عید غدیر خم مبارک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ :: ۸:۱٥ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

 سلام به همه نی نی غنچه های قشنگ , مامانای گلشون , دوستان و آشنایان خوب و گل من و یونا وبابا سعید

عید غدیر روبه همه  تبریک میگم مخصوصا به بابایی گلم , خواهرهای مهربونم , داداشی یکی یک دونه ام, خاله سمی (زن عموی یونا) ,مامان محمد طلای گل ,نازنین کوچولوی نازنازی ,ارشیا جون و مانی جون .

(دوشنبه هجده آذر):تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم .میدونید منظورم کیه ؟ آقا فیله خیابون زیتونه که یونا خیلی خیلی دوستش داره و عکسش رو گذاشتم چون احساس میکنم یونا بزرگ بشه و ببیندش لحظه قشنگی از بچگیش رو براش یاد آوری کنه . پسرم اگه الان که داری اینجا رو میخونی یه مرد بزرگ و آقایی هستی یاد آوریت کنم که همیشه اینجا یه ذرت و یه بستنی هم میگرفتی و یه کوچولو میخوردیش و میدادی به من و بابایی .دلم ضعف رفت برات مامانی. از تصور این که یونای من مرد شده اشک ذوق تو چشام جمع شد.قربونت برم من .

و پارک زیتون رو هم همینطور.خیلی از بازی تو این پارک لذت میبردی  :

 

 

(پنج شنبه بیست و یک آذر): بعد از ظهر رفتیم نمایشگاه ماشین . توی مسیر یونا میگفت : بابایی برام اتوبوس بخر .از این اتوبوس سفیدا.کامیون هم بخر.هواپیما و هلیکوفتر(هلی کوپتر)هم بخر.همه چی بخر.آلوچه و لواشک هم بخر

بابا سعید : باشه بابایی اسباب بازیشون رو بخرم ؟

یونا : نه ه ه ه ه .مثل این نیگاه کن (به اتوبوس توی خیابون اشاره کرد)

نمایشگاه هم بدنبود به یونا خیلی خوش گذشت مخصوصا که تو راه سفارش ماشینهای سنگین رو داده بود از دیدنشون لذت میبرد و میگفت: بریم ماشینا رو نگاه کنیم.

یونا با نگاه با دقت

سایپا هم برای بچه ها میز و صندلی گذاشته بود که  بنشینن و نقاشی بکشن.یونا هم اثر هنری خودش رو کشید و یه برچسب جایزه گرفت .

 تو قسمت دیگه هم یه ماژیک پفی و یه بادبادک بهش دادن.موقع برگشتن میگفت: بابایی ماشین و هلیکوفتر(هلیکوپتر) و همه چی نمیخوام .فقط آلوچه و لواشک میخوام.تو محوطه نمایشگاه هم یه رستوران راه انداخته بودن که آش رشته گرمی داشت  و ما رو کشوند طرف خودش.یه آش حسابی خوردیم و یونا به آش راضی نشد وگفت ذرت میخوام طبق معمول دو تا قاشق خورد گفت سیب زمینی نی(سیب زمینی ) میخوام و همه رو نخورد و داد به من و بابا سعید.اومدیم خونه دو تا لیوان آب کرد و آورد و میگفت :

ماژیک پفی اینجوری فشار میدیم آب میریزییم خوووب. بعد ششوار(سشوار) میکشیم پف میکنه.

راستی نقاشی یونا رو گذاشتم خشک شد سشوار روی اون گرفتم ولی پف نکرد کسی میدونه باید چیکار کنم که پف کنه ؟؟؟

عکسشو که خونه امیر مهدی گرفته بود دیده میگه :کی رفته خونه کی ؟

اومده بهم میگه : مامانی عمو پورنگ و امیر محمد به نظرت نیومدن ؟

میوه خریدیم میگه : مبارک باشه... مبارک باشه ...(خوب بود کسی خونمون نبود مگرنه فکر میکردن ما اصلا میوه نمیخریم)

میگه: مامانی اسپایدر من حاجی شده ببین

(یکشنبه بیست و چهار آذر): صبح زود از خواب بیدار شد ومن و بابا سعید داشتیم بدو بدو میکردیم و آماده میشدیم که بریم سر کار:

یونا : مامانی کجا میخوایی بری ؟

من : میخوام برم اداره عزیزم

یونا : بیا پیشم . فردا صبح بیا پیشم

مانتوم رو تنم کردم گفت : چه لباس کشنگیه.کی بلات(برات) خلیدتش(خریدتش) ؟

بعد هم گفت : مامانی اجازه میدی اسباب بازی ببرم خونه مامان جون ؟

گفتم : ببر پسرم

یه دوچرخشو برد و گذاشت کنار در هال و برگشت تو اتاقش و گفت : اجازه میدی یه دوچرخه دیگه هم بیارم مامانی ؟...

بعد که آماده شدیم واومدیم بریم بیرون نگاه کردم دیدم این وسایل رو از تو اتاقش جمع کرده آورده کنار در هال گذاشته که ببره خونه مامان جون :

دوچرخه دو عدد

توپ بزرگ چهار عدد

اسب آبی بادی که یک متر ارتفاع داره

قایق بادی

اسپایدر من بادی بزرگش (یه متری میشه)

حلقه نجات بادی(وسایل بادی همه باد شده بودن نه اینکه خالی باشن)

کیف اسپایدر منش با وسایل توی اون

اینا رو گذاشته و داشت به زور یه ماشین هم تو کیف غذا و لباسش جاسازی میکرد که بابا سعیدش سر رسید  و بهش گفت : همه اینا رو داری میبری ؟

یونا : بله

و خلاصه با پا در میونی بابا سعید که مامانی گناه داره این همه وسایل رو ببرید به یه دوچرخه و دو تا توپ بزرگ و کیف اسپایدر منش راضی شد.

یونا میتونه خودش  قفل ماشین رو باز و بسته کنه و من نگران این موضوع نبودم. یکشنبه ظهر از ماشین پیاده شدم و کلید هم تو ماشین بود که یه لحظه دیدم یونا در رو قفل کرد .شیشه ها هم بالا بود.به یونا گفتم مامانی قفل رو وا کن .و ظاهرا یونا هر کاری میکرد نمیتونست قفل رو بکشه بالا و من هم از پشت شیشه داشتم میمردم از ترس.یه ده دقیقه همینجوری سپری شد و من دست و پام میلرزید و به زور جلوی اشکام رو گرفته بودم که یونا نترسه.یونا هم خونسرد با لبخند شیطونش مامان لیلی هراسون رو نگاه میکرد و بالاخره قفل در رو باز کرد.بابا سعید که مطمئن است این فلفل کوچولو میخواسته سر به سر مامانش بذاره و تو باز کردن قفل مشکلی نداشته .شما چی فکر میکنید ؟

(یکشنبه بیست و چهار آذر):سه تایی رفتیم جشن شرکت نفت که به مناسبت اعیاد قربان و غدیر خم برگزار شده بود.اونجا هستی و مامان و باباش و محمد و مامان و باباش هم بودن  و آقا یونا دوستاش رو دید .اینم یونا و دوستان :

یونا و هستی که کلی به قول یونا رقص کردن و بعد از جشن هم سه تایی حسابی بدو بدو  کردن و نتیجه اش این شد که یونا دو بار محکم زمین خورد.بعد هم که خواستیم هستی اینا رو برسونیم یونا میگفت : کجا میخوان برن؟هستی اینا کجا میخوان برن ؟ بیان خونمون .گفتم: خودت به هستی بگو.

یونا : هستی میایی خونه ما ؟

هستی : نه بابا علی اجازه نمیده.میخوام برم اونه(خونه) خودمون آب بخورم.

و در خونشون که پیاده شدن یونا گفت : مامانی شوپ(سوپ) میخوام .گفتم: پسرم بریم خونه بهت میدم.گفت : خاله هاله اینا چی دارن ؟

آخه هر وقت میاییم خونه هستی اینا خاله هاله بهشون سوپ میده و پسرکم میخواست به بهانه سوپ بره خونه هستی اینا .

یوناآهنگ لب خندون عمو پورنگ رو خیلی دوست داره و میخونه :

 لب خندون در قندون..همیمه(عزیزه ) لب خندون ...

من : یونا مامانی غذا بهت بدم

یونا : بله

غذا رو گرم کردم و بهش دادم

یونا : نه غذا نمیخورم

من : بریم تو بالکن غذا بخوریم ؟

یونا : بله

و رفت و قالیچه رو برداشت و رفتیم تو بالکن دو تایی نشستیم.قاشق رو بردم به طرف دهانش.دهانش روبست و با لبخند گفت : مامانی تو بالکن هم غذا نمیخورم

میخوام کامپیوتر رو روشن کنم میگه : مامانی برقشو بزن من دکمشو میزنم.

کامپیوتر رو روشن کردم میگه : یه چیا چلای (چی و چرای) خوگشلی بذاااار.

امروز حدود سه ساعت تو ترافیک و راه بندون بودیم .یونا خیلی خسته شد و گرسنه هم شده بود.بهش میوه دادم ولی هر کاری کردم حاضر نشد بسکوییت بخوره.سوپش هم همراهم بود ولی چون سرد شده بود دوست نداشت بخوره.به حدی ترافیک سنگین بود که همه ماشین ها خاموش کرده بودن و از ماشین پیاده شده بودن.تو این شلوغی یونا با اشاره به مینی بوس کناریمون : مامانی این چیه ؟

من : مینی بوسه عزیزم

یونا : این این .این چیه ؟

من : مینی بوس

یونا : اینو میگم این چیه ؟

من : پسرم گفتم که مینی بوسه

یونا : نه .این مگس رو مینی بوسه

نگاه کردم دیدم یه مگس روی مینی بوس نشسته .

وروجک به همه چیز با دقت نگاه میکنه

اینقدر شلوغ بود که نمیشد به ماشین ها این بر و اون برت راه بدی و باید یه لحظه که راه باز میشد خودت رو جا میکردی :

یونا : مامانی چرا اجازه ندادی تریلی بره

چند لحظه بعد :

یونا : چرا اجازه نمیدی این ماشینه بره

بچه ام به فکر همه هست به جز مامان لیلی .

تولد پرند کوچولوی نازنازی و مامان مهربونش رو تبریک میگم و براشون سلامتی خوشبختی و موفقیت آرزو میکنم.قلبماچ

پرندی نازنازی تولدت مبارک

تا بعد بای بایبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed