عکاس کوچولو - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام

خوبید دوستای گلم ؟ ما هم خدا رو شکر خوبیم.این چند روز هم کلی سرمون شلوغ بود.چهارشنبه رفتیم بیرون که یونا علاوه بر هله هوله های همیشگی یه  طبل  خرید و سر انتخاب کوچیکی بزرگیش کلی زمان صرف کرد.و عمرطبله هم یه روز بود و خرابش کرد.اومدیم خونه نظرش عوض شد و میگفت: طبل بزرگ برام میخری؟و منظورش طبلهایی بود که تو مراسم آدم بزرگا میزنن و تو عکس پشت سرش است.

 

پنج شنبه که اداره تق و لق بود و اول رفتم با همکارها منزل خواهر مامان جون پرستار یونا که همکار اداره ام هم هست.بعدش رفتم پیش سعید و یونا که رفته بودن بازار کاوه و سعید گلم کادو سالگرد عقدمون رو برام گرفت :

یه ظرفشویی B0SCH مدل  SMS69TO2EU

 

 

, یه هندیکم سونی مدل HDR-SR10E

 

ممنونم سعید گلم

جمعه شب  هم همکارم با خانم و دخترشون نیلوفر خونمون بودن که خیلی خوش گذشت و یونا با نیلوفر کلی بازی کردن.

 

وقتی دارم خونه رو تمیز میکنم میگه : مامانی کی میخواد بیادخونمون؟مهمان میخواد بیاد؟(تو رو خدا فکر نکنید من فقط موقعی که مهمان دارم خونه رو تمیز میکنم)

یکشنبه صبح احساس کردم که اصلا نمیتونم برم اداره.سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم و مرخصی بگیرم بمونم خونه.ساعت نه از خواب بیدار شدم و رفتم چایی گذاشتم و گفتم تا یونا خوابه یه خورده به کارای خونه برسم که دیدم وروجک پشت سرم ایستاده.در حال صبحانه خوردن بودیم که از اداره زنگ زدن و تازه یادم اومد تو اداره دو تا  قرار داشتم .یونا رو آماده کردم و با هم رفتیم اداره کارامو انجام دادم وبعدش رفتیم برای یونا اتوبوس و هلیکوپتر بگیرم(این روزها بچه ام دلش هلیکوپتریا به قول خودش هلیکوفتر و اتوبوس خواسته).کیانپارس و زیتون رو گشتم و متاسفانه گیرم نیومد و برای رفتن به مرکز شهر هم دیر شده بود.براش پازل و ذرت گرفتم و رفتیم پارک بازی کرد.

عشق مامان

 

پارک زیتون

 

 و تا رسیدیم خونه همون ساعت تعطیلی اداره بود.اینم استراحت کردن من.بازم خوب بود که با گل پسر قند عسلم بودم.ظهر هم براش با کامپیوتر نقاشی کشیدم.خیلی دوست داره.براش قصه میگم و نقاشی اون قصه رو میکشم.شب موقع خواب به بابا سعیدش میگفت : بابا سعید تو برو اداره.خدافظ خدافظ.فکر میکرد من بازم میمونم پیشش و با هم میریم بیرون.میگفت : مامانی یادت میاد با هم رفتیم پارک.یادته؟یادت میاد دیشب رفتیم اداره.راستی یادم رفت بگم اولین بار بود که یونا رو با خودم میبردم اداره وهمکارام کلی تحویلش گرفتم .

قربونش برم قبلا میگفت: یادت میاد دیشب... .جدیدا یادته پارسال... هم میگه.حالا ممکنه پارسال منظورش یک ساعت پیش باشه.

اینقدر با مزه صداشو کلفت میکنه و صحبت میکنه که دلم میخواد بخورمش.تو همه امور منزل هم مشارکت مستقیم دارد.چه اموری که مربوط به من است و چه اموری که مربوط به بابا سعیدشه وخیلی جدی کارها رو انجام میده و اظهار نظر میکنه.

شب بود و آبگرمکنمون به قول یونا پسر بدی شده بود  و آب سرد میشد.بابا سعید بازش کرده بود و میخواست ببینه میتونه درستش کنه. یونا هم طبق معمول انبردست به دست کنارش بود.من اومدم پیششون یونا گفت : مامانی عجیبه.درست نمیشه.عجیبه.

بعد هم بدنه آبگرمکن رو برداشته و میگه : مامانی دوربین کجاست میخوام از آبگرمکن عسک بگیرم.

و این اولین عکس عکاس کوچولوی ماست :

اولین عکس هنری یونا

 

بهش گفتم باید دستشو از جلو لنز برداره و این دومین عکس پسر هنرمند من است :

دومین عکس هنری یونا

 

 

و چون تو هیچکدوم از عکسایی که گرفت آبگرمکن نیوفتاد و  دوست داشت که حتما از آبگرمکن عکس بگیره این عکس رو به کمک هم گرفتیم که از دیدنش کلی ذوق کرد :

 

 

اون روز یه آدمک تو جیبش در آورد گفتم مامانی اینو از کجا آوردی ؟ گفت : دوستام بهم دادن دوستای من. روز بعد گفت:پارسا پوریا بهم دادن.دوستامن

اون شب خیلی شیطونی کرد و دیگه من کلافه شده بودم.بعد از اتمام پروژه اش اومد منو بوسید و گفت : مامانی خیلی اذیتت کردم.

یونا یه کامیون رو بهم نشون داد و گفت : مامانی ببین این کامیونه روش پلیس داره.نگاه کردم دیدم روی کامیون یه چراغ شبیه ماشین پلیس نصبه و روشن هم هست.بعد دور و برش به بقیه کامیونها نگاه کرد و  گفت : این کامیونا پلیس ندارن فگد این کامیونه پلیس داره.

باید بگم که پلی که ما هر روز از روی اون رفت و آمد میکنبم به دلیل نبودن کمربندی محل رفت و آمد ماشین های سنگین است وشاید به همین علت یونای ما علاقه زیادی به کامیون و اتوبوس و ... پیدا کرده.

وقتی داریم میریم بیرون به جای این که بگه منو میبری میگه : منو میاری؟میاری منو؟

از کنار چند تا پسر بچه رد شدیم که داشتن فوتبال بازی میکردن. یونا گفت: مامانی ببین بچه ها دارن توفبال بازی میکنن.

تو سوپر فروشنده داشت جعبه وسایل رو جابه جا میکرد یونا سریع اومد کنار من و گفت : مامانی نیوفته رو سرم یا وقتی تو ماشین هستیم میگه : مامانی ماشینه نزنه بهمون تصادف کنیم.وروجک افکارش منفی شده. 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed