مامان و بابای گلم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

این روزها همه گرفتارید درسته ؟ خسته نباشید .

ما هم حسابی مشغولیم . تو خونه... تو اداره … .مامانم و بابام یکشنبه دو هفته قبل اومدن و بابام بعد از یه هفته رفتش و نیلانی( خواهرم) و دوستش اومدن و همه با هم امروز رفتن که جای همشون خیلی خیلی خالیه.یونا وقتی  بابا رفت خیلی بهانه گرفت و گریه میکرد smileysو میگفت بابا جون بیاد .بیاد میخوام بغلش برم.آخه بابا با یونا بازی میکرد و مشغولش میکرد تا مامان به کارها برسه و امروز هم دنبال مامان اینا کلی گریه کرد.مامان میخواست با خودش ببردش و گفت هر وقت بهانتون رو گرفت میارمش ولی اصلا طاقت دوریش رو نداشتم و دلم نیومد که بره.این ده روز مامان رو حسابی خسته کردیم. صبحها که گرفتار تمیز کردن خونه بود و یه خونه تکونی مفصل کردو خونه رو حسابی برق انداخت و بعد از ظهر ها هم که میرفتیم خرید .بدون مامان نه میتونستم خرید کنم و نه کار خونه.واقعا دستش درد نکنه.به خدا مامان من یه فرشته است.همه کارهای یونا و کارهای روزمره هم با خودش بود.لباسها... ظرفها ...درست کردن غذا ... قربونش برم من که چه مامان ماهی دارم.صبحها که من نبودم در کنار کار خونه با یونا بازی هم میکرد (بعد از رفتن بابا)و میبردش بیرون یه روز هم یونا رو برد مدرسه.دو بار هم  همگی با هم رفتیم آبادان.

مامان برای یونا یه جرثقیل اسباب بازی آورد که هر چقدر میگردم نیستش عکسشو بذارم یا وروجک یه جایی قایمش کرده یا مامان گذاشتتش تو اسباب بازی های بالای دکور. کلی ماهی و سبزی تمیز شده و فریز شده و یه بلوز خوشگل هم برای من آورد.خاله نیلان هم یه کیسه بُکس  برای یونا آورد.اینم یونا و کیسه بُکسش :

یونای بلا هم که روز به روز داره فلفل تر و شیطون تر میشه.صحبتاش و کاراش مثل آدم بزرگاست البته از نوع فلفلیش. این روزها اینقدر گرفتارم که صحبتای قشنگش رو یادم میره یه چند تاییش رو که یادمه براتون تعریف میکنم :

یک)داشتم پست جدیدش رو تایپ میکردم و یونا دستش رو گذاشته بود رو موس و تکون میداد:

یونا : لیلی ی ی

من : جانم

یونا : میگما با موس کار کن

دو ) یونا : یچخال کهنه میخریییییم.نون خشکی میخریییییم.شیم کهنه یچخال کهنه  تلوزیون کهنه میخرییییم.

سه)یونا به من : امیر شهیاد شیشه ها رو انداخته شیشه های قابها رو انداخته شکسته شیشه میز منم که روش مینشستم شکسته

من :  إه ؟! خوب شما بهش میگفتی کار بدی کرده

یونا : باشه و رو به امیر شهیاد (دوست خیالیش) : امیر شهیاد دیگه از این کارها نکن خوووب

و یونا به من :  میگه باشه دیگه نمیکنم ناراحت نباش.

چهار ) لباسهای عیدش رو که براش خریدم تو خونه تن میکنه و بهش میگم مامانی اینا لباسای عیدته نباید الان بپوشی کثیفشون کنی و دیشب سر شام اینقدر وروجک بازی کرد که شلوارش (شلواره خریده عیدش نبود)پاره شد با چشمای گرد و ناراحت نگاش کرد و گفت  : مامانی ببین شلوارم پاره شده

گفتم : مهم نیست پسرم یکی دیگه برات میخرم

گفت :  مامانی ببین برام یه شلواری بخر. خوب. که عیدی نباشه. خوب. این رنگی (رنگ لباسی که تنش بود) باشه. خوب. پاره هم نباشه .

پنج ) یه پراید از کنارمون رد شد یونا گفت : مامانی پراید

من : آره پسرم.آفرین.حالا بگو اسم ماشین خودمون چیه ؟

یونا خیلی جدی : دویست و پنج

من : قربونت برم من چهارصدو پنج

یونا : چهارصدو پنج نه دویست و پنج

شش) یونا علاقه زیادی به ماشین و مخصوصا ماشین های بزرگ داره واسم همه رو میدونه :

تراکتور که خاک میبره   کامیون   ماشین پلیس   تریلی    آمبولانس    ماشین آتش نشانی   جلسگیل(جرثقیل) (جرثقیل رو که میبینه میگه چه جلسگیله بلندی)     کامیون بچرخی(کامیون میکسر بتن)   هواپیما     اتوبوس   موتور  رو هم میشناسه و اسمشون رو میدونه.

هفت)این روزها هنوزم از خوب تو جملاتش زیاد استفاده میکنه و اول جمله هاش میگم یا میگما رو زیاد میگه.

هشت ) یونا : مامانی ببین این اتوبوسه سبزه. این کامیونه خورشید خانومیه(کامیونه زرد بود)

نه)خاله نیلان و خاله مریم داشتن میرفتن بیرون به یونا گفتن داریم میریم دکتر . یونا : خاله نیلان برو دکتر خوب. بعد که رفتی خوب برام ذرت بیار این قاشق هم بذار توش(یه قاشق یه بار مصرف هم که تو ذرت شب قبلش بود وازش خوشش اومد و براش شسته بودمش داد به خاله نیلانش)خوب برام بیار.

ده) یونا خوابش میومد گفت : بریم تو اتاقم من شیر میخورم تو بازی کن.من اینجوری میخوابم خوب میبینم عروسکا رو بعد تو برام تعریف کن.به من بگو این چیه ؟ این پوهه. این چیه ؟ این هاپوهه ...

یازده )از اداره اومدم مامان در رو برام باز کرد و یونا با گریه : من میخواستم در رو باز کنم

من : باشه پسرم شما باز کن.و در رو بستم که یونا باز کنه دیدم خبری نیست ومن پشت در موندم و در  رو باز نمیکنه.در رو باز کردم و گفتم در رو باز کن دیگه .گفت : در که بازه.من در رو باز کردم نه تو در رو باز کردی.

کلا سرکاریم به خدا با این وروجک.

دوازده )یونا : شیر میخوام.

 براش ریختم.گفت : شیر این رنگی نمیخواستم شیر قهوه ای میخواستم.

من : شیر کاکاوو میخوایی ؟

یونا : نه شیر کاکاوو نمیخوام شیر قهوه ای میخوام

سیزده ) شب موقع خواب :

یونا : پنجره رو باز کن میخوام خورشید خانمSummer Collection ببینم.

من: الان شبه ماه میبینی.شبها ماه تو آسمونه روزها خورشید خانم

یونا : نه الان روزه.الان روزه خورشید خانم پیدا شده.شب نیست.شب ستاره و ماه  پیدا میشه.    Starry Sky Collection

چهارده ) شب موقع خواب داشتم براش کتاب میخوندم و کتابه رو حفظ بودم.از خستگی چشمهام رو بسته بودم و میخوندم :

یونا : کتاب چشم ببندی نخون.چشم بیداری بخون.

پانزده) رفتیم شاورما غذا بخوریم تا رسیدیم یونا گفت : الان میگه سیصدو پنج

وروجک یادش بود بار قبل که رفته بودیم شمارمون سیصدو پنج بوده.

شانزده) هرفروشگاه یا جایی که میریم یادش میمونه و برای بار بعد که میریم همونجا میگه :یادته اومده بودیم ... و یه تعریفی میکنه که دقیقا همون اتفاق افتاده بوده.

هفده)شب بود و چراغها رو خاموش کرده بودم که بخوابیم :

یونا : بیا تو اتاق سقندونه (سقندون سی دی  در به درها)

و اشاره به بالای کمدش : ایناش بالاست.میخواد از بالا بیاد پایین.چه کار خطرناکی

هجده)یه شب قبل از این که مامان اینا بیان بازم چراغها رو خاموش کرده بودم که بخوابیم :

مامانی برج درست کردم.جرثقیل درست کردم.دوربین توش  باتری داره از جرثقیل عکس بگیری؟که به بابا جون نشون بدم بعد برم بذارم تو اتاقم.

چراغها رو روشن کردم و از برج که بعد تبدیل به جرثقیل شد عکس گرفتم و بعد جرثقیل رو برد گذاشت تو اتاقش.حدسش هم درست بوددوربین شارژ نداشت و مجبور شدم با موبایل ازش عکس بگیرم.

نوزده) توی سازها فعلا گیتار   و ارگ   و طبل  رو میشناسه.داشت تلوزیون میدید گفت مامانی ببین داره گیتار میزنه.نگاه کردم یه پسر کوچولویی داشت گیتار میزد.

میگه مامانی برام یه گیتار مشکی سیاه مثل میمون (سی دی سرت بدزد رفیق) بخر.

بیست)پرش کردن های یونا دیگه خیلی خطری شده.صندلی های بلند.پرش از روی میز توالت به تخت و ارتفاعات زیاد.همش نگرانم که توی این پریدن ها خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته نمیدونم چیکار کنم؟

بیست و یک ) نشسته بود روی صندلی بلند که من هم روی اون بنشینم پام به زمین نمیرسه.و گریه که میخوام پام برسه زمین.

 یونا ده روزه نرفته خونه مامان جون پرستارش و ...

یوناناراحت : فرناااازsmileys

من : قربونت برم دلت براش تنگ شده؟

یونا : بلهقلب

من : شنبه میبرمت خونه مامان جون با فرناز بازی کنی باشه ؟

یونا : نه میخوام بیاد خونمون.از مامانش اجازه بگیر خوب.بگو فرناز بیاد خونمون بگه بیادبیاد خونمون بگه نه نیاد خونمون.

بیست و سه)رفته بودم آرایشگاه اقا یونا جو گیر شد و میگفت میخوام رجه لب بزنم.برای آروم کردنش مجبور شدم یه رژ لب از تو کیفم بهش بدم که بزنه.متاسفانه عکسشو نگرفتم ولی کاش میدیدید آقا پسر ما چه رژی زد.خجالت

بیست و چهار)بند لباسیش رو به علت بدی هوا تو اتاق میذارم.  مامانم  بند لباسیه رو تازه شسته بودش و تمیز بود .اومدم لباساشو پهن کنم  آقا یونا انداختش رو زمین .هم کثیف شد(بند 1 وسواس مامان لیلی) و هم شکست.از طرفی هوا هم گرد و خاکی بود و نمیتونستم لباساشو ببرم روی بند  تو بالکن بندازم.در نتیجه اینجوری شدم عصبانی

یونا : مامانی ببشخید دیگه کار بد نمیکنم با بابایی با چکش و انبردست درستش میکنم خوب .



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed