اولین داستان یونا نویسنده کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٧ :: ٩:٢٠ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام

جمعه شب هستی و خاله هاله و عمو علی اومدن خونمون.یونا قبل از اومدنشون همش منتظر بود و میگفت : هستی کی میاد؟ و وقتی اومدن گفت : سلام هستی. و شروع کردن به بازی .

هستی و یونا

  

بازی که چه عرض کنم دوتایی میخواستن سوار یه دوچرخه بشن و با یه کامیون بازی کنن و ... .کلی دعوا کردن و تو سر و کله هم زدن.و موقعی که هستی اینا داشتن میرفتن یونا میگفت نرن و هستی میگفت نریم.دنیای بچه ها خیلی جالبه.یونا به هستی میگفت: هستی این  دوچرخه اندازت نمیشه.هر کاری یکیشون میکرد اون یکی هم میخواست همون کار رو انجام بده.حتی تو خوردن  هم چشم و هم چشمی میکردن.هستی سالاد میریخت تو بشقابش یونا هم میریخت.یونا نوشابه میخورد هستی هم میخواست.

وروجکای شیطون

شب یکشنبه هم هاله جون زنگ زد و گفت فردا برای ناهار بریم اونجا.

ولی من برای یونا ناهار رو صبح میفرستم خونه مامان جون برای همین زود بلند شدم و براش ماهی و گوجه با برنج درست کردم.ظهر رفتم دنبالش و چون همه مغازه ها بسته بود و فقط یه مغازه صوتی تصویری باز بود دو تا سی دی سَرتُ بدزد رفیق   گرفتم برای دوتاشون(یونا و هستی) و رفتیم اونجا.وروجکا کلی رقص کردن و جنگ کردن.یونا میگفت سی دی آقا الاغه بذار هستی میخواست خواهران غریب رو ببینه.هستی میگفت آهنگ بذار یونا میگفت خاله هاله حالا ترشیدی بذار.

یونا و هستی

 

یونا و هستی

بعد از ظهر هم رفتم دنبال بابا سعید که یونا تو ماشین خوابش برد.یونا و باباییش تو ماشین موندن و من رفتم یه مقدار وسایل آموزشی برای بازی یونا گرفتم.

١)آجره ٣١ قطعه از محصولات با فرزندان 

 

٢)نخ و شکل از محصولات با فرزندان

3) کتاب وسایل نقلیه را بشناسیم ( قبلا میوه ها و رنگها را بشناسیم و حیوانات را بشناسیم رو داشت). با این که همه رو بلده باز هم در کنار کتابهای دیگه هر شب باید اینا رو هم بخونیم و اونم چه خوندنی. داستان که نیست یکی یکی اسامی رو گفته من که چشمم رو میبندم میگم الاغ گاو اسب گوسفند ... .

۴) به علت علاقه یونا به آقا گاوه این کتاب آقا گاوه هم که تو دست راستشه براش گرفتم.

5) اینو هنوز بهش ندادم

قصد داشتم همه رو بهش ندهم وبذارم به عنوان جایزه برای کارای خوبش یکی یکی بدم بهش ولی تا الان فقط یه دونه اش رو ندادمش و همه رو بدون انجام کار خوب جایزه گرفت.

دوشنبه مامان لیلی و یونا :

صبح ساعت پنج بیدار شدم.ناگفته نماند که یه بار هم سه و نیم بیدار شدم و به یونا آبجوش نبات دادم.آخه خیلی نا آروم بود و احساس کردم دلش درده.صبح کتلت و گوجه سرخ کردم .برنج  رو خدا رو شکرقبلا درست کرده بودم.لباسای یونا رو ریختم تو ماشین وپهنشون کردم.جمع و جور کردم و به کمک سعید وسایل یونا رو آماده کردیم و با دو و تاخیر راهی اداره شدم.یه عالمه کار رو میز بهم چشمک میزد.تا ظهر گرفتار کارهای اداره بودم و به زور فرصت خوردن یه لیوان چایی رو پیدا کردم.ظهر باز هم با دو و عجله و دیرتر از ساعت معمول از اداره خارج شدم و رفتم دنبال فلفل.در خونه مامان جون فلفلی طبق معمول سوار ماشین نمیشد و آخرش مجبور شدم به مامان جون و بچه ها بگم برن تو و خودم ماشین رو روشن کنم تا فلفل مجبور بشه بیاد.با هم رفتیم از یومـه ( خانم عرب زبانی است که سر کوچه مامان جون میوه و سبزی میفروشه و یونا و بچه ها بهش میگن یومـه) سیب زمینی و هویچ بگیرم.

یونا : منم میخوام سیب زمینی بگیرم

من : نه پسرم سیب زمینی خاک داره.من میگیرم شما نگاه کن.

داشتم سیب زمینی یا رو جمع میکردم که یه لحظه دیدم جفت دمپایی های یومـه دست یوناست.دیگه داشتم منفجر میشدم.اومدیم تو ماشین و آقا یونا کمربند نزده بود و دو دستش رو گذاشته بود رو صندلی و پاهاش بالا بود.حالا با این وضعیت من چه جوری رانندگی کردم بماند.

سر کوچه خواستم برم تو شروع کرد به گریه که نریم خونه.من آلوچه و لواشک میخوام بخریم.ایستادم و براش هله هوله گرفتم .رسیدیم خونه خانم همسایه بالایی رو تو پارکینگ دیدیم که با آقای همسرشون و بدون بچه ها رفته بودن ناهار بیرون.و گفت خسته شدم از خونه و بچه ها خوش به حالت که شاغلی.و با من اومد خونه.نشستیم صحبت کردن و یه خورده آش با هم خوردیم(البته نه با آرامش آخه فلفل تو این مدت شدیدا گرفتار فلفلی و مقاومت در برابر خواب و بریز و بپاش و بهانه گیری و سی دی الاغه رو بذار و... بود).بعد از رفتن خانم همسایه کتاب خونی برای فلفل شروع شدو بالاخره خوابید.یه خورده خونه رو مرتب کردم برای شامش سوپ درست کردم و یه ساعتی خوابیدم.بیدار شدم برای ناهار فردا قرمه سبزی گذاشتم. یونا خان بیدار شد.عصرونه اش رو دادم و پروژه هاش شروع شد:

یونا : مامانی شوپ میخوام .

براش کشیدم و هنوز نگذاشته بودمش تو سینی:

یونا: آب میخوام

آب بهش دادم

یونا : تو این سینیه نه.تو این یزرگه . بذار خودم بیارم .

ظرف سوپ رو گذاشتم تو سینی و از آشپزخونه بیرون نرفته بودم که

یونا : آب هویچ میخوام

ظرف سوپ رو گذاشتم جلوش که بخوره و خودم گرفتار آب هویچ گرفتن شدم که اومد خودش هویچها رو میریخت تو آبمیوه گیری. تمام که  شد هنوز بستنی به آب هویچش اضافه نکرده بودم کنسرو لوبیا رو دید و گفت شوپ نمیخوام از این لوبیاها میخوام.لوبیا رو گذاشتم توظرف آب که جوش بیاد و آب هویچ بستنیشو درست کردم و نشستم کنارش که یه خورده سوپ بخوره.لیوان آب هویچشو ازم گرفت و اینقدر که ورجه وورجه کرد همه رو ریخت رو فرش و دیدم با مظلومیت داره ته لیوان رو میخوره.باز بلند شدم و براش آب هویچ بستنی درست کردم. ...

سه شنبه یونا و مامان لیلی :

صبح داشتم عوضش میکردم یه لحظه تو خواب و بیداری گفت : نسترن ( نسترن خانم الاغه تو سی دی سرتو بدزد رفیقه) خوابیده ؟ کجا خوابیده ؟ کجا میخوام برم عوضم میکنی ؟

صبح بازم با دو رسیدم اداره.یه خورده به کارا رسیدم و بعدش رفتم ماموریت خارج شهر.موقع برگشت به ترافیک سختی خوردم و رسیدم اداره با سرعت ماشینو برداشتم که به موقع به فلفل برسم.در خونه مامان جون باز مراسم نیومدن فلفل و فیلم بازی کردن من رو داشتیم وتوی راه بازم به ترافیک بدی خوردم و تو اون شلوغی فلفل گفت آب میخوام به سرعت از تو ساکش بهش آب دادم و در خونه  خودمون باز به زور بردمش بالا و مجبور شدم فیلم بازی کنم که دارم تنهایی میرم بالا و ... (مثل هر روز).

اومدیم خونه سه بار ناهارمو گرم کردم و آخرش هم موفق نشدم درست و حسابی ناهار بخورم.اینم سفارشات فلفل بین غذا خوردن من : سی دی الاغه میخوام بذارش .(سی دی سرت بدزد رفیق تنها سی دی است که دوست داره با تلوزیون ببینه و اونم به مدت  فقط دو دقیقه)بستنی میخوام(همه رو نخورد و ریخت رو فرش) بیا بازی کنیم. منم ناهار میخوام(میخورد دلم نمیسوخت و از خدام بود) .آب میخوام ... .بعد از خوابیدنش خودم هم از خستگی بیهوش شدم و هنوز نیم ساعت هم نگذشته بود که با صدای محکم در از جا پریدم و در رو وا کردم عرشیا(پسر کوچولوی همسایه)یود و گفت خاله چراغ ماشینتون روشنه.با دلهره و عجله  که نکنه فلفل بیدار شه رفتم پایین و دیدم که چراغ ماشین خاموشه.(بابا سعید که از اداره اومد گفت چراغ توی ماشین رو فلفل خان روشن کرده بوده و عرشیا راست گفته من فکر کردم چراغای ماشین رو میگه)اومدم بالا و به این نتیجه رسیدم که استراحت به من نیومده بشینم و تا وروجک خوابه یه پست بذارم.

امروز صبح هم بیدار بود و برای صبحانه اش آش و حلیم گرفتیم.(دستور تهیه یه حلیم خوب لازم دارم برام بذارید ممنون میشم).ناهارش هم میگو گذاشتم.

اینم چند تا جمله پراکنده از یونا :

١)تبلیغ سس رو یه بیلبورد دید گفت :

ببین از این ششا(سسها) که با شام میخوریم.

٢)تلوزیون داشت یه برنامه پخش میکرد که بابا نوئل به بچه ها هدیه میداد :

یونا : میخوام  بابا نوئل برای من کادو بیاره

٣)نشسته بود یه دفعه گفت : هلووو... هلووو... دلم هلو خواسته بوده.هلو میخوام

۴)در حال لگو بازی:

امیر شهیاد نمیذاره کارم کنم.دستشو گذاشته اینجا خرابش میکنه.

۵)سر میز شام :

امیر شهیاد کجا بشینه؟جا نداره.

۶)واقعا تو بازی با یونا کم میارم چون همش دوست داره بازیشو عوض کنه.میگه : به نظرت حالا چه بازی کنیم مامان؟مرتب میگه حوصلم سر رفته.حتی تو ماشین هم میگه : حوصلم سر رفته

٧)جالبه که یونا از آخر بستنی خوشش میاد و وقتی با هم شروع میکنیم به بستنی خوردن و بستنی من یا بابا سعید به آخرش میرسه و یونا بستنیشو زیاد نخورده با بستنی تمام شده ما عوضش میکنه.

٨)بغلم بود رفتم سر سطل زباله  دستمال کاغذی که دستم بود رو انداختم.

یونا : منو میخواستی بندازی تو آغشالی یا دستمالو.فکر کردم منو میخواستی بندازی.چرااا؟

٩)وبلاگش باز بود پستی که شربت سینه دردشو گذاشته بودم دید گفت : إه شربتم.شربتم هم آاوردی؟برا چی آوردیش.

١٠)عشق پسر به پدر:

بابا سعید اداره بود و یونا داشت با خودش صحبت میکرد : سعید جان دوست دارم.امیر شهیاد پی پی و جیش بیخبر کرده بیا بشورش.

١١)در خونه مامان جون :(علی و فرناز همکلاسیهای یونا به من میگن مامانش)

علی : سلام مامانش

من : سلام عزیزم

علی در حالی که ماشینشو به من نشون میداد : من ماشین خریدم

من : مبارک باشه عزیزم

یونا در حالی که داشت میومد تو بغلم و کیفش و ساکش رو هم با خودش میکشوند : من هم دارم میرم بخرم

علی : مامانش ماشینم خیلی سنگینه

یونا از تو بغل من دستش رو دراز کرد به طرف ماشین و گفت : ببینم ببینم

برای بچه ها همیشه مرغ همسایه غازه.

١٢)اولین داستان نوشته یونا ی من :( البته نوشته که نه یونا گفته و من نوشته ام.پسرم هنوز نوشتن بلد نیست)

یکی بود زیر گنبد کبود یه پسر کوچولویی بود اسمش نی نی کوچولو بود.اسمش کسی بود.پسر کوچولو بدو بدو میکرده بود.یه نی نی بود بدو بدو میکرده بود خووووب بعدش که تموم میکرده بود خوابیدبعد یه گاوی اومد دنبالش خوردش رفت تا آخر.

اینم یه جمله خاص از گل پسر :

یه چیزی گفتما ولی.

پ.ن.١ : برای دوستان گلی که که تازه خواننده وبلاگ یونای من شدن :

امیر شهیاد دوست خیالی یوناست.

بای بای بای بایبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed