چه زود گذشت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ :: ٥:۱۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به دوستان گل خودم

یه سوال دارم.برای شما هم روز و ماه و سال اینقدر زود میگذره ؟ من که اصلا متوجه نمیشم کی شنبه میره و کی پنج شنبه میاد .انگار روز و ماه و سال دارن میدون.یعنی مامان لیلی داره پیر میشه و خودش نمیدونه؟

امروز هشتمین سالگرد عقد من و بابا سعید است.انگار همین دیروز بود.اصلا باورم نمیشه که هشت سال گذشته باشه.خوشحالم که تو این هشت سال من و بابا سعید با هم دوستای خیلی خوبی بودیم.تو این روز قشنگ از خدای مهربون اول از همه برای پسرکم و برای همه سلامتی میخوام. بعد از اون از خدا میخوام بهم قوتی بده که بتونم با خنده های پسرم بخندم. پا به پاش بدوم و بازی کنم .تا وقتی نفس میکشم دوست بابا سعید باشم و در برابر مشکلات و خستگی هامثل کوه باشم.

و خدا رو شکر میکنم برای همه نعمتهاش . برای داشتن یه دوست و همراه خوب. برای داشتن یه پسر کوچولوی باهوش و دوست داشتنی.خدایا هزارها بار شکرت

از یونا بگم که که روز به روز نفس تر میشه :

ظهر تو ماشین بودیم  یه دختر کوچولو رو دیدیم که صورتش رو گریم کرده بود.گفت : منم میخوام صورتم رو نگاشی کرده باشم.گفتم پسرم نمیدونم باید کجا بریم.از مامان محمد طلا میپرسم میبرمت.دیگه یونا چیزی نگفت و من هم فراموش کردم تا شب که داشتیم میرفتیم بیرون گفت : مامانی از مامان محمد طلا پرسیدی کجا صورتم نگاشی کنم ؟

پنج شنبه رفتیم بیرون و آقا یونا طبق معمول با یه عالمه خوراکی و وسیله برگشت خونه .یه کامیون هم گرفت که پشتش آکواریوم است و باتری میخوره و باتری اش به فردا صبح نرسید و همون شب تمومش کرد.اول آقای فروشنده آبیشو آورد که خراب بود و یه سبزشو گرفتیم.اومدیم خونه میگفت :عمو گفت اسمت چیه ؟ گفتم یونا بعد بهم کامیون داد.(جریان اسمشو راست میگه ولی فکر میکرد آقاهه کامیون رو مجانی بهش داده).

آخر شب میگفت :بابا سعید لباس بپوش برو کامیون آبیه رو بیار.اینو دیگه نمیخوام.

پنج شنبه پارک هم رفتیم و یونا برای اولین بار نسبت به پارک بادی علاقه نشون داد و از ارتفاع بالا میرفت.اینقدر من و بابا سعید ذوقشو  کردیم که خدا میدونه.قربون بالا رفتنت بشم من.بچه ام خیلی قشنگ میرفت بالا.میتونستم راحت بخورمش.

صبح جمعه بابا سعید همایش بود و من یونا تنها بودیم.یونا داشت  با عروسک نی نی کوچولوش بازی میکرد گفتم پسرم صبحانه بیارم بخوری ؟ گفت : نه مامان .شیر این پسره کجاست ؟

داشت با خودش صحبت میکرد میگفت : دارم حسابش میکنم چنده ؟

گفتم : چی؟

 یونا : جورابه

وقتی داره کار بدی میکنه و متوجه میشه من ناراحت شدم میگه : مامانی مخلصیم

یادته و مثلا رو زیاد تو جمله هاش استفاده میکنه.

DVD های بابا سعید دستم بود یونا گفت : بده ببینم

یه نگاهی کرد و خیلی جدی گفت : جدیده

سر در یه مغازه با چراغهای رنگی نوشته  شده بود علی و خاموش و روشن میشد :

 یونا : این چیه ؟

من : نوشته علی 

یونا : نوشته یونا.هم نوشته یونا هم نوشته علی . 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed