یونا و جشنواره سیمرغ - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧ :: ۳:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه مامانهای گل و نی نی یای ناز و خاله های مهربون و همه و همه

١)ظهر جمعه بابا سعید بیرون کار داشت و کارش که تمام شد زنگ زد که من و یونا  آماده باشیم که بیاد دنبالمون و با هم بریم بیرون اول که زنگ خورد یونا با بابا سعید صحبت کرد و بعدش من گوشی رو گرفتم و بابا سعید گفت از ساحلی رد شده و دیده همه بچه ها دارن بادبادک هوا میکنن بادبادک فلفل هم آماده کن میام با هم بریم.

من : یونا بابایی گفت میاد با هم بریم بادبادک بازی. همه بچه دارن باد بادک هوا میکنن

یونا : بابا سعید که زنگ زد من بهش گفتم گفت یه بادبادک دیگه هم بردن بالا خوب اونا هم تکون تکون میخورن گفت میخوای بری اونجا یا میخوای بیایی اینجا ؟گفت یکی دیگه هم مونده بالا تکون تکون نمیخوره یه کم تکون تکون تند تند میخورن خوب.گفت میخوای بری اونجا یا میخوای بری اینجا.فقط گفت اونا تکون تکون میخورن و ... .

چایی ویه مقدار خوردنی برداشتم و سریع به یونا یه کاسه سوپ دادم ولی هر چقدر تو کمد دنبال بادبادک یونا گشتم پیداش نکردم .

 رفتیم ساحلی اول از همه براش یه بادبادک به انتخاب خودش گرفتیم.اسپایدر من انتخاب کرد.

یونا و بادبادک اسپایدر من

 ولی پنج دقیقه بعد نظرش عوض شد و گفت از این رنگ رنگی یا میخوام.بادبادکش رو عوض کردیم .اینم بادبادک جدیدش یا رنگ رنگی :

یونا و بادبادک رنگ رنگی

 یه خورده نشستیم و عصرانه و چایی خوردیم.یونا با بابا سعید توپ بازی کردن و برای سومین بار به خاطر علاقه یونا به عمو برقی اینا (خودش اینجوری میگه) رفتیم جشنواره سیمرغ که در موردش تو پست قبل گفته بودم.

مامان و بابای سپهر گلی هم  از طرف ادارشون اونجا بودن و ما خوشبختانه باز موفق به زیارتشون شدیم.حیف کهسپهر کوچولو نبودش و جاش خیلی خالی بود.

یونا رو بردیم غرفه کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان که نمایش عروسکی هم داشتن :

 

امید مادر

  بازم پسرم هنرش رو نشون داد و نقاشی کشید :

پیکاسوی من

و پیش دوستاش عمو برقی و حامد و سهراب و ...رفت(البته همراه با ترس) :

یونا و عمو برقی

این نی نی یونا نیست. یونا نرفت بغلش.

بعد هم صورتشو گریم کرد :

موش موشک من

من : مامانی قربونت بشم که موش شدی.اسی گنزالس شدی(موشه تو سی دی دربه در ها)

یونا : نه سقندون (بازم تو سی دی در به در ها) شدم .و با اشاره به یه طرف لپش : اینجا اسی گنزالس شدم و اشاره به لپ دیگه اش : اینجا سقندون شدم

رسیدیم خونه کلی کار داشتم(من همیشه کار دارم اوه).تا رسیدیم با یونا رفتیم دوش گرفتیم بعد کاردستی که مامان سپهر به یونا داده بود (صندوق پستی کوچولو) رو با هم درست کردیم.ممنونم سارا جون یونا خیلی خوشش اومد.بعدش دیدم سخت مشغول کاردستی است بلند شدم رفتم تو آشپزخونه که یه خورده به کارها برسم که سر وروجک رو جلوم از پشت اپن دیدم.(طبق معمول صندلی زیر پاش گذاشته بود و اومده بود بالا)

گفت : مامانی از کی عصبانی هستی ؟

من : از هیچکس پسرم

یونا : پس چرا عصبانی هستی ؟

من : عصبانی نیستم خسته ام الان میریم با هم میخوابیم.

جهتشو عوض کرد و با صندلی اومد تو آشپزخونه و رفت بالا و ... .

که دیدم دستش خورد به جا شکری و همه شکرها خالی شد کف آشپزخونه.ساعت یک شب بود و قرار بود فردا هم صبح ساعت پنج بیدار شم و مرغ ناهار رو که آماده کرده بودم سرخ کنم.سعی کردم خودمو کنترل کنم و شکرها رو جمع کنم که دیدم دستش رفت به طرف ظرفی که توش برنج فردا رو آماده کرده بودم که بعد که سرد شد بذارم تو یخچال... .

موقع خواب میگه : مامانی من شکر ریختم گفتم مامانی ببشخید.میرم از عمو رضا(سوپر سر کوچمون)شکر میگیرم دیگه نمیریزمش.

دنیای بچه ها رو ببینید فکر کرده من از هدر رفتن شکرها ناراحت شدم و متوجه نشده من از اینکه ساعت یک شب کف آشپزخونه رو تمیز کنم شوکه شدم.

٢)یونا تو تعریفاش همش میگه من که کوچیک بودم خووووب ... . 

٣)یونا : مامانی رو شلوارم شیر موزه ؟

نگاه کردم دیدم شلواری که روش میکی موسه دستشه.منظورش از شیر موز میکی موس بود.

۴)داشتم بهش شینسل میدادم :

یونا : مامانی این آقا فیله است ؟

منظوره پسرم فیله مرغ  بود .

۵)آقا یونا کار با قیچی رو یاد گرفته و مرتب در حال کاردستی یا به قول خودش دست کاری درست کردن و ریز کردن سفره یکبار مصرف و کاغذ و مداد شمعی و ... است.

۶)اینقدر بامزه لیلی صدام میکنه که دلم میخواد بخورمش.

٧)بابا سعید داشت میرفت  تا سر کوچه و زود برگرده. به علت گرد و خاک زیاد توی هوا یونا رو راضی کرد که بمونه خونه.

یونا : خدافظ خدافظ زود بیا خووووب برام  لواشک و آلوچه و شانسی و کاکاوو و پاستیل و ذرت بیار.

٨)من و یونا روزی نمیدونم بگم چند بار با هم سی دی در به در ها رو میبینیم  و با این که یونا تمام صحنه ها رو حفظه و جلوتر از این که بیاد تعریف میکنه دوست داره من هم کنارش باشم و براش تعریف کنم :

یونا : مامانی نمیتونم بگم سر قندون.چی بود ؟ نمیتونم بگم.

من : سقندون ( یکی از عروسکای در به در ها)

یونا : سقندون.نمیتونم بگم.

من : الان که داری میگی.اشکال نداره مامانی هر وقت یادت رفت بگو من بهت میگم.

یونا : باشه

یونا : اسی کجا رفت ؟ رفت تو ماشین کی ؟

من : تو ماشین وکیل

یونا : میخوام اورکی بیاد.

من : الان میادش

و ... 

٩)یونا : این مینی بوسه این اتوبوسه.دیدیش. بدبخ(بدبخت)مینی بوسه.

,

Valentine II Words Smileys



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed