یونا و عمو برقی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧ :: ٧:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام

روز شنبه بابا سعید بیرون کار داشت و یونا میخواست با اون بره.من هم مجبور شدم برم که یونا رو نگه دارم و من و یونا رفتیم ساحلی کیانپارس که نمایشگاه بزرگی  بود و به یونا خیلی خیلی خوش گذشت.به حدی که بابا سعید کارش تمام شد و زنگ زد که بیاد دنبالمون بهش گفتم بیادش پیشمون تا یونا باز هم بازی کنه.فقط حیف شد که دوربین رو نبرده بودم و چند تا عکس با موبایلم گرفتم که خوب نشد.اونجا غرفه قطار شهری و پرورش فکری کودکان و نوجوانان برای بچه ها مسابقه نقاشی گذاشته بودن که فلفل خان هنر خود رو به نمایش گذاشت.جالبه برگه نقاشی اش رو لوله کرد و تحویل داد و حاضر نشد صاف تحویل بده.غرفه پرورش فکری کودکان و نوجوانان نمایش عروسکی هم داشتن که یونا با دقت نگاه کرد.

از طرف شرکت برق منطقه ای خوزستان یه سی دی انیمیشن به همه میدادن و شخصیت های اون رو به صورت عروسک در آورده بودن که بین مردم میچرخیدن و یونا بینشون دنبال سیا ساکتی میگشت و میگفت دوست دارم سیا هم باشه.محو تماشای اونا شده بود.باهاشون دست دادولی میترسید و حاضر نشد با اونا عکس بگیره.بعد که اومدیم خونه میگفت من با عمو برقی عکس گرفتم.دروغگو یه غرفه هم بود که عکس کاریکاتور و معمولی رو خیلی سریع میکشیدن که به علت این که یونا زیاد تکون میخورد عکسش اصلا شبیه خودش نشد. 

یونا و یه دختر کوچولو که با مامانش اتفاقی کنارمون ایستاده بودن دلشون شیرینی خواست که رو میز یکی از غرفه ها برای پذیرایی گذاشته بودن و خجالت میکشیدن برن بردارن.آخرش یونا بر خجالتش غلبه کرد و رفت دو تا شکلات برداشت و با این که اون دختر کوچولو رو نمیشناخت بدون این که من بهش چیزی بگم یکیشو داد به اون.قربون پسرم برم من که چه دست و دلباز و مهربونه. 

روز دوشنبه تصمیم گرفتیم به خاطر استقبال شدید یونا از سی دی و دیدن دوباره عروسکها ببریمش نمایشگاه و بعد از اون بریم پارک.یونا هم میگفت اول بریم عمو برقی اینا ببینیم بعد بریم پارک بازی کنم. ازپارک زیتون که رد شدیم نظرش عوض شد و گفت : اول بریم پارک خوووب بعد بریم پیش عمو برقی.گفتیم پسرم اگه اول بریم پارک اونجا تعطیل میشه ولی پارک تا دیر وقت بازه.گفت : نه.من به سیا گفتم سیا گفت تعطیل نمیشه.اول بریم پارک بعد بریم عمو برقی.خلاصه رفتیم پارک و آقا یونا حسابی بازی کرد.

پارک بادی زیتون

جوجه من

یونا سوار قو-پارک زیتون

همیشه با این که خیلی این هلیکوپتر رو دوست داشت و می ایستاد و نگاهش میکرد میترسید سوار شه و برای اولین بار سوار شد و بالا رفت و من و بابا سعید هم کلی از بزرگ شدن و مرد شدن پسرکمون ذوق کردیم.

خلبان کوچولو

یونای خلبان

بعد هم آقا یونا سفارش پیتزا داد و تا رسیدیم جشنواره تعطیل شده بود و از عمو برقی اینا خبری نبود فقط رفتنمون این خوبی رو داشت که سپهر و مامان و بابای مهربون و با محبتش رو اونجا دیدیم و یونا و سپهر با هم تفنگ بازی کردن (از همون جا براشون تفنگ خریدیم).

یونا از این که نتونسته عمو برقی اینا رو ببینه خیلی ناراحت شد و میگفت کجا رفتن ؟ بهش گفتیم رفتن بخوابن .

یونا دیشب تو صحبتاش با بابا سعید گفت : بابا سعید وقتی کربلا بودم خوووب ....

بابا سعید : کربلا ؟؟؟؟؟

یونا یادش اومد اشتباه گفته ولی بابا سعید براش جالب بود که چطور یونا کربلا رو گفته آخه یونا تا حالا کربلا نرفته.

بابا سعید : کی بهت گفته کربلا بودی ؟

یونا : مامان جون(پرستارش) میگه اگه غذا بخوری میری کربلا

یونا تو اوج شیطونی با دیدن قاب عکسش رو دیوار :  

یونای دو ساله

 یونا : این یوناست

من : آره ببین چه پسر خوبی است.شیطونی نمیکنه.مامانشو اذیت نمیکنه

یونا : مامانش کیه ؟

من : من مامانشم

یونا : هم مامان منی هم مامان اون؟مامان دو تاییمونی ؟

من : پسرم این عکسه شماست.شما یونایی دیگه

یونا : من پسر خوبی ام ؟

من : آره عزیزم.

عمه سحر و عمه سارای یونا اگه خدا بخواد عید میان پیشمون :

من : یونا عمه سحر و عمه سارا دارن عید میان پیشمون میدونستی ؟

یونا : میخوام بیان

من  : میان فقط شما باید خونه رو کثیف نکنی تا بیان. باشه ؟

یونا : باشه

من : حالا میریم عکسشون رو نشونت میدم

ربع ساعت بعد پشت کامپیوتر : مامانی ببینم عکس دارا و سارا

من : عمه سحر و عمه سارا عزیزم نه دارا و سارا

چند وقت پیش پشت تلفن عمه ها ازش پرسیدن دارن میان براش چی بیارن.به عمه سحر گفت بسکوییت چای و به عمه سارا گفت کیک با چایی

آقا یونا یاد گرفته خودش در یخچال یا به قول خودش یچخال رو باز میکنه و می ایسته و مثل کمد بازرسی میکنه.ببینیم تا کی یخچال بیچاره دوام بیاره.

یونا عاشق مدرسه رفتن است و مرتب از رفتنش به مدرسه و اتفاقای اونجا(تو خیالاتش)تعریف میکنه و میگه با فرناز (یونا و فرنازهر دو از هفت ماهگی  پیش مامان جون پرستارشون بودن) رفتیم مدرسه و ... .

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

قصد داشتم از سه سالگی بفرستمش مهد ولی با این وضعیت نمیدونم مهد بردنش رو جلو بندازم یا نه ؟

من همچنان با تعوض لباس یونا مشکل دارم :

پوشیدن لباس موقع بیرون رفتن

تعویض لباس موقع برگشتن به خونه

در آوردن لباس برای رفتن به حمام

پوشیدن لباس و سشوار کشیدن بعد از حمام کردن

پوشیدن لباس خواب قبل از خواب

هر کسی بتونه یه راهکار مفید ارایه بدهد یه جایزه پیش من داره.

یونا همه شعرهای سی دی هایی که مبینه زود حفظ میشه از سی دی در به در ها یاد گرفته میخونه اورکی باید برصقه اورکی باید برصقه اورکی تندترش کن تندتر و تندترش کن.

امروز هوا وحشتناک کثیفه. از گرد و خاک آسمون تیره شده.خدا به خیر بگذرونه .نمیدونم این گرد و خاک اهواز کی تموم میشه.تمام سال رو ما گرد و خاک داشتیم.

تا بعد بای بای

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed