ما برگشتیم - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧ :: ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستای گل خودم

من و یونا دیروز برگشتیم.این یه هفته به هردوی ما خیلی خوش گذشت فقط بدیش به این بود که دلمون برای  بابا سعید تنگ میشد.سعی میکنم گزارش سفر رو خلاصه کنم چون اگر بخوام کامل بگم از حوصله و وقت من و شما خارج است.

بین راه یونا یه گاو بادی بزرگ رو دید و گفت میخوامش.برام بخر.چاره ای جز خریدش نداشتم ولی مگه راضی میشد میگفت گاو باد شده رو میخوام و باورش نمیشد گاوی که براش خریدم اگه بادش کنیم اونجوری میشه.خلاصه گاو بی باد رو از بسته در آوردم و جلو باد شده گرفتم تا متوجه شد.

وقتی رسیدیم مامان عاطی و بابا جون اومدن جلومون و تو ماشین یه هلیکوپتر و یه هواپیما گذاشته بودن که سفارش آقا یونا بود(تو پست قبلی گفته بودم که یونا پشت تلفن به مامان عاطی گفته بود اتوبوس دارم تو برام هواپیما بخر بابا جون هم هلی گوفتر بخره).ببینید صحبتهای این وروجک ما چقدر برای مامان عاطی و بابا جون مهم است که هنوز یونا نرسیده خریده بودن و براش آماده گذاشته بودن.

رسیدیم خونه گاوشو نشون داد و با بابا جون رفتن سر کوچه بادش کنن که مغازه بسته بود و بیچاره مامان عاطی و بابا جون از نفس افتادن و براش باد کردن.

یونا و خانم گاوه

آقا یونای ما کلی وسایل مامان عاطی اینا رو بهم ریخت و شکست و هر روز دنبال خاله نیلان گریه میکرد که میخوام برم دانشگاه و یه بار با مامان عاطی رفتیم که هم خاله نیلان رو برسونیم و هم یونا دانشگاه خاله نیلان رو ببینه که طبق معمول از خستگی توی راه خوابش برد و بالاخره دانشگاه خاله نیلان رو ندید.جالبه که هر کسی از خونه میرفت بیرون با یه عالمه خوردنی  برای آقا یونا برمیگشت .خلاصه حسابی لوس شده بود این پسر ما.

تو این چند روز کلی برگه های خاله نیلان رو خراب کرد و شابلون هاشو شکست و نتیجه اش مهندس معمار یونا کوچولو شد که میبینید :


مهندس کوچولو

شبها هم من با خیال راحت میخوابیدم و یونا تو بغل دایی علی و خاله نیلان و بقیه میخوابید و صدا میزد : مامان عاطی برام شیر با مربا بیار(منظورش این بود که تو شیرش عسل بریزن).

نفس من

امیر شهیاد(دوست خیالی یونا)هم با ما همسفر بود و یونا هر کار بدی که میکرد میگفت کار من نبوده کار امیر شهیاد بوده.

شبها تا میخوابید داستانی بود.گاوش رو همه جا میچرخوند اول میخوابوندش رو تخت خاله آنی و روش هم پتو میکشید.به خاله آنی میگفت اینجا تختخواب گاوه است تو برو یه جای دیگه بخواب .بعد میبردش تو اتاق دایی علی و تو هال و خلاصه بهترین و نرمترین جاها رو برای گاوه انتخاب میکرد.

به علت علاقه زیاد یونا به گاو خاله آنی براش کتابه گاو چی میگه ؟از انتشارات خانه ادبیات رو گرفت که صدای گاو میده .و یونا خیلی دوستش داره.

جمعه صبح با خاله آنی رفتیم دیدن محمد امین(پسر خاله ام)و خاله آنی یونا و محمد امین رو برد پارک با هم بازی کردن.من هم برای دو تاشون  صندلی قرمز گرفتم.این صندل هم محمد امین به یونا کادو داد : 


جمعه بعد از ظهر رفتیم خونه خاله زیبا و یونا با خاله هاله و عصای مامان جون(مادر بزرگم)و جسیکا ( هاپوی خاله هاله)سرگرم بود. بعد هم محمد امین و مامانش و خواهراش اومدن و یونا و محمد امین با هم بازی کردن.

محمد امین مهربون

شنبه صبح بردمش پیش پارسا و پوریا(پسر دایی هام) که کلی بازی و شیطنت کردن.(براشون سه تاییشون مداد شمعی هم خریدم)

شنبه بعد از ظهر لب دریا جشن باد بادکها بود که یونا رو آماده کردم که بریم دنبال محمد امین و با هم ببرمشون جشن.به مامان ارشیا و امیر مهدی هم زنگ زدم.آقا یونا که توی راه خوابش برد. رسیدم در خونه خاله فریده (مامان محمد امین) دیدیم که بله محمد امین هم خوابش برده و امیر مهدی هم که از صبح با مامانش از خونه رفته بود بیرون و نتونستن بیان مامان ارشیا هم که حسابی مریض شده بود و ... .اینم از جشن بادباکها بدون حضور گل پسرای ما.یونا تا چند روز میگفت بریم جشن بادبادکا خوبه این عکس رو گرفتم که ثابت بشه بردمش.

بادبادکها

شنبه شب هم بابا جون پیتزا گرفت و با  دایی علی رفتیم پارک:

یکشنبه بعد از ظهر هم با خاله سمی و فاطمه گلی و مامانم و خاله آنی رفتیم دیدن زن دایی نازی اینا.اینم یونا تو اتاق آیدا و دنیا :

دوشنبه بعد از ظهر هم همکارم و خانواده اش از اهواز اومدن که مامان شام نگهشون داشت.اینم یونا و نیلوفر دخترشون :

یونا و نیلوفر خانم

سه شنبه بعد از ظهر هم با نیلان رفتم خرید و یونا با مامانم  رفتن خونه خاله زیبا و منم بعد از خرید رفتم پیششون که عمو بیژن(شوهر خاله ام) و داداشی ایمان (پسر خاله ام)هم اومدن اونجا.خاله هاله(دختر خاله ام) هم به یونا سی دی در به در ها

 

 

و یه سی دی کارتون دیگه(یونا گمش کرده نمیدونم اسمش چی بود) رو داد که در به درها جای سرت بدزد رفیق رو گرفت و یونا همش این سی دی رو میبینه.عمو علی(شوهر خاله ام)داشت اخبار میدید.کاری کرد که سی دی رو براش بذارن و اخبار دیدن رو تعطیل کرد.


چهار شنبه هم رفتیم خونه خاله زری که همه فامیل اونجا بودن. یونا به یاد نی نی گیاش با روروک آروین کلی بازی کرد. اینم یونا و آروین کوچولو(نوه خاله زری) :

یونا عسلی و آروین کوچولو

پنج شنبه بعد از ظهر با یونا رفتم دیدن دوست و همکار خوب و قدیمی ام  مرجان جون که یونا و پسرش تایماز با هم بازی کنن.

تایماز کوچولوی ناز نازی

که باز آقا یونای ما تو ماشین خوابش برد و تا بیدار شد موقع برگشتنمون بود و دایی حسین اومد دنبالمون و رفتیم خونه مامان اینا و یونا با پارسا و پوریا حسابی بازی کردن.پارسا و پوریا هم برای یونا یه بسته سک سک بزرگ آوردن.



صبحها هم که درگیر اداره بودم و با خیال راحت یونا رو پیش مامانم میگذاشتم.

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed