سفر+عاشورا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧ :: ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 

دوشنبه بعد از ظهر از نمایندگی اومدن برای نصب ماشین ظرفشویی و سعید هم سرکار بود و آقا یونای ما هم بیدار بود.هنوز آقاهه شروع نکرده بود یونا یه دونه آدامس موزی روی اپن دید و گفت :این مال کیه ؟ میخوامش.بهش دادم خورد شیرینیش که رفت گفت: دوباره میخوام گفتم:دیگه نداریم. میگم بابا یی برات بگیره ولی مگه راضی میشد.هر جور خوردنی و غیر خوردنی بهش میدادم میگفت: آدامس میخوام.حتی به بسته آدامس ریلکس تو کیفم داشتم بهش دادم گفت اینو نمیخوام این شوره.کاری کرد که آقاهه بیچاره که میخواست کار ماشین رو توضیح بده گفت :برم براش آدامس بخرم و بیام؟خلاصه خوب بود که دفترچه راهنماش کامل بود مگرنه از صحبتای اون هیچ نفهمیدم و همش باید به یونا جواب مبدادم.

دوشنبه هم خیلی خسته بودم و هم خونه رو گل پسر حسابی ریخت و پاش کرده بود.تصمیم گرفتم تعطیلات رو جایی نرم و بمونم خونه.شب تا ساعت ٢ مشغول جمع و جور و کامپیوتر و بازی با یونا و ... بودم و خیالم راحت بود صبح نمیخوام برم اداره.

چند روز  قبل  که یونا با بابا سعید رفته بودن حلیم بگیرن آقاهه گفته بود دارچین نمیریزم برای بچه خوب نیست.دوشنبه بعد از ظهر بابا سعید حلیم آورد که روی اون دارچین بود.یونا گفت فلفل داره فلفلشو نمیخوام.گفتم: پسرم فلفل نیست.این دارچینه.گفت: عمو گفته دارچین برای من خوب نیست.

داشتم براش با کامپیوتر نقاشی میکشیدم و داستان تولد

Free Smiley Courtesy of www.millan.net رو میگفتم. یه عالمه بادبادک کشیدم و ازش میپرسیدم بادبادکا چه رنگی باشن؟ و هر رنگی میگفت بادبادک رو همون رنگی میکردم. تا رسید به رنگ سفید.یونا گفت این که سفید نیست این پاک کنه.قربونش برم نه این وقتی موقع نقاشی با پاک کن که پاک میکنم جاش سفید میشه... .وروجک حواسش به همه چیز هست.

داشتم میگفتم که تا ٢ شب مشغول بودیم که مامان عاطی زنگ زد و گفت بیایید من با شما برمیگردم و تو کارها کمکت میکنم.منم که همیشه شرمنده مامان گلم هستم و از زحمت دادن بهش کم نمیارم ٣ شب خوابیدم و ۶ صبح بیدار شدم و راهی شدیم.جالبه که توی راه هم هستی اینا رو دیدیم و هستی عروسکش بغلش بود و یونا هم سریع گفت منم عروسکم رو میخوام.خوب بود عروسکش رو که بازم اتفاقی عین عروسک هستی بود صبح با خودش آورده بود تو ماشین.(صبح میخواست اسپایدر من بادی بزرگشو هم بیاره و راضیش کردیم  فقط عروسک اسپایدر من  و عروسک نی نی شو بیاره) تو راه هم یه اسباب بازی(چند تا اسب که به هم وصل میشدن و روی ریل میچرخن) گرفت که هنوز به مقصد نرسیدیم خرابش کرد. 

 این چند روز پیش مامان عاطی اینا بودیم.جمعه بعد از ظهر هم به اتفاق مامان عاطی جون برگشتیم اهواز.

یونا هم خیلی بهش خوش گذشت.و تا تونست سوژه جدید پیدا کرد .سبد سیب زمینی پیاز رو از تو آشپزخونه آورد تو هال  و خالی کرد و میگفت: میخوام ببرمش پلاسکو.

یونای شیطون

 به علت خستگی و کم خوابی زیاد و کمبود وقتمتاسفانه نتونستم دوستان و فامیل رو  که خیلی هم دوستشون دارم و مشتاق دیدارشون بودم روببینم .بعد از ظهرتاسوعا با خاله آنی رفتیم که شمع      بزنیم ولی تمام راهها رو به مرکز شهر بسته بودن و باید ماشین رو میگذاشتیم و پیاده میرفتیم.یونا هم سرما خورده بود و سرفه میکرد و هوا هم سرد بود ترسیدم بدتر شه.شمع نزدیم و برگشتیم خونه. یه ماشین پلیس از کنارمون رد شد یونا به خاله آنی گفت : ماشین پلیسه.خاله آنی نزنه بهمون .بعد از ظهر عاشورا یونا رو بردیم سینه زنی و مراسم مسجد توحید که محله قدیمی مامانم ایناست و پدر بزرگم که خدا رحمتش کنه اولین بانی اون بوده.تو این دو روز موفق شدم فیلم زن دوم و انعکاس رو هم ببینم.

مامان عاطی برای یونا اتوبوس و لیوان اسپایدر من گرفته بود که یونا وسط فیلم دیدن  با اتوبوسش میومد و من و خاله آنی رو بلند میکردو میگفت بوب بوب بوب بوب میخوام بیام داخل.پنج شنبه صبح هم دوست دوران دانشکده ام شهزاد جون که شیراز زندگی میکنه و چند سال بود همدیگرو ندیده بودیم با دختر نازش درسا اومدن پیشمون .

یونا و درسا

 بعد از رفتنشون رفتم برای خریدو یه مقدار وسیله(  ... ) برای خونه گرفتم.تو مغازه یونا یه قوطی بزرگ آناناس رو به خاله آنی نشون داد و گفت : خاله آنی این خوبه؟ و خاله آنی هم گفت آره خوبه.آقا یونا هم به سختی قوطی رو برداشت و گفت : باشه.میبرمش.بعد از ظهر هم با خاله آنی و خاله نیلان رفتیم داروخانه و برای اگزمای دستم دارو گرفتم و کرم مرطوب کننده  هم برای صورتم. شربتprospsn     و قطره clobutinol  برای سینه درد  یونا و یه شیشه شیر هم براش گرفتم .یه شیشه خوشگل براش انتخاب کردم که شبیه پیشی بود ولی گفت اینو نمیخوام و یه شیشه ساده نارنجی رو انتخاب کرد.خاله آنی گفت خاله گربه ای خیلی قشنگتره.با انگشتش به شیشه نارنجی اشاره میکرد و خونسرد میگفت نه این.من و یونا رفته بودیم یه طرف دیگه و خاله آنی یواشکی شیشه گربه ابی رو گذاشته بود تو وسایل یونا بهش گفت ببینم کدوم شیشه رو گذاشتی.وروجکیه این گل پسر ما.خلاصه با همون شیشه ساده از داروخانه اومدیم بیرون و آقا یونا اجازه نداد خاله آنی جلو ماشین بنشینه و میگفت این جای منو تو برو عقب.خاله آنی هم میگفت من و خاله نیلان بریم عقب سر فسقلی شما هم که پیدا نیست همه فکر میکنن مامان لیلی راننده آژانس شده.راضی نشد که نشد.بعدش رفتیم خاله آنی دوربین عکاسی دیجیتالی canon گرفت . و منم این عطررو  گرفتم(آیدا جون مامانی لاریسای گلم ممنون از معرفی عطر هات خیلی خرید رو برام راحت کرد) .وقتی خاله آنی داشت دوربین میگرفت یونا شیطونی میکرد و احتمال شکستن شیشه تلوزیون وجود داشت و از طرفی جای انگشتاش رو همه شیشه ها دیده میشد.به همین علت من و خاله نیلان و یونا از مغازه اومدیم بیرون و با شنیدن یه صدای سنج و دمام  قشنگی که میومد رفتیم به طرف صدا و همون نزدیکی به مسجد رسیدیم  و ایستادیم و مراسم رو دیدیم.یونا که صبح عاشورا هم با باباجون رفته بود مراسم خیلی علاقه نشون میداد و با دقت نگاه میکرد و دلش نمیخواست بریم خونه.

 بعدش رفتیم خونه خاله زیبا  چون  مادر بزرگم هم اونجا بود و حتما باید میدیدمش .خاله زیبا اینا هم مهمان داشتم و طاها برادر زاده  بهناز جون(خانم پسر خاله ام)هم اونجا بود و با یونا حسابی دوست شدن.

یونا و طاها

جمعه صبح هم یه سر به خاله سمی و فاطمه گلی زدم.عمو سهیل و فاطمه چند بار بهمون سر زدن ولی سمی جون رو ندیده بودم.از اونجا که برگشتم ناهارمون رو خوردیم و راهی اهواز شدیم.(بین راه هم ایستادیم و یه خورده خرید کردیم)

خوب که نمیخواستم برم سفر مگرنه چیکار میکردمخجالت

تا بعد بای بایبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed