پل معلق - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:۳۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام سلام صد تا سلام لبخند

جمعه شب :(١١/٢/٨٨)

یونا : خوابم میادخواب بریم تو اتاگ بخوابیم

من : چه عجب.من که از خدا میخوام بریم بخوابیم فقط من یه خورده آبجوش نبات    بخورم بریم بخوابیم

یونا : مگه چی شدی سوال

من : یه خورده دلم درد گرفتهآخ

یونا : منم شیر میخوام.شیر شیرین شده.اول گرمش کن خوب خوب با ماکروفر خوب بعد شیرینش هم کن شکر هم بریز

رفتم سر یخچال شیر   بردارم چشمش خورد به پارچ شربت آلبالو

یونا : شیر نه از این شربتا میخوام گرمزا(قرمزا)

براش ریختم تو شیشه اش و رفتیم بخوابیم و من از خستگی زیاد خوابم برد دل دردم رو هم فراموش کردم و آب جوش نبات هم نخوردم.و آقا یونا بعد از اتمام شربت از اتاق اومد بیرون پیش بابا سعید که داشت تو پذیرایی به کار هاش میرسید

یونا : بابایی میخوام پیش تو بخوابم

بابا سعید : باشه پسرم فقط شیطونی نکن که بابایی به کاراش برسه

یونا : باشه. شیر میخوام.شیر شیرین شده.شیرینش هم کن شکر هم بریز

بابا سعید شیر درست کرد و بعد از اتمام شیر

یونا :یه خورده دلم درد میکنه برام آب جوش نبات درست کن

بعد از خوردن آبجوش نبات با بابا سعید اومدن تو اتاق بخوابن

یونا : برام لوییس بذار

لوییس یه پسر کوچولوهه که میگه مام مام مامی مامی ماما ماما ... و بعد کلی صدا زدن مامانش وقتی مامانش جوابشو میده میگه hi و میخنده و میره.لوییس رو یونا هر شب موقع خواب از رو گوشی بابا سعید و برای فرار از خواب میبینه.

یه روز خوب :

یکشنبه(١٣/٢/٨٨) به علت خستگیاوه زیاد موندم خونه.صبح ساعت هشت و نیم با یونا بیدار شدیم صبحانه خوردیم و نه و نیم رفتیم خرید.با کمک یونا میوه و بادمجان و ... گرفتم و یونا کلی کیف کرد برای خودش و برام میوه سوا کرد.تصمیم داشتم برای ناهار خورشت بادمجان درست کنم که نمیدونم چه کسی بود که ساعت نه و نیم صبح داشت جوجه درست میکرد و بوی اون خورد به مشام گل پسر و گفت مامانی دلم جوجه خواسته .مرغ تو فریزر داشتم ولی از فرصت استفاده کردم  با یونا رفتیم و مرغ تازه هم گرفتیم و اومدیم خونه.جوجه رو آماده کردم .کارهای خونه رو هم انجام دادم ناهارمون رو خوردیم برای ناهار فردا هم خورشت بادمجون گذاشتم یه حمام حسابی هم کردیم .ظهر هم یونا یه خورده با ریحانه بازی کرد. ساعت ۵ رفتیم دنبال بابا سعید.یونا هم خیلی پسر خوبی بود و اصلا اذیتم نکرد.توخونه بودن خیلی خوبه.نظر شما چیه ؟روزهای دیگه یا باید پسرکم رو خواب پشت ماشین بذارم  و ببرم بیرون (این عکس مربوط به شنبه(١٢/٢/٨٨) روز معلم است)

یا وقتی با سر و صدای ماشینها  بیدار شده و آروم و مظلوم داره شیرش رو میخوره و با نگاه قشنگش منتظره مامانش اون رو بذاره و بره :

  و مامان جون :

یونا عادت داره تا گوشی رو بر میداره که صحبت کنه اسپیکر رو میزنه و میگه بلندش کردم.بابا سعید وقتی صبحها زنگ میزنه خونه مامان جون که با یونا صحبت کنه متوجه میشود که وقتی از یونا چیزی میپرسه مامان جون در دادن جواب به یونا کمک میکنه و انگار مامان جون هم صحبتهای بابا سعید رو میشنوه :

بابا سعید : بابایی وقتی بهت زنگ میزنم خونه مامان جون شما صداشو بلند میکنی ؟

یونا : نه تلفن مامان جون مثل سبزه است.سفیده.(ما دو تا تلفن داریم یه بیسیمیه که یونا اسپیکرش رو میزنه و یه سبزه که زیاد ازش استفاده نمیکنیم و یونا اسپیکرش رو نمیدونه کجاست و فکر میکنه که اصلا اسپیکر نداره)مامان جون سرشو اینجوری میکنه(وگوشش رو آورد کنار گوشی )

یونا وچشم همچشمی:

هر کاری که من یا بابا سعید انجام میدیم یونا هم باید انجام بده.مثلا:

 تا میبینه من دمپایی رو فرشی به پامه با دو میره و دمپایی رو فرشی هاشو میپوشه.

بابا سعید که موبایلشو میذاره شارژ شه یونا میره و موبایل بابا سعید رو از شارژ در میاره و میگه من میخوام موبایلم رو شارژ کنم.

موبایل بابا سعید زنگ میخوره و بابا سعید صحبت میکنه یونا هم گوشیشو بر میداره و شروع میکنه به صحبت کردن : دیگه چه خبر خوبی ؟خنده

 و بعد میگه : دوستم بود محمد لضا(محمد رضا  دومین دوست خیالی یونا است.اولی که امیر شهیاد معرف حضورتون هست.با محمد لضا بیشتر تلفنی صحبت میکنه ولی امیر شهیاد با ما زندگی میکنه مسافرت میاد و همه جا با ما هست)

یونا : محمد لضا بود.میشناسیش ؟ محمد لضا که اومد خونمون با داییشو عموشو و مامانش و باباش یادت میاد ؟

من : به نظرتون من باید  چی بگم سوال

یونای بی حوصله

یونا همش حوصله اش سر میره و دوست داره باهاش بازی کنیم نقاشی بکشیم سی دی نگاه کنیم آب بازی کنیم (عکس چهارشنبه ١۶/٢/٨٨)

یونا و آب بازی

و اصلا نمیتونه به تنهایی خودش رو سرگرم کنه .وقتی که از اداره میاییم خونه بعضی وقتها به بازی با من راضی میشه ولی وقتی که یک عدد مامان لیلی خسته رو میبینه با اصرار من رو مجبور میکنه که بریم دنبال ریحانه(همساییه واحد روبه رو) که با ریحانه بازی کنه و با هم اتاق آقا یونا رو اینجوری بریزن به هم :(عکس زیر یکشنبه ١٣/٢/٨٨)

و یه روز دیگر هم باید بریم دنبال علی کوچولوی طبقه چهار اونم نه با آسانسور بلکه با پله. اینقدر داد و بیداد راه میندازه که مجبور میشم برای رفاه حال همسایگان و به هم نخوردن خواب ظهرشون تسلیم بشم و با پله برم به دنبال علی کوچولو.(عکس زیر دوشنبه ١۴/٢/٨٨)

یونا و علی کوچولو

بعد از ظهر هم نوبت بابا سعید است که ببینیم بتونه در برابر پارک رفتن روزانه مقاومت کند یا نه چون این آقا یونای ما دوست داره هر روز بره پارک و بازی کنه.بابا سعید هم خداییش براش کم نمیذاره و زیاد پارک میبردش و من هم تو این فرصت یه خورده به آشپزی و کارهای خونه میرسم.بعضی روزها هم که کار نداشته باشم سه تایی میریم.

راستی یونا به چرخ و فلک  میگه چرت و پلنگ .

عکسای زیر جمعه ١٨/٢/٨٨ است:

دستاشو گرفته که روی دستش بارون بریزه

پارکینگ خونه

یونا -پارک زیتون

یونای بیمار

پنج شنبه ها یونا پیش بابا سعیدش میمونه و من میرم اداره.اداره بابا سعید پنج شنبه ها تعطیله. ماهی گذاشته بودم که بابا سعید سرخ کنه.رسیدم خونه دیدم یونا خان داره جوجه کباب میخوره به بابا سعید گفته من ماهی دوست ندارم ماهی جز غذاهایی است که خیلی دوست داره ولی   باز هم  هوس جوجه کرده بوده  و بابا سعید هم به تبعیت از بند ١ فرزند سالاری زنگ زده بود برای پسر جان از رستوران جوجه آورده بودن.بعد از ناهار دیگه چیزی نخورد تا بعد از ظهر هم که داشتیم میرفتیم بیرون میل نداشت  عصرونه بخوره و تو خیابون بهانه گرفت که ذرت   میخوام و حاضر نبود چیز دیگه ای بخوره.حتی به پیتزا   و همبرگر  هم راضی نشد و میگفت ذرت دوست دارم. ذرت مکزیکی خورد و دیگه چیزی نخورد حتی شام هم نخورد تا شب موقع خواب ذرتها کار خودشون رو کردن و دل درد یونا شروع شد. شب تا صبح گریه میکرد و سه تایی بیدار بودیم.آب جوش نبات و بلادونا هم کارساز نبود.از طرفی سرما هم خورده بود.صبح که بیدار شد دل دردش خدا رو شکر بهتر بود ولی هنوز سرما خوردگیشو داره. براش دو تا تخم مرغ آبپز درست کردم آخه یونا سفیده تخم مرغ دوست نداره و فقط زرده    میخوره.گفت آبمیوه میخوام براش آب پرتقال گرفتم.با قیافه مظلوم و مهربونش اومد پیشم و گفت : مامانی دیگه اذیتت نمیکنم .پسر خوبی میشم.امیر شهیاد فگد اذیت میکنه.

خیلی برام جالب بود که متوجه شده شب تا صبح رو بغلش کردم و نخوابیدم ونگرانش بودم .قربونش برم من که پسرکم قدر شناسه.کوچولوی دوست داشتنی مامان دوستت دارم نفسم.

اینجا هم  پنج شنبه(١٧/٢/٨٨)  یونای من لب کارون  کنار پل معلق است.

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed