یونا با موی کوتاه + یونای دوچرخه سوار - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸ :: ٩:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

خوب هستید ؟ این روزها پست گذاشتن برای یونا برام خیلی سخت شده آخه همه  صحبتاش دل آدم رو میبره و دوست دارم از لحظه به لحظه اش فیلم بگیریم و اگه بخوام همه روبنویسم همش باید کاغذ و قلم به دست باشم.

خوردنی بود و خوردنی تر شده.کارها و حرکاتش مثل آدم بزرگاست.میل ندارم گفتنش, شعر خوندنش, میخ رو با چکش کوبیدنش ,کار کردنش با آچار و پیچ گوشتی, جدی صحبت کردنش و... و...

بهم میگه : عزیزم. قربونت برم من .عزیز دل من.مامان خوبم.مامان خوشگلم

بعضی وقتها هم میگه : مامان بی ادب

راستی یونا رنگها روهم بلده که هر بار که پست میذارم یادم  میره بگم.

عید که پیش مامان عاطی اینا بودیم با خاله آنی با ماشین از لب دریا رد میشدیم که یونایه نفر رو که لباس خرگوشه تنش بود دید و گفت دوست دارم بریم پیشش.آخر شب بود و هوا هم لب دریا سرد بود از طرفی یونا هم لباس گرم تنش نبود. بهش قول دادیم یه روز با لباس گرم میبریمش که متاسفانه وقت نشد تا چند شب پیش خاله آنی رفته بود لب دریا و آقا خرگوشه رو دیده بود دلش گرفته بود و یادش اومده بود به یونا بدقولی کرده.از همونجا زنگ زد و به من گفت تو رو خدا یونا رو ببر جایی که آقا خرگوشه داشته باشه من خیلی ناراحتم بهش قول دادم و نبردمش و خرگوشه رو اینجا دیدم دلم گرفته.بعد از صحبت با خاله آنی :

یونا : کی بود ؟ خاله نیلان بود یا خاله آنی بود ؟

من : خاله آنی بود

یونا : چی گفت آقا خرگوشه کجااا بود؟

من : الان زنگ میزنم از خاله آنی بپرس

یونا پشت تلفن :  خاله آنی کدوم خرگوشه ؟...دور دور بود؟پیش خرسکه بود؟

خاله آنی : ...

یونا : خرسکه خودش کجا بود؟خرسکه چه رنگی بود؟همون که پیش حاجی فیروز بود ؟ چه رنگی بود ؟ سبز بود یا آبی بود؟زرد بود؟ و ...

کلاهی که مامان عاطی براش گرفته میذاره سرش و میگه: من سیا ساکتی ام .

 

 

 

سیاساکتی

 

من : پس داوود خطر اینا کجان ؟

یونا : نمیدونم داوود خطر اینا کجان.پیداشون کرده بودم ولی خوب نمیدونم از تو کوچه دیدمشون ولی نمیدونستم  کجا رفته بودن.ولی دیشب ولی خوب الان اومدن ولی نمیدونم کجا بودن الان دیدمشون.دیشب ندیدمشون بعد دیدم إه داوود خطر اینا تو کوچه بودن گفتم إه این داوود خطره که.بعد تو کوچه دیدم إه یه داوود خطری تو کوچه بود ... .بعد خوب دیدم خوب تو کوچه بودن داوود خطر اینا تو کوچه بودن دیدمشون... . 

من : راستی اسم شما چی بود ؟

یونا : من سیا ساکتی ام

 

اینم یاد نی نی گی :

این هفته ای که گذشت :

جمعه موهای یونا کوتاه شد.

یکشنبه یونا با بابا سعید رفتن پارک زیتون بعد از پارک موقع خرید ذرت مکزیکی از جایگاه همیشگی ( فلکه پارک زیتون همونجا آقا فیله هم سوارمیشه) عمو ذرت مکزیکی بهش گفته بود چرا موهاتو کوتاه کردی موهات که قشنگ بود.بعد از برگشتنشون یونا : عموهه گفت موهات زشته.

من : کدوم عموهه پسرم ؟ موهات خیلی قشنگ شده عزیزم.

یونا :عموهه  که فیل پهلوش بود پا داشت دم نشد گفت إه دیدی موهات چگد زشته.

دوشنبه آقا یونا رو بردیم پارک زیتون که با خاموش شدن چراغها و خرید یه دونه بادکنک(طبق معمول)و به زور راضی شداز پارک بیاد بیرون.بعد هم سفارش یخ در بهشت سبز(یخ در بهشت سیب بود که خیلی هم بد مزه بود) و بستنی داد و در حال یخ در بهشت خوردن صدای یه نی نی رو شنید که با گریه میگفت ذرت میخوام و یونا گفت : بابا سعید نی نی یه میگه ذرت میخوام.(منظورش این بود که منم ذرت میخوام) . بستنی و یخ در بهشتش رو نخورد و گفت همبر میخوام براش همبرگر گرفتیم و اومدیم خونه. جالبه یونا هر وقت میره پارک زیتون باید حتما بادکنک- ذرت –بستنی- یخ در بهشت- همبرگر یا پیتزا-(اینا ثابت است و در کنارشون چیزهای دیگه هم هست )رو بگیره حتی اگر میل نداشته باشه و لب نزنه بهشون.اینم چند تا عکس از پارک :

 

 

 

 

 

 

 

سه شنبه هم با یونا ناهار رفتیم خونه خاله سهیلا که با رزا و رضا بازی کنه.آترین کوچولو دختر عمه رضا و رزا هم اونجا بود و حسابی بازی کردن.وقتی از راه اداره رفتم دنبال یونا بهش گفتم داریم میریم خونه خاله سهیلا گفت : تو هم میایی؟خاله سهیلا اومد دنبالم تو نبودیییی(منظورش قبل از عید بود که من کار داشتم و سهیلا جون رفته بود دنبالش و برده بودش خونشون.یونا مرتب این جریان رو تعریف میکنه).

مسیر خونه ما و خاله سهیلا اینا تا یه قسمت یکی است .یونا میگفت : مامانی اینجا که خونمونه خونه خاله سهیلا نیست.قربونش برم مسیرها رو تشخیص میده.

چند تا عکس از خونه خاله سهیلا :

آقا یونای ورزشکار

 

 

آترین و یونا و رضا

 

چهارشنبه هم با سپهر  کوچولو ورزاجون و رضاجون و  مامان و باباهاشون قرار داشتیم که بچه ها رو ببریم نمایش بزبز قندی که متاسفانه نمایش برگزار نشد و بچه ها رو بردیم پارک بازی کردن.کیارش کوچولورفیق فابریکی سپهر ومامان و باباش و یاس کوچولو دختر دایی سپهرهم اومده بودن. اینم چند تا عکس : (متاسفانه از کیارش  نتونستم عکس بگیرم)

رضا

رزا

یونا-سپهر-یاس

جمعه : ١)یکی از شلوارهای پارسال یونا رو اصلا تنش نکرده بودم و نو است.امسال دیدمش . گفتم إه این شلواره رو یونا اصلا نپوشیده ازش یادم رفته بود.

بابا سعید : حتما کوتاه شده.اشکال نداره ولش کن.

من : یونا مامان ببینم این شلواره اندازه هست که اگه نیست بذارم تو کمد(منظورم کمدی بود که لباسای اضافه رو میذارم که ببخشم)

یونا سرگرم بازی : آره اندازم هست

من : بیا اندازه کنم آخه بابایی میگه کوتاهه

یونا : خوب بذار تو کمد

٢)داشتم فیلم میدیدم :

یونا : مامانی دلم ذرت خواسته

با کمک بابا سعید براش ذرت مکزیکی درست کردیم.

یونا : مامان ذرتم ترشه

رفتم یه خورده ذرت دیگه آماده کردم که به ذرتش اضافه کنم تا از ترشی در بیاد.

یونا : نه نه اینو نریز خوبه شیرینه ترش نیست

من : شما که گفتی ترشه

یونا : نه گفتم شیرینه خوردم خوشحال شدم

لپاشو پر ذرت کرد و با خنده : ببین خوشحالم.شیرین است.

٣)یونا قبلا سر یخچال پایین آبسردکن میرفت ولی مدتها بود پروژه اش تعطیل بود تا امروز :

یونا : مامان این چیه ؟

من :  یخچاله

یونا : چی توش میذارن ؟

من : چیزی توش نمیذارم.قبلا که شما دنیا نیومده بودی شیشه هاتو میذاشتم

یونا : الانم میخوام بذارم

من : بذار پسرم

همه شیشه هاشو گذاشت بعد لیوان نی دارش رو نشون داد و گفت : اینم بذارم

گفتم بذار پسرم و اینم نتیجه :

 

 

وروجک میگه مامانی عسکم که با یچخالمه save  کن.

میگه : این یچخاله منه توش شیشه ها منو بذاری لیوان منو بذاری همه چیز منو بذاری خوب خوب که یخ بزنه.

پ.ن.١ : یونا دوچرخه سواری یاد گرفته و خودش پا میزنه تشویقخیلی دوچرخه سواری رو دوست داره و وقتی یه جایی گیر میکنه بعد که بیرون میاد میگه مامانی تلاش کردم.

پ.ن.٢ :یونا این روزها خیلی اخلاقش عوش شده یه جورایی آقا تر و قابل کنترل تر شده و بریز و به پاشش هم کمتر شده.نمیدونم همینجوری میمونه یا نه.منتظر باشید خیال باطل

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed