سال هشتاد و هفت ...

یونا و رفیق :

یونا به رفیع(دوستش که خونه مامان جون پرستارش است) میگه رفیق.البته منظورش از رفیق دوست نیستا منظورش همون رفیع است و یونا رفیق تلفظش میکنه.مامان و پسر خاله رفیع اومده بودن دنبال رفیع که ببرنش خونه و موقع رفتن پسر خاله رفیع که همسن و سال یونا و رفیع است گفت خدافظ خانم حیدری(فامیله همسر مامان جون حیدری است) .و ما خندیدیم.

تو ماشین بعد از کلی حال و احوال وصحبت بین من و یونا :

یونا : مامانی رفیق اینا چی گفتن ؟

من : چی گفتن مامانی ؟

یونا :گفتن خدافظ خانم حیدری

من : آره پسرم

یونا : به کی گفتن ؟

من : به مامان جون.

یونا : مگه مامان جون خانم حیدریه؟

من : آره پسرم فامیل مامان جون حیدریه

یونا : نه ه ه ه نمیخوام مامان جونه ه ه ه

من : مامانی شما بهش میگین مامان جون اونا بلد نبودن.از این به بعد اونا هم میگن مامان جون

تعویض ماشین با موتور :

آقا یونای ما ماشین بزرگ داره(مامان عاطی و بابا جون کادو تولد دو سالگی بهش دادن)

یونا تو مغازه ای که یه عااالمه موتور و ماشین داشت رو به مامان عاطی : از اینا میخوام از این موتور آبیا که شوارش بشم گاز بدم.کلاه هم بپوشم مثل شیاه(سیا ساکتی)

مامان عاطی : مامانی شما که ماشین داری

یونا : مامان عاطی ماشینمو خوب خوب بدیم به یه پسره دیگه خوب بعد برام از این موتورا بخر

سرلاک :

تو داروخانه یونا با دیدن سرلاک : میخوااااام از این سللاکا میخوام بخورم مثل پارسینا که میخوره.(پارسینا همکلاسیه یوناست که هشت ماهش است)

وما برای یونای سی و سه ماهمون سرلاک گندم عسل با شیر گرفتیم.چه کنیم دیگه موش کوچولوی ما هوس سرلاک خریدن کرده و بهش لب نزده و نمیخوره.کوچولوتر که بود همیشه براش میگرفتم ولی زیاد نمیخورد به نظرم تو این سن طعم و خاصیت بسکوییت خوشمزه تر و بهتراز سرلاک است.

یونا و تیپش :

یونا یه دست لباسش (بلوز سورمه ای قرمز با شلوارک لی )رو خیلی دوست داره و همش دوست داره همین یه دست رو تن کنه و وقتی یه لباس دیگه میارم تن نمیکنه و اگه این لباس یا شلوارش کثیف باشه دیگه من باید اینجوریکلافه بشم تا آقا یونا حاضر بشه یه لباس دیگه تن کنه.

داشتم لباس تن میکردم که بریم بیرون  :

یونا : کجا میخوای بری ؟

یونا : بیرون مامانی

یونا : به نظرت منم بیام؟

من : آره پسرم .همه با هم میریم

یونا : میگما خوب خوب  منم بلوز گرمزه رو میپوشم با شلوارش.(و رفت سر کمد  و آوردش )ببین این شلواره خودشه.این بیشتر بهم میاد.این شلواره این بلوزه است.فهمیدی ؟

یه روز دیگه :

یونا : مامانی بلوز گرمزم کجاااست؟رو بند نیست.کثیف نیست خیس بوده حالا تمیز شده.مامانی هر وقت کثیف شد خوب بشورش تمیز بشه خشک بشه من بپوشمش.

یه بازی:

بابا سعید تازه از اداره اومده بود :

یونا : بابایی بریم پارک

بابا سعید: ده دقیقه میخوابم و بعدش میبرمت پارک

 وهنوز نیم دقیقه نگذشته بود :

یونا : پارک باز شده بچه ها دارن بازی میکنن صداشومیشنوی (پارک تا خونه ما فاصله داره و صداش اصلا نمیاد)

من هم خیلی خسته بودم و روی مبل دراز کشیدم و چشمام روی هم بود.

یونا یواش توی گوشم : مامانی. مامان لیلی. آب

من{#emotions_dlg.e7}   : پسرم شما که همیشه خودت آب میخوری

بهش آب دادم و  برای اینکه لااقل تو این چند دقیقه بذاره بابا سعیدش بخوابه رفتم پای کامپیوتر و یه کیک و شمع و بادبادک و یه پسر کوچولو کشیدم و داستان تولد پسر کوچولو رو تعریف کردم.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 من از کوچولویی یونا تا الان براش با paint  (کامپیوتر)نقاشی میکشم و یه قصه رو تعریف میکنم و جای اونا صحبت میکنم و یونا خیلی خوشش میاد و سرگرم میشه.حالا ما یه فایل با یه عااالمه عکس و قصه مامان لیلی ساخت داریم که یونا خیلی دوستشون داره و  قصد دارم که اگه فرصت کنم همه رو برای اینکه براش یادگار بمونه تو یه وبلاگ دیگه یا همین وبلاگ بذارم. اینم جریان پسر کوچولو و یونا :

پسر کوچولو(مامان لیلی با تقلید صدای پسر کوچولو)  : سلاااام

یونا : شلام

پسر کوچولو :  یونا ببین تولدمه .چی بپوشم ؟

یونا : به مامانت بگو برات لباس بخره

پسر کوچولو : چه رنگی  بخره ؟

یونا : بگو مامانت بلات خیلی لباس بخره گرمز بخره آبی بخره فرشته مهربونی بخره.مثل من که چند تا لباس مامانم برام خریده.

پسر کوچولو : تو چند تا لباس داری ؟

یونا : من هفت تا لباس دارم.توکمدمه

یونا : مامانت کجاست پس ؟

پسر کوچولو : مامانم خوابه.خسته است.منم بیدارش نمیکنم تا استراحت کنه(سمت راست پاییت اون صورتیه یعنی مامان است که زیر پتو خوابیده)

یونا : منم بابامو بیدار نمیکنم بابای منم خوابیده مامان تو هم خوابیده که بیدار شدن بریم پارک

پسر کوچولو : ولی تو که مامانت رو بیدار کردی گفتی آب میخوام

یونا : یواش صداش کردم . بیدارش نکردم

پسر کوچولو : یونا من میخوام برم عروسی  میخوام موهامو این شلکی کنم ببین .(شکل زیر که اول فقط سرشو کشیدم)شما موهاتو چه شلکی میکنی؟

یونا : میخوام موهامو ایطولی ایطولی(دستشو میکرد تو موهاش) کنم که شکل پَشِن بشم.

پسر کوچولو : شما تو عروسی پیش کی میری؟

یونا : میرم پیش آقایونا(منظور پسرم آقایون است)

پسر کوچولو : مامان لیلی کجا میره ؟

یونا : میره پیش خانما

پسر کوچولو : چیزی هم با خودت میبری ؟ دوچرخه ای؟ چیزی ؟

یونا : عروسی که جا نمیشه پُره پایین دیگه پُِر نیست میرم تو حیاطش دوچرخه سواری میکنم.سگا میان تو کوچه عروسی. شوخی کردم

پسر کوچولو : ببین من برای عروسی میخوام چی بپوشم ( براش کت و کراوات کشیدم)

 

Image and video hosting by TinyPic

 

یونا با نیشخند : مردونه است

پسر کوچولو : من خوابم میاد میخوام بخوابم.تو هم بخواب.

یونا : برو بخواب من خوابم نمیاد

یونا : خدافظ.برو دیگه

و با دو رفت سراغ بابا سعید : بابا چرت زدی؟ خوب بیا بریم پارک دیگه میگم خوب الان باز کرده

راستی اون تیکه کیک که پاک شده رو یونا و پسر کوچولو خوردن . 

جای شمعها - رنگ بادبادکها -اینکه روی کیک گل باشه و ...رو یونا میگه و من میکشم.تورو خدا به نقاشیم نخندینا چون قصد فقط سرگرم کردن یونا بوده لبخند

 

فرشته مهربون تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar-20.com

برای یونا  بال و تل و عصای فرشته مهربون رو به عنوان جایزه کارهای خوبش گرفتم و گفتم فرشته مهربون برات فرستاده ولی یونا حتی یک بار هم بالها رو نزده و فقط از عصای اون خوشش میاد.

من به مامان عاطی : مامان عاطی ببین یونا چون پسر خوبی  بوده فرشته مهربون براش بال فرستاده.

یونا : چون پسر خوبی بودم پلیس هم بهم جایزه داده.(قبلا برای این که تو ماشین کمربند بزنه یه ماشین پلیس از طرف پلیس بهش جایزه دادم )

امروز داریم میریم عروسی برادر عمو سجاد . نمیدونم چیکار کنم سوالچون یونا بازم قصد داره همون لباس مورد علاقه اش(گرمزه) رو بپوشه.بهترین راه اینه که قایمش کنم و بگم کثیفهدروغگو.

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed