عید غدیر + قرار وبلاگی + شب یلدا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٧ :: ٥:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اول از همه شب یلدای خوب و خوشی داشته باشید .ما قرار بود شب یلدا برای جشن پرشین بلاگ بیاییم تهران.ولی چون دعوتنامه پر نکرده بودیم منصرف شدیم. امشب که رفتید جای ما رو هم خالی کنید .سعادت دیدار شما دوستان گلمون رو نداشتیم.

ما چهارشنبه صبح زود حرکت کردیم تا عید غدیر رو پیش مامان عاطی اینا باشیم و جمعه بعد از ظهر برگشتیم اهواز.سفر کوتاه ولی خوبی بود.یونا که اینقدر ذوق زده شده بود که اونجا نه غذا میخورد و نه میخوابید به حدی که تو راه برگشتن از خستگی خوابید و بیست کیلومتری اهواز بیدار شد.راستی یونا دایره و مثلث(به قول خودش مشلش) و خط و نقطه رو تشخیص میده.با مامان عاطی و بابا جون رفت بیرون بهش گفتم: مامانی نه هر چیزی چشمت دید به مامان عاطی بگی میخوام. باشه پسرم؟ قول بده.گفت : قول نمیدم و رفت و با یه جعبه شکلات بزرگ که جعبه اش مثلث بود برگشت.شب هم پیش مامانم و بابام خوابید.مامان که سرمای سختی خورده بود با دیدن یونا سرحال شده بود و مریضیش رو فراموش کرده بود.بعد از ظهر عید هم همه فامیل خونه مامان اینا جمع بودن و شام رو دور هم بودیم و از بابا عیدی گرفتیم .

یونای من

عید غدیر

 یونا با پارسا و پوریا (پسر دایی های من)کلی بازی و شیطنت کردن.

یونا و پارسا و پوریا

همش به آروین(پسر خاله من) میگفت: کوچولو بیا بغلت کنم و میبوسیدش و براش ذوق میکرد.

آروین کوچولو

با محمد امین(پسر یه خاله دیگه من)هم بازی کردن و وسط بازی یونا اسباب بازی یاش رو جمع کرد و برد تو اتاق.آروم تو گوشش گفتم : مامانی محمد امین داشت بازی میکرد چرا جمعشون کردی؟ گفت : چی؟ دوباره بلندتر گفتم باز گفت : چی ؟ چی میگی مامانی؟ و این دفعه بلند گفتم باز گفت : نمیدونم چی میگی . میبینید وروجک رو .

یونا و محمد امین

صبح پنج شنبه هم رفتیم خرید و ظهر هم رفتیم دیدن خاله سمی اینا.اینم یونا در استدیو خانگی عمو سهیل جان.(بلوزی که تو این عکس تنش است و لباسایی که عکسشو گذاشتم به اضافه یه ست دفتر نقاشی آموزشی و بادکنک اسپایدر من و یه کیف مامان عاطی جون برای یونا گرفت)

یونا در استدیو خانگی عمو سهیل

کادوهای مامان عاطی جون

جمعه صبح هم رفتیم جاده ساحلی وجای شما خالی یه قرار وبلاگی داشتیم.آرتینا جون و مامان راما امیر مهدی گل و مامان تارا و ارشیا جون و مامان هاله .از مامانای گلشون ممنونم که اومدن آخه هر سه تاشون شاغلند و میدونم مامانای شاغل صبح جمعه چقدر گرفتارن.از دیدنشون خیلی خیلی  خوشحال شدم. راستی خاله نیلان و خاله مریم هم با ما اومده بودن.

ارشیا جون هم که به یاد ایام کودکی با سه چرخه نی نی گی هاش اومده بود(هاله جون دیدی گفتملبخندچشمک).امیر مهدی هم که افتخار عکس گرفتن رو نداد ولی این افتخار رو به خاله لیلی داد که با هم تو دریا سنگ پرتاب کنیم .هاله جون وقتی رسید گفت شیرینی هم آوردم که با هم بخوریم و ظاهرا این شیرینی شیرینی با برکت بود چون یونا تا شنید گفت : شیرینی میخوام و تا هاله جون شیرینی رو نیاورد یونا مرتب تکرار میکرد. یونایی که این چند روز هیچ نمیخورد حسابی از شیرینی های خاله هاله خورد و میگفت : دوباره شیرینی میخوام.

یونا-آرتینا-ارشیا

یونا و آرتینا

جمعه بعد از ظهر هم برگشتیم اهواز .موقع برگشتن یونا میگفت : دایی علی میایی با ما؟دایی علی میگفت: مامانت اجازه میده ؟ و یونا به من میگفت : مامانی اجازه میدی دایی علی بیاد با ما.اجازه میدی یا اجازه نمیدی ؟ گفتم : بیاد پسرم .و به دایی علیش میگفت : اجازه داد.مامانی اجازه داد.

 

امروز صبح که یونا رو بردم خونه پرستارش آدم آهنی بچگی های دایی علی رو هم که با خودش آورده بود اهواز به اضافه یه عالمه اسباب بازی دیگه با خودش برد. تو ماشین میگفت آدم آهنی میخواد بخوابه براش آهنگ بذار میخواد رو بالش بخوابه پتو بکشم روش و میگفت: پیش پیش پیش... .

تا بعد بای بای

 

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed