یونای تب دار+پی نوشت 16 آذر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧ :: ٥:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

+بابا سعید : میخوام برم قبض موبایلمو بگیرم. 

یونا موبایلشو بر میداره و باتری هاشو میندازه دور  و با بابا سعید میرن دفتر پست . تو اداره پست :

یونا : بابایی موبایلتو درست کردی ؟

بابا سعید : نه بابایی قبضشو گرفتم.

یونا موبایلشو میده به باباسعیدش  و میگه : موبایل من رو بده درست کنن.

نفس مامان فکر کرده باباسعیدش میخواد بره موبایلشو درست کنه و با موبایلش رفته که بده درستش کنن.

 +بابا سعید یونا رو بوسید دستش خورد به چشم یونا :

یونا : کورم کردی بابایی

+این روزا همش اتفاقاتی رو که میوفته به کوچیکی یاش ربط میده :

یونا : کوچیک بودم روی پای مامانی مینشستم مامانی بهم بستنی میداد.

+اینم یه فعل جدید : دیروز به بابایی میگفته بودم بابایی آش بده

+رفت دید در کمدی که توش پیچ گوشتی یا رو میذاریم بازه :

یونا : مامانی در کمد پیچ پیچی(پیچ گوشتی ) بازه

من : مامانی فکر کنم بابایی باز گذاشته

یونا : بابایی چرا در کمد پیچ یچی رو باز گذاشتی ی ی  ؟

بابا سعید : ببخشید

یونا به من : میگه ببخشید

+یونا در حالی که شال مامان لیلی رو روی سرش انداخته : میخوام برم سر کار

+سه شنبه سه تایی رفتیم بیرون یه دوری زدیم و از اون بر رفتیم پاساژ آسمانه نمایندگی جورابای و برای یونا چند جفت جوراب خوشگل گرفتم.جنسش هم خیلی عالی و نرمه . 

+چهارشنبه یونا خوب و سرحال بود ولی شب تا صبح چند بار با گریه بیدار شد و سرفه های بدی میکرد.بازم خدا رو شکر که بابا سعیدش پنج شنبه ها تعطیله و خونست و یونا نمیره پیش پرستار.تا بعداز ظهر پنج شنبه سرفه هاش ادامه داشت و تب خفیف کرد.غذاش هم که بد بود بدتر هم شد و هیچ نمیخورد و به زور بهش دو قاشق سوپ و سه قاشق نشاسته با شیر دادم.بعد از ظهر قرار بود با عمو وحید و خاله میترا و محمد کوچولو بریم بیرون و شام رو هم بیرون بخوریم ولی به خاطر حال یونا برنامه عوض شد و قرار شد ما یونا رو ببریم دکتر و وقتی برگشتیم اونا بیان خونه ما.

 

دکتر کاوش برای هفت و نیم بهمون نوبت داد و یونا میگفت : آقا دکتر اول گلومو بووه میکنه بعد بهم شکلات سفید میده.

اینم عکس یونای تب دار و بیحال من که داریم میبریمش دکتر :

یونای تب دار من

تو مطب هم دوست داشت اسم همه بچه ها رو بدونه . یه دختر کوچولو کنارمون بود که اسمش آرزو بود و یه نینی به اسم نگار.که زودتر ما نوبتشون شد و رفتن . یونا همش میگفت: نگار و آرزو کجا رفتن ؟

بعد از دکتر رفتیم سوپر یه مقدار خرید کنیم  که اونجا یونا گفت : مامانی سردمه.سریع بردیمش تو ماشین و براش بخاری روشن کردیم و رفتیم خونه و تو راه زنگ زدیم به عمو وحید اینا که تا ده دقیقه دیگه خونه هستیم.

دست خاله میترا درد نکنه که زحمت شام رو هم کشیده بود . یونا سعی میکرد سرحال باشه و با محمد بازی کنه ولی تبش بالا بود.

یونا و محمد

اینجا هم یونا داره ماشینشو طبق معمول بلند میکنه و  برای مسابقه قویترین پسر بچه دنیا تمرین میکنه اونم با حال بد و تب : 

تمرین برای قویترین پسر بچه دنیا

دکتر به یونا شربت استامینوفن-الگریز تئوفیلین جی و سرماخوردگی کودکان داد .

موش کوچولوی من شب تا صبح  تب داشت و هر وقت که تب داره من و بابا سعید تا صبح نمیخوابیم و بالای سرش بیدار میمونیم.

شب بدی بود و تب یونا با استامینوفن و پاشویه پایین نمیومد .ولی خدا رو شکر صبح بهتر شد .

نفس مامان کاش زود خوب شی مامان لیلی طاقت دیدن بیماری و تب تو رو نداره.

برای یونا کوچولوی من دعا کنید زود خوب شه .

خدای مهربون این کوچولوهای نازنین رو در پناه خودت سالم و سلامت نگه دار .

 بای بایبای بایبای بای

 

پ.ن.١: (١۶/٩/٨٧) : امروز هشتمین سالگرد آشنایی من و بابا سعید است . یه روز بارونی و فراموش نشدنی که همیشه من و بابا سعید با یاد آوری اون روز همه خستگی ها و غمها رو فراموش میکنیم.روزی که رنگش با بقیه روزها خیلی خیلی فرق میکرد .

اینم تکرار پست هفتمین سالگرد آشناییمون :

هفت سال پیش تو یه جزیره صنعتی همکار بودیم هر روز با لندیکرافت یا قایق و از روی دریا میرفتیم سرکار.تو سرما و تو گرما.روزایی که پرنده های دریایی تا رسیدن به جزیره بدرقمون میکردن و از زیبایی دریا و هوا لذت میبردیم و روزایی که از گرمی و شرجی هوا نمیدونستیم چیکار کنیم و...هر چه بود گذشت و ما الآن نه توی اون جزیره ایم و نه توی اون شهر فقط زیباترین ثمره اون آشناییمون و عشقی بود که روز به روز پررنگتر و رنگ به رنگ تر میشه به رنگای رنگین کمون آسمون دریایی که سه سال توی اون مسیر با هم رفتیم و اومدیم.یادش به خیر

 

 

پ.ن. ٢(١۶/٩/٨٧):امروز روز دانشجو هم هست.روز دانشجو رو به سارا جون(عمه یونا), نیلان جون(خاله یونا),  علی جون(دایی یونا), پرستو جون,دختر خاله های گلم (بهاره جون-نگار جون -هاله جون -ندا جون), مریم خانومی ,هومن جون(پسر خاله عزیزم), فرزانه جوننیلو جونژاله جون و همه دانشجوهای عزیز تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت میکنم.

پ.ن. ٣(١۶/٩/٨٧): یونای 2 سال و 3 ماه و 2 هفته و 3 روزه چهارده و نیم کیلویی من بیرون و توی اشکال رو تشخیص میده و وقتی بهش میگم توی دایره یا بیرون دایره رو رنگ بزن درست رنگ میزنه.میگه مامانی بیا با هم کار کنیم و وقتی که  با هم نقاشی کشیدیم و خسته شد  میگه : خسته شدم.حالا یه چیز دیگه.

خدا رو شکریونا حالش بهتره ولی هنوز سرفه میکنه.

پ.ن. ۴(١۶/٩/٨٧):کسی میدونه چرا گل تو پستایی که آرشیو شده شکلش عوض شده؟آخه همه گل ها تو پستای آرشیو شده تبدیل به آقا گاوه شده تعجب

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed