یونای همه چی دان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ :: ۸:٠۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول از همه باید از همه دوستای گلم به خاطر تبریک تولدم و اون همه لطفی که به من داشتن تشکر کنم.واقعا من رو شرمنده کردید.

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes 

من و یونا اگه خدا بخواد امروز میریم ماموریت. اگه گفتید کجا؟؟؟ بله ه ه. پیش مامان عاطی اینا.خداییش ماموریت از این بهتر نمیشه.

برم سراغ گل پسرم که روز به روز داره بیشتر و بیشتر به بابا سعیدش نزدیک میشه.توی کارهاش صحبتهاش و ...  تقلید پذیری زیادی از باباش داره.داریم میریم بیرون میره روی همون پله ای می ایسته که باباش داره کفشش رو مرتب میکنه و درست مثل بابا سعیدش کفشش رو مرتب میکنه.میگه: بابا سعید دوست دارم موهام مثل تو باشه .منم رفتم مدرسه خووووب. ریشمو زدم تو مدرسه.تو مدرسه ریشمو زدم.

وقتی داریم صحبت میکنیم اونم شروع میکنه به صحبت در باره همون موضوع و خیلی جدی توضیح میده.و خلاصه یونا همه چی دان شده.

اینم چند نمونه از شیرین زبونی یاش :

یک )

 یونا : موبایلم زنگ میزنه

چی؟؟؟؟ مغازه بسته !!!!!!

رو به من : دوستمه. باهاش صحبت کن.امیر شهیاده میگه مغازه بسته

دو)

یونا : ما هممون میریم مدرسه.من. فرناز. علی. پارسینا.ملینا(اینا همکلاسی های یونا خونه مامان جون هستن)

وقتی از کنار مدرسه یا مهد کودک رد میشیم :

 یونا : ببینم مدرسه تعطیله.آره تعطیله. من به فرناز گفتم مدرسه تعطیله

من : اون چی گفت؟

یونا : گفت باشه

سه)

این روزا مرتب تو خونه میخونه :  علی مولااا علی مولااا

گفتم مامانی از کجا یاد گرفتی ؟ مامان جون براتون گذاشته ؟

یونا : نه.رفتیم نمایش یاد گرفتم

من : کی پسرم ؟

یونا : با هستی و محمد رفتیم نمایش. آقاهه کچل بود میخوند.

من که متوجه نشدم کی میگه و بابا سعیدش یادش اومد که جشن عید غدیر(بیست و هفت آذر.یعنی بیشتر از یک ماه قبل) رو میگه که رفته بودیم جشن شرکت و اونجا هستی و محمد رو هم با مامان و باباشون دیدیم.و اونجا مداح علی علی مولا رو میخوند.

چهار)

وقتی ظرفشویی کارش تمام میشه و سوت میزنه یونا میگه : میگه من آماده شدم و ادای سوت زدن رو در میاره

پنج)

داشت بازی میکرد و با خودش صحبت میکرد : رو چِشّم امیر شهیاد(شانس امیر شهیاد به ما که نمیگه)

شش)

از وقتی دیده عمو سهیل تو ماشین مونیتور داره با سی دی های تصویریش میاد تو ماشین و میگه برام بذارید.فکر کنم آخرش مجبور شیم براش بخریم.

هفت)

وقتی پیش مامان عاطی اینا بودیم و رفته بودم خرید یونا یه بسته شکلات    damla      برداشت و من سعی کردم راضیش کنم که با  kinder  یا m&m     یا ... عوضش کنه و یونا راضی نشد که نشد.آخه تا حالا از این نوع شکلات نگرفته بودم واصلا به نظر نمیومد شیرینی جالبی باشه .آوردیم خونه و باز کردیم دیدیم خیلی خوشمزه است به حدی که این سری مامان عاطی یه بسته دیگه اش رو برای یونا فرستاد.من جعبه شیرینی روگذاشتم بالای یخچال کنار شیرینی خوری  که توش شکلات کاکاوویی بود .(اگه بذارم پایین فلفل خان همه رو باز میکنه و میریزه زمین) فعلا اینو داشته باشید ... .

دو شنبه آقا یونا بازم ظهر که رسیدیم خونه بهانه گرفت بریم عمو رضا(سوپر سر کوچه) میخوام همه چی بخرم.اونم با دوچرخه فاطمه ( دوچرخه سبز رنگی است که فاطمه دختر عموی فلفل به فلفل داده و الان دیگه  یونا خان حسابی خرابش کرده و نمیشه سوارش شد و گذاشتم بابا سعید بذاره بیرون ولی اینقدر که یونا دوستش داره دلم نمیاد.جالبه ابن دوچرخه رو از دوچرخه هاپویی که مامان اینا براش گرفتن خیلی بیشتر دوست داره). بالاخره به اومدن ریحانه(همسایه واحد رو به روییمون) به خونمون و نرفتن به مغازه عمو رضا رضایت داد. امیر حسین داداش ریحانه هم راضی نمیشد ریحانه بیاد خونه ما چون  خیلی مامانی است و بدون مامان جایی نمیره و خلاصه ریحانه و امیر حسین و مامانشون با هم اومدن.

موقع پذیرایی شکلات کاکاوویی ها رو با چایی       آوردم و یونا : شکلاتای من هم بیار من شکلاتای خودم رو میخوام.

من : آخه برای خاله اینا رو آوردم با چایی بخوره.اینا با چایی خوب تره.

یونا : نه.شکلاتای من خوشمزه است.میخواااام

شکلات یونا رو آوردم و تعارف کردم و امیر حسین و ریحانه خیلی خوششون اومد و میرفتن و میومدن و میگفتن شکلات.

و من : خجالت

مامانشون گفت مثل اینکه این شکلاته خیلی خوشمزه است.آخه من همه نوع شکلات میگیرم اینا نمیخورن.

و بازم من  : خجالتبراشون ببرید خونه بخورن.خجالت

هشت)

پشت کامپیوتر بودم .

یونا : مامانی چی و چرا بذار

همون موقع رو صفحه مونیتور یه سری صندلی بچه گانه بود برای این که سرشو گرم کنم گفتم ببین چه صندلی های قشنگیه.

گفت: چه صندلی های بدی است.برام چی و چرا بذار 

نه)

یونا یه کتاب داره( کی بود کی بود من نبودم) .داستانش اینه که خرگوشه که خواب بوده و خواب خوش میدیده چند قطره آب روی صورتش میریزه و از خواب بیدار میشه و از همه حیوانات جنگل میپرسه که کی اون رو بیدار کرده و آخرش ابره میاد از آسمون پایین و میگه من بودم و ... .

یونا : نه ابر نبوده.خر بوده(از اثرات بیست و چهار ساعت دیدن سی دی سرت بدزد رفیق).من دوست دارم خر باشه.

ده)

داشتم براش کتاب بازی در باران رو میخوندم و به اون قسمت رسید که میگه :

باز توی آب کفشای ما      شالاپ شالاپ صدا میده

یونا با تعجب گفت : چی بود؟اون کتابه چی بود که دست میزد شالاپ شالاپ میکرد ؟ببینم ببینم و رفت تو کتاباش کتاب من بلدم دست بزنم رو آورد.وروجک یادش اومد که تو کتاب من بلدم دست بزنم یه جاش میگه :

دستامو محکم میزنم        تالاپ تالاپ صدا میده

بلند بلند بلند ترک           شالاپ شالاپ صدا میده

خیلی کتاب دوست داره و با دقت گوش میده و جملاتش و داستانش رو حفظ میشه و تعریف میکنه.

یازده )

یونا پشت تلفن به مامان عاطی : اتوبوس دارم برام هلی کوفتر بخر.بابا جون هم برام هواپیما بخره.

دوازده )

سه شنبه خاله سمیه جون(همکار بابا سعید) اومد خونمون.

از  هدیه های قشنگش ممنونم(یه سری چایی خوری برای من و یه عروسک برای یونا).

یونا اسم عروسکش رو گذاشت نی نی کوچولو و سریع با خاله سمیه دوست شد و هر موضوعی که من در موردش صحبت میکردم آقا یونا اجازه نمیداد و خودش ادامه میداد و در موردش صحبت میکرد.خداییش خیلی خنده داره فسقلی دو سال و پنج ماهه در مورد مسایلی که اصلا به سنش نمیخوره مثل آدم بزرگا بحث میکنه . مثلا یه نمونه اش :

یونا :   درشو باز میکنیم خوووب بعد پودر میریزیم میشوردش... .

سیزده)

یونا : مامانی دست کاری میخوام.

من : دست کاری ؟ سوال

یونا : بله دست کاری میخوام

من : دست کاری چیه مامانی ؟

یونا : دست کاری که با کامپیوتر نشونم میدی.

پسرم منظورش کاردستی بود.آخه من از اینترنت مدلهای کاردستی رو نشونش میدم و با هم درست میکنیم.بعد رفتیم و براش بادبزن و ماهی درست کردم . خودش هم یه کاغذ مچاله کرد و بهم داد گفت : ببین اینم یه دست کاری.بادبزن درست کردم.

چهارده)

یه کفشدوزک از تو شانسی در آورد که کار خاصی انجام نمیداد و فقط  چرخ داشت .یونا انتظار داشت کفشدوزک بپر بپری کاری کنه.نیم دقیقه گذشت دیدیم یونا یه بال کفشدوزک رو کنده و داره میکشدش رو کف آشپزخونه و میگه درست شد.درستش کردم.حالا راه میره.

پانزده)

یونا دیشب به زور خوابید و میگفت نخوابیم بریم سوار اتوبوس کرمز بشیم بریم حونه مامان عاطی اینا . و  یه عالمه کتاب و اسباب بازی و وسیله جمع کرد که با خودش ببره.میگفت : اتوبوس کرمز بیا ما میخواییم بیاییم سوارت بشیم.اتوبوس کرمز میگه باشه نمیرم.

پسرم کلی ذوق و شوق داره.به بابا سعیدش میگه من و مامانی میریم مامان عاطی گفته تو نیا(بیچاره مامانم.وروجک چون دوست داره با اتوبوس بره دوست نداره بابا سعیدش بیاد که نکنه با ماشین بریم)

Photo Effects. Oil Painting 


پ.ن.١) عکسه یونا(خود عکس منظورمه) مربوط به ١٠ بهمن ٨۵ است(دو سال پیش چنین روزی)

پ.ن.٢)  مامان پارمیدا جون وبلاگ شما با دو تا بلاگفا  برام باز میشه و من مرتب به شما سر میزنم ولی متاسفانه نمیتونم کامنت بزارم.ایمیلتون رو چک کنید براتون ایمیل زدم.

 

بای بایبای بایبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed