یونای من ,نفس من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ :: ٤:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

خوب هستید ؟ خدا رو شکر یونا خیلی بهتره از پنج شنبه که تب دار شد تا سه روز تبش کاملا قطع نشد ودارو بهش میدادیم وخیلی هم بی اشتها بود .اینم خلاصه ای از جمعه تا سه شنبه ما :

جمعه :

یونا خبرچین میشود

یونا هر بار که از خونه میره بیرون دوچرخه اش رو هم میبره و از طرفی تو خونه هم دوست داره دوچرخه سواری کند و نتیجه این که ما به تعداد بیرون رفتن یونا از خونه باید چرخهای دوچرخه رو بشوییم.

از بیرون اومدیم و بابا سعید دوچرخه یونا رو برد گذاشت تو حمام که چرخش رو بشوره.من هم تازه کف حمام رو حسابی با تاید و وایتکس و افروز شسته بودم و در نتیجه :

من : سعید جان کاش دوچرخه رو میبردی تو بالکن میشستی حمام رو تازه شستم

سعید : اشکال نداره سخت نگیر

من : ناراحت

بابا سعید رفت تو اتاق پشت کامپیوتر و من هم  جعبه ای که مامان عاطی برامون توی اون وسیله فرستاده بود رو از تو آشپزخونه برداشتم که ببرم تو بالکن بذارم و یونا به بابا سعید : بابا سعید مامانی دوچرخه رو برد تو بالکن بشوره و با دو اومد پشت سرم تو بالکن و پرسید : چی میکنی ؟

من : دارم جعبه رو اینجا میذارم.

با دو رفت تو اتاق و به بابا سعید : نه ه ه ه دو چرخه رو نبرد جعبه رو برد.و دوباره با دواومد پیش من.بعد از این که جعبه رو گذاشتم رفتم و از تو حمام دوچرخه رو برداشتم و بردم تو بالکن که بشورم و یونا دوباره با  دو رفت تو اتاق به بابا سعید گفت : آخرش دوچرخه رو برد

بعد از شستن دوچرخه رفتم حمام رو هم دوباره شستم و یونا به من: چی میکنی؟ دوباره حمام میشوری؟

من : آره

و باز با دو رفت پیش بابا سعید و گفت : داره دوباره حمام رو میشوره.

فرشته مهربون و کلاغ سیاه

من : یونا مامانی شما فرشته مهربون و کلاغ سیاه رو میشناسی؟هر وقت شما کارهای خوب میکنی فرشته مهربون دوستت داره و برات جایزه میگیره.بوست میکنه نازت میکنه.هر وقت هم کار بدی انجام میدی کلاغ سیاه میاد و به مامانی و بابا سعید خبر میده

یونا : کلاغ سیاه چیکارم میکنه ؟

من : فکر کنم نوکت میزنه.دوست داری عکساشون رو ببینی ؟

یونا : عا.دوست دارم کلاغ سیاه ببینم

من : چرا مامانی ؟چیکارش داری ؟

یونا : میخوام بوسم کنه نازم کنه

من : قربونت برم .فرشته مهربون بوست میکنه نازت میکنه

یونا : نه ه ه ه میخوام کلاغ سیاه نوکم نزنه ه ه نازم کنهناراحت

من: پسرم نوکت نمیزنه آخه شما که کار بدی نکردی عزیزم.شما همیشه کارهای خوب میکنی . مگه نه ؟

یونا : میخوام ببینمِش

من : باشه الان برات عکساشون رو پیدا میکنم و رفتم google و کلاغ سیاه و فرشته مهربون رو براش search کردم.صفحه اولی که برای کلاغ سیاه اومد یه سری عکسا بود که به نظرم برای بچه ترسناک بود وبرای اینکه یونا نبینه  یه کلاغ نقاشی اون پایین دیدیم و سریع گفتم ببین این کلاغ سیاه است.

یونا : این که آبی است  

من :خجالت ببخشید راست میگی این آبیه.

راست میگفت کلاغه آبی بود ولی نمیدونم تو کلاغ سیاه ها چیکار میکرد.

بعدش این عکس رو براش ذخیره کردم:  

اینم عکس فرشته مهربون :

و بعد از این ماجرا

یونا : مامانی ج ی ش دارم

من : آفرین پسرم الان فرشته مهربون به خاطر کار خوبی که کردی و خبر دادی برات یه جایزه کنار گذاشته . (خواستم معنی کار بد و خوب رو با فرشته مهربون و کلاغ سیاه بیشتر متوجه بشه مگرنه شماره یک رو همیشه خبر میده )

یونا : کوش؟

من : گذاشته فردا من برم ازطرف اداره پیشش و ازش بگیرم

یونا در حالی که دو تا دستای خالیش رو آورده بود جلو و به من نشون میداد : إه ایناش جایزمو داداسمارتیسه

و به بابا سعید : باز کن اسمارتیسمو

بابا سعید هم مثلا بازش کرد و داد بهش

یونا : یکیش افتاااد دوباره بده

بابا سعید هم مثلا یکی دیگه بهش داد.

یونا : این یکی هم افتاد.سبزشو بده گهوه ایش(قهوه ایش) افتاد

من و بابا سعید و فرشته مهربون و کلاغ سیاه : ابله

و آقا یونا :از خود راضی

شنبه :

 

یونای کاری

در حال مرتب کردن آشپزخونه بودم :

یونا : مامانی میخوام منم کمکت کنم

من : خسته میشی عزیزم

یونا : نه ه ه ه میخوام کمک کنم

یه سری قاشق دادم بچینه تو ظرفشویی تمام شد باز اومد گفت : دوباره میخوام کمک کنم

و دیگه منتظر نموند من بگم چیکار کنه.سطل لگوهاشو از اتاقش آورد و گذاشت زیر پاش تا برسه به سینک ظرفشویی.یه جفت دستکش یه بار مصرف هم از تو کابینت در آورد و کرد دستش و گفت : مامانی یه کم از اینا (مایع ظرفشویی)بریز میخوام بشورم

و همچنان سینک رو برام میشست که باید بودید و میدیدید.بعد هم گفت میخوام ظرف بشورم.قربونش برم پسرم کاریه

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

 

Image and video hosting by TinyPic

 

یکشنبه :

پارک یا علی کوچولو

یونا : بریم پارک

بابا سعید : پسرم میخوای امروز تو خونه بازی کنیم فردا بریم پارک؟

یونا : نه با ...با...با(یونا وقتی تند تند و با هیجان صحبت میکنه به بابا میگه با ...با...با...و به مامان میگه ما...ما...ما)میگما خوب خوب خوب فردا هوا سرده ه ه ه

بابا سعید : باشه بریم پارک

ورفتیم تو اتاقش که لباسشو تنش کنم در زدن و علی کوچولو طبقه چهارم اومد که با یونا بازی کنه

علی کوچولو : اومدم با یونا بازی کنم

من : پسرم با علی کوچولو بازی میکنی یا میری پارک ؟

و یونا بدون توجه به این که من چی گفتم دست علی کوچولو رو گرفت و آوردش تو : علی کوچولو بیا بازی کنیم.بیا تو اتاگم

بعد از کلی بازی و شام خوردن و ...ساعت ١٠:٣٠ که دو بار داداش علی اومد دنبالش و بعدش مامانش اومد و به زور علی رو بردن خونشون. یونا : بابا سعید حالا بریم پارک

دوشنبه: 

آش شور

رفتم خونه مامان جون دنبالش در زدم صدای قشنگش از پشت در اومد : شما مامان کی هستی ؟

من : مامان یونا هستم

یونا : مامان جون مامان منه و میخندید

الهی قربون خنده ات برم من که صبح که ازت جدا شدم تب داشتی و گریه کردی و دوست داشتی پیشت بمونم.عزیزه دل مادر.

تو ماشین ازش پرسیدم :موشی غذا خوردی مامان ؟

یونا : من موش نیستم من یونام

من : یونا جون شما ظهر غذا خوردی ؟

یونا : عاه اش خوردم.مامانی ی ی ی نمکش تند بود.

من : ببخشید از این به بعد نمکشو کم میکنم

یونا :نمکش زیاد بود. تند هم بود.

من : پسرم من که به غذای شما فلفل نمیزنم که تند باشه

یونا : چرا تند بود. فلفل زده بودی.دیگه فلفل نزن خوووب فقط نمک دلمه ای بزن.باششه؟

من : چشم عزیزه دلم   

پله یا آسانسور

یونا پله روبه آسانسور ترجیح میده و چه کیفی میده وقتی ظهرسرحال خمیازهاوهاز اداره میایی هم قدم با گل پسر و بدون اصرارعصبانی و لجبازیش قهربا پله بیایی بالا .آسانسور چیه ؟پله خوبه...مگه نه؟دروغگو

خدایی نکرده

بعد از پله نوردی رسیدیم خونه یونا گفت آب میخوام.سریع دستم رو شستم و قبل از عوض کردن لباسام براش طالبی ریختم تو مخلوط کن و بهش دادم.بعد رفتم لباسامو عوض کنم که : مامانی داشتم نیگاه میکردم خوب. خدایی نکرده طالبیم ریییییخت.(داشته رو اپن رو میدیده طالبیش ریخته بود کف آشپزخونه)

بعد از ظهر برای عصرونه اش عدسی درست کردم که گفت : میل ندارم

گفتم چیز دیگه ای میخوری ؟

گفت : چیز دیگه ای  هم میل ندارم.

بالهای خرگوش

با بابا سعید رفتن حمام و از حمام که بیرون اومد حوله خرگوشی اش رو پوشوندمش  : 

یونا :  مامانی دلم کوکو خواسته بوده ه ه .کوکو دوست دارم.

من : قربونت برم من بذار لباستو تنت کنم برات درست میکنم 

یونا : مامانی ببین من خرگوش شدم بال دارم نیگاه کن این بالامه(اشاره به گوشای حوله اش)

من : خرگوش شدی گوش داری مامانی اینا گوشه.دوست داری بال داشته باشی ؟ برات میخرم.حیف شد دیدما فکر کردم شما پسری خوشت نمیاد کاش برات گرفته بودم.افسوس

یونا : منم دیدم تو مدرسمون دیدم داشتن. آبی بود .مارک هم داشت .

براش کوکو درست کردم و با گوجه و خیار شور و نون حسابی خورد.یه لیوان آب سیب و پرتقال هم براش گرفتم که زیاد نخورد.خدا رو شکر بعد از این مریضی اولین شبی بود که خوب غذا خورد.بهش گفتم پسر قشنگم میدونی وقتی شما خوب غذا میخوری انگار دنیا رو به من دادن ؟و جوابم یه لبخند قشنگ بود.قربونش برم محال است بعد از غذا خوردن ازم تشکر نکنه همیشه بعد از خوردن غذا میگه : سیر شدم دستت درد نکنه

سه شنبه:

صبح بابا سعید زحمت کشید و برای صبحانه اش حلیم گرفت وظهر هم از راه اداره برای ناهارش پیتزاچی چی نی  و سالاد و نوشابه گرفتم و  بردم در خونه مامان جون و برای اینکه متوجه نشه و دنبالم گریه نکنه از قبل با مامان جون هماهنگ کردم که یونا نیاد دم در.قربونش برم صداشو که شنیدم دلم هلاک دیدنش بود همون موقع گفتم چه خوب بود تا بچه ها کوچولو هستن همه مامانها خانه دار بودن.خیال باطلمن و بابا سعید همش نگرانیم.نگران کم خوردنش کم خوابیدنش و ...و...خدای بزرگ خودت مراقب یونای ما باش

بعد از ظهر هم یونابا باباسعید رفتن پارک .

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed