یونا و آلوچه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

یکشنبه ظهر که از اداره رسیدیم خونه تو حیاط عرشیا رو دیدیم. عرشیا  گفت : میرم از مامانم اجازه بگیرم  و بیام با یونا بازی کنم.در خونه هم ریحانه رو دیدیم که اومد با یونا بازی کنه بعد از اون هم امیر حسین داداش ریحانه اومد و چهار تایی ریختن و پاشیدن و تا تونستن بازی و شیطنت کردن و سر ماشین شارژی یونا دعوا کردن.منم که ظاهرا بیکارترین و سرحال ترین مامان توی آپارتمان هستمدروغگو.آخه من تنها خانم شاغل تو واحدها هستم و عادت دارم به استراحت نکردناز خود راضی .بقیه خستهاوه هستن خووووب.

کار جالب یونا این بود که از بیرون که اومدیم همه بچه ها با عجله دمپاییشون  رو در آوردن و هر لنگه رو یه طرف پرت کردن  و پریدن تو.ولی یونا آروم دمپایی هاشو در آورد جفتشون کرد و گرفت دستش و آورد گذاشتش تو جا کفشی تو خونه.

کلی قربون صدقه پسر منظم و باادبم رفتم .

آخه اگه مامان لیلی از پسرش تعریف نکنه کی تعریف کنه ؟

بعد از ظهر من و یونا کنار هم خوابیده بودیم.یونا بیدار شد و بدون این که توجهی به قربون صدقه رفتن های من کنه رفت از اتاق بیرون. پذیرایی رو گشت یه سر به اتاقها زد و بعدش زد زیر گریه.من متوجه شدم دیده بابا سعیدش خونه نیست گریه میکنه ولی بهش چیزی نگفتم و نازش کردم و بغلش کردم و گفتم چیه پسرم گریه میکنه ؟ اشکای قشنگش رو پاک کردم و براش عصرونه آماده کردم و بهش دادم.سر حال شد و گفت مامانی دیشب یادت میاد گریه کردم ؟ برای بابایی گریه کردم.

ای قربونت برم من که به چند لحظه قبلت میگی دیشب کلوچه خوردنی من .

امروز صبح یونا رو که خواب بود بردم خونه مامان جون و کفشهاشو فراموش کردم ببرم.  ظهر که رفتم دنبالش  سریع گفت آلوچه و لواشک میخوام.گفتم بریم خونه زنگ میزنم عمو رضا ( سوپر سر کوچه مون ) برات بیاره آخه کفشت نیست و باید بغلت کنم. تو مسیر یه سوپر نگه داشتم و بغلش کردم و رفتم که آب بگیرم ولی آلوچه نداشت.یونا میگفت سوار ماشین نشیم.پیاده بریم عمو رضا آلوچه بخریم.حالا این سوپری کجا و عمو رضا کجا.رفتم خونه ولی یونا راضی نشد بریم بالا و میگفت عمو رضا لواشک نمیاره خودمون بریم بخریم.بریم عمو رضا بخریم.ماشین رو پارک کردم و بغلش کرد و رفتیم عمو رضا.تو سوپری یه آقاهه بهم گفت خانم چرا نمیذاریدش زمین مگه بلد نیست راه بره .حالا کی حوصله داشت با خستگی و این حال و روز برای این آقا جریان رو توضیح بده.آلوچه و لواشک و یه مقدار خرد و ریز گرفتم و به عمو رضا گفتم یه سری وسایل لازم داشتم لیستش خونه بوده الان یادم نیست و عمو رضا هم گفت رفتید خونه زنگ بزنید میاریم براتون. آقا یونا گفت :نه آلوچه ها رو نذار.آلوچه نمیخوام.گفتم: مامانی تو ما رو برای آلوچه و لواشک تا اینجا کشوندی.گفت: فگد(فقط)لواشک .آلوچه نمیخوام. و آلوچه ها رو از تو وسایل بیرون آورد و داد به عمو رضا.یواشکی آلوچه ها رو دوباره گذاشتم چون میدونستم رفتیم خونه میگه آلوچه میخوام ولی دید و دوباره درشون آورد.رفتیم خونه لواشکا رو خورد و شروع کرد به بهانه که آلوچه میخوام.داشتم تلفنی با بابا سعید که اداره بود صحبت میکردم و بابا سعید به حمایت از پسر جان در اومد و گفت زنگ بزن عمو رضا بگو براش بیاره.زنگ زدم عمو رضا و  خوب شد گفته بودم یه سری وسایل تو لیستم  یادم رفته شروع کردم به گفتن چیزهایی که لازم داشتم که آقا یونا شروع کرد  : بگو آلوجه و لواشک و بستنی یخی بیاره.عمو رضا هم براش فرستاد.دیدم کامیون و کلی وسیله آماده کرده گفتم: پسرم اینا رو کجا میبری گفت : لواشک که میارن اینا رو هم با خودم ببرم.(قربونش برم میخواد در رو وا کنه هم با خودش وسیله میبره)

جدیدا عادت کرده میخواد بره از خونه بیرون با خودش دوچرخه هم میبره.

بعد از ظهر بابا سعید بیرون کار داشت و یونا هم طبق معمول با باباییش رفت.به بابا سعید میگه : بابا سعید یه چیزی میخوام بگم.

بابا سعید : چیه پسرم ؟بگو.

یونا : میخوام بگم بریم پارک

بابا سعید : پسرم فردا بریم.فردا بریم مامانی هم بیاد

یونا : نه الان بریم.مامانی نیاد.من و تو بریم.(شانس مامانی)

رفتن بیرون بابا سعید به کارش رسید و برگشتن خونه که سه تایی بریم پارک.همون موقع آهنگBox Office   داشت پخش میشد و یونا همیشه آهنگشو و صدای سینا رو میشناسه و میگه : Box Office  . بابا سعید گفت : یونا این چیه ؟

یونا : هیچی نیست

وروجک میدونه بابا سعید Box Office  دوست داره میگه هیچی نیست که نکنه بابا سعید بمونه Box Office  ببینه و نبردش پارک.

بعد با بابا سعید رفتن پارک.من نرفتم هم خسته بودم و هم باید ناهار فردا رو درست میکردم.

از پارک برگشت پرسیدم مامانی پارک چطور بود ؟ گفت : خوب بود.

اینم یونای من وقتی ١١ ماهه بود :

یونای 11 ماهه من



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed