یونای دو سال و چهار ماه و چهار روزه من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ :: ۸:۳۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

خوب هستید ؟ما هم خدا رو شکر بد نیستیم و میگذره.اول از همه باید از شما دوستان گل خودم و اونایی که یونا رو دوست دارن و بهش رای دادن تشکر کنم.به نظر من همه وبلاگهای بچه ها قشنگ و برترن ومن همه رو به یه اندازه دوست دارم و از خوندن تک تک وبلاگهای اونا  لذت میبرم.شیرین زبونی ها و کارهای قشنگ بچه ها خداییش قابل قیاس نیست .

یونای من

اینم لینک نتایج نظر سنجی :

http://news.persianblog.ir/post/337

http://weblognews.ir/?p=742

در این نظرسنجی بیش از 570 وبلاگ کودک و نوجوان معرفی شدند که وبلاگ های زیر رتبه های اول تا دهم را داشتند:

1.      وبلاگ ستاره

2.      وبلاگ یسنا

3.      وبلاگ ارشیا 

4.      آندیا عشق مامانش

5.      آرش ، وروجک مامان

6.      ملکه بهار

7.      وبلاگ سام

8.      یونای من

9.      آرتین ، هدیه آسمونی ما

10.  از کوروش صغیر تا کوروش کبیر 

 

بازم برم سراغ آقا یونا :

 یونا بلده بگه خیارشور ولی ترجیح میده به خیار شور بگه ترشی چراشو نپرسید چون خودم هم نمیدونم.مامان طبق معمول برامون دو شیشه بزرگ خیار شور خانگی درست کرده بود که با خودمون آوردیم و الان به عنوان زیر پایی جدید یونا برای رسیدنش به ظرفشویی و گاز و سایر ارتفاعات استفاده میشه . به قول خودش رو ظرف ترشی می ایسته و میگه: مامانی کدوم اسکاچ منه ؟ و پا به پای مامان لیلی ظرف میشوره.پیشبند خودم هم براش میبندم که خیس نشه سرما بخوره .

با خمیر بازی میکنه و میگه : غذا درست کنم.فلفل و نمک بریزم.حالا درست شد.

یکشنبه رفتم خونه مامان جون (پرستارش)دیدم صدای گریه قشنگش از پشت در میاد.هول شده بودم تند و تند در میزدم ببینم بچه ام چرا گریه میکنه.در که واشد صورت قشنگش رو دیدم که اشک هاش قطره قطره روی گونه هاش قل میخورد.بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم چی شده مامانی ؟ جوابمو نداد.مامان جون گفت: با علی دعواش شده.علی داشته رنگین کمان میدیده و یونا دوست داشته با علی بازی کنه و دعوا شده.اومدیم خونه ازش پرسیدم : مامانی چراخونه مامان جون گریه میکردی ؟

یونا : مامان جون بهم گفت خّل

من : چی ؟؟؟

یونا : بهم گفت خّل

من : خّل ؟؟؟

یونا : بهم گفت خّل گاو ابس(اسب)

واقعا شوکه شده بودم و سریع به بابا سعید زنگ زدم و جریان رو گفتم.آخه یونا اصلا از این حرفای بد بلد نبود.اسم حیوانات رو بلده ولی نه این که اینجوری ازش استفاده کنه.هیچوقت تا حالا خّل نگفته بود و میگفت آقا الاقه آقا گاوه خانم خرگوشه .کلی هم بهشون احترام میگذاشت. بابا سعید گفت بذار بیام خونه خودم ازش بپرسم جریان چی بوده.بعد از ظهر که بابا سعید ازش پرسید چرا گریه میکردی جواب داد : مامان جون هلم داد عگب(عقب)افتادم.گریه کردم.بخ بخ(بدبخت) شدم.

بابا سعید شیطون  : شما باید بتونی از خودت دفاع کنی.وقتی بچه ها بهت میزنن تو هم باید بزنی

یونا : به علی بزنم یا به مامان جون ؟

بابا سعید :متفکر

پام رفت روی اسباب بازی یونا که طبق معمول همه جا پخشه. گفتم: آخ .یونا گفت : چی شد مامانی ؟گفتم پام رفت روی اسباب بازی درد گرفت.یونا گفت : مامانی پات شیکست؟پات خورد به اسباب بازی شیکست درد گرفت ؟

یونا دیشب تا صبح تب داشت . بابا سعیدش زحمت پاشویه کردنش رو میکشید و بهش استامینافن دادیم تا تبش اومد پایین .ساعت دو شب گفت : شوپ(سوپ)میخوام و بابا سعیدش بهش داد.صبح که از خونه اومدیم بیرون خواب بود .به خدا بچه ها خیلی گناه دارن که صبح زود باید بلندشون کنیم ببریم بیرون.وقتی مریض باشن که دیگه من از عذاب وجدان نمیدونم چیکار کنم .پسر کوچولوی مامان منو ببخش.

 تا رسیدم در خونه پرستارش بیدار شد و گفت: نه نمیخوام برم. بریم.مامانی بشین بریم.یه کم کنارش نشستم شاید آروم شه و بخوابه ولی خوابش نبرد و اصرار داشت که حرکت کنیم.با ماشین همون دور و برا آروم یه دوری زدم و دیدم خوابش برده برگشتم باز خواستم بغلش کنم بیدار شد.بردمش خونه پرستارش و خوابوندمش روی پام و کلی نازش کردم و باهاش صحبت کردم تا راضی شد من برم اداره و گفت :مامانی برو اشکال نداره. دیرم شده بود و مجبور شدم یه ساعت مرخصی ساعتی بگیرم.ظهر که اومدم دنبالش خدا رو شکر تب نداشت ولی خیلی هم سرحال نبود.مامان جون گفت صبحونه نخورده ولی ناهار و میوه رو خورده.براش خاک شیر هم گذاشته بودم که گفت بهش داده .رسیدیم خونه رفتم در حیاط روبستم و برگشتم دیدم داره گریه میکنه که من میخواستم یکی از درا رو ببندم.گفتم شما دو تاشو ببند این که گریه نداره.رفت در ها رو باز کرد و دوباره بست .رفتیم بالا تا وارد خونه شدیم باز شروع کرد به گریه که بریم موتور بخریم . گفتم: مامانی شما که دو تا موتورشارژی داری.گفت نه اینا رو نمیخوام موتوربزرگ میخوام کلاه بذارم سَوار بشم مثل موتور شیاه(منظورش سیا ساکتی است) .گل پسرم موتور اسباب بازی نمیخواست و موتور راستکی میخواست. هر کاری هم میکردم راضی نمیشد .گفتم الان همه جا بسته است .میگفت : نه همه جا بسته نیست . و گریه میکرد مثل بارون. بالاخره از اسباب بازی های بالای کمدش یه نی نی کوچولو رو که قبلا مامان عاطی براش گرفته بود آوردم پایین که خدا رو شکر آروم شد و شروع کرد بازی کردن که : ...

یونا : مامانی نی نی کوچولو میخواد یه چیزی بخوره

شیشه شیر اسباب بازیشو دادم بهش و گفتم بهش شیر بده .

یه کم بهش داد گفت : از این شیر بیرون نمیاد که.نی نی میگه آب جوش نبات میخوام .

من : نه مامانی این کوچولوهه آب جوش نبات براش خوب نیست.

یونا : چرا براش خوبه

من : دکتر گفته براش خوب نیست .

همون موقع مامان عاطی زنگ زد.

یونا : بده با مامان عاطی صحبت کنم.مامان عاطی برای نی نی چی خوبه ؟چی بهش بدم؟

و رو به من : مامان عاطی گفت آب جوش نبات بهش بده براش خوبه .(مامان عاطی گفت من نگفتم فلفل ریز بلا رو ببینید)

آخر راضیش کردم خودش تنهایی آبجوش نبات بخوره و نی نی فقط کنارش بخوابه و شیر بخوره.

یه شیشه چایی رقیق با شکر آوردم براش گفت : با ماکلوفل درستش کن اینجولی بعد بده بخورم(منظورش این بود که نبات رو با ماکروفر خرد کنم.همه چیز بلده این وروجک)

گفتم : باشه

گفت : نبات توشه ؟

گفتم : آره .(مجبور شدم بهش دروغ بگم آخه نبات گرمه وزیادش خوب نیست و یونا هم عاشق آبجوش نباته و روزی چند بار میگه آبجوش نبات میخوام )

بعد از ظهر که بابا سعیدش اومد به بابا سعیدش میگفت : یه شِعری بَرای نی نی بخون

بابا سعید : چی براش بخونم ؟

یونا : دلمو شکوندی برو حالشو ببر براش  بخون

میگفت : بابایی آقا دکتر گفته آب جوش نبات براش  خوب نیست.فقط شیر بخوره.شیر براش خوبه

خودش دو تا آدم آهنی داره (یکیش که جز اولین اسباب بازی هاشه که قبل از دنیا اومدنش مامان عاطی براش گرفته بود و یکی دیگه اش هم خاله زری براش گرفته بود)و آدم آهنی بچگی های دایی علی رو هم با خودش آورده . میگه : همه رو میبرم تو ماشین که بخوابن.(فردا احتمالا باید با سه تا آدم آهنی بریم خونه مامان جون)

وروجک تا آهنگ شروع میشه خوانندشو تشخیص میده و اسم خواننده رو میگه مخصوصا افشین و کامران هومن و نوید امید و آرش رو که خیلی دوستشون داره و باهاشون میخونه .از آهنگ افشین یاد گرفته بهم میگه : بابا خوشگله خانِِـم 

تا لباسشو که روش عکس پاپای است تنش میکنم میگه : بابا سعید برام اینو رایت نکرد .(بابا سعید قرار بوده براش کارتون پاپای رو رایت کنه)

تا بعد بای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed