یونا و عمو راننده - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧ :: ٧:٥٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 

سلام خوب هستید ؟ما هم خدا رو شکر خوبیم فقط  رخشی (ماشینمون) یه کوچولو مریض شده بود و بابا سعید بردش دکتر و من و یونا دو روز با آژانس از اداره برگشتیم خونه.

دو روزپیش که رفتم دنبالش سریع بغلش کردم آخه اگه میگذاشتم خودش بیاد باید یکساعت منتظر میموندم تا مراسم بای بای کنون با مامان جون و بچه ها رو انجام بده و کلی تعریف کنه و ... .

سوار ماشین که شدیم با چشمای گرد و متعجب نگاه میکرد.سریع پرسید : ماشین کیه ؟

گفتم: ماشین عموهه.

با چشمای گرد و لبخند پر رنگش بر لب سر تاپای عمو راننده رو نگاه میکرد.

از دیدن قیافه اش خنده ام گرفته بود.باور کنید لباش از خنده بسته نمیشد.گفتم: مامانی از چی خنده ات گرفته ؟

گفت: از عمو.مامانی بالا نگاه کن.دیدی ؟(فکر کردم چراغایی رو میگه که بالای آینه جلو ماشین روشن و خاموش میشد).گفتم : آره پسرم چراغه.گفت : عمو رو سرش مو نداره.

گفتم: مامانی یواش صحبت کن عمو ناراحت میشه.زشته.

لبخند همچنان رو لبش بود و از آقای راننده چشم برنمیداشت.گفت : این چیه گذاشته اینجا ؟

گفتم : مامانی من نمیدونم.

یونا :  عمو اینجا چسب گذاشته.(نگاه کردم دیدم یه حلقه چسب رد کرده بود تو کلید برف پاک کن)

در خونه پیاده شدیم گفت : آدامس شیرین میخوام.گفتم: پسرم میگم بابایی برات بگیره.گفت : نه تو بگیر و سرش رو انداخت زیر و رفت به طرف سرکوچه.و من هم با دو کیف بر سر کول رفتم دنبالش.آدامس شیرین و برشتوک گرفت  و به نون هایی که کنار در سوپر چیده شده بود دست زد و گفت : مامانی فکر کنم نونش تازه باشه.داشتیم برمیگشتیم کنار میوه فروشی  گفت : ببینیم عمو چی داره.بیا پرتگال (پرتقال) بگیریم.گفتم: مامانی پرتقال داریم.گفت : پس ناننگی(نارنگی)بگیریم.ناننگی نداریم.گفتم: پسرم من الان نمیتونم این همه چیز دستم باشه.امروز ماشین نداریم.

دیروز ظهر باز با آژانس(یه راننده دیگه) رفتم دنبالش و تا وارد ماشین شدیم گفت:میخوام با این  عموهه برم که کچل نیست.

و باز عمو راننده رو با لب خندون تا رسیدن به خونه نگاه کرد.و باز سفارش آدامس شیرین داد و گفتم خونه داریم قبول نکرد و مامان لیلی مجددا با دو عدد کیف راهی سر کوچه شد.(این آدامس شیرین بهانه است که نیاد خونه و بریم سر کوچه)

دیروز صبح شونه برداشته و موهاشو بهم میریزه.گفتم: مامانی چیکار میکنی ؟ گفت : دارم موهامو مثل موی دایی علی میکنم.

داشتیم میرفتیم  پارکینگ کارون که من بوت بگیرم. سی دی مدرسه موشها رو برداشت و گفت : بابایی برام ک مشه کپل بذار.

بابا سعید : پسرم نمیشه این سی دی رو تو ماشین دید.باید تو خونه با کامپیوتر ببینی.بریم بیرون وقتی برگشتیم برات میذارم.

یونا : نه تو ماشین بذار

بابا سعید : نمیشه پسرم ببین میذارمش نمیخونه

و همچنان این مکالمه ادامه داشت تا...

از کنار تراکتوری که جاده رو تعریض میکرد رد شدیم :

یونا : بابا سعید دیدی تراکتورا ک مشه کپل نمیبینن.فگد(فقط)کامیونا میبینن

تو پاساژ هم طبق معمول آقا یونا گفت: آش میخوام.یه قاشق خورد گفت: ذرت میخوام یه قاشق خورد گفت: دیگه نمیخوام و با یه عالمه پاستیل و اسمارتیز سنگی وکتاب داستان و ... و بدون خرید بوت برگشتیم خونه.

امروز صبح یونا خونه مامان جون بود. مرخصی  گرفتم و با بابا سعید بدون یونا رفتیم و بالاخره بوت گرفتم.خرید با فلفل خان خیلی سخته ولی تو پاساژ جاش خالی بود و همش دلمون پیشش بود و حرفشو میزدیم.بابا سعید همش میگفت: اگه یونا بود الان میگفت : بابایی مثلا یه چیزی برام بخر

ظهر که یونا خواب بود پشت کامپیوتر بودم و یه لیوان چایی و یه خورده پسته و لواشک خوردم و توی سینی کنارم گذاشته بودم و خوابم گرفت نبردم تو آشپزخونه رفتم و پیش یونا خوابیدم.خواب بودم که با صدای یونا بیدار شدم که میگفت : مامانی مامانی پاشو بیدار شو بهم چایی و لواشک و پسته بده.(وروجک سینی من رو دیده بود)

یونای من

 

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed