پست 222-یونا و اشکال نداره - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ۸ آذر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

فرناز بلا اون روز زده بود به لثه یونا و چهار شنبه هم کمر یونا رو گاز گرفته بود(قبلا هم پاشو گاز گرفته بود) که جاش کبود شده بود ولی عکس العمل آقا یونا چی بوده ؟هیچ. بازم از خودش دفاع نکرده و حتی برای تلافی فرناز رو نزده. اینا همه بماند ببینید بعد از این که من رفتم دنبالش و مامان جون جریان رو برام تعریف کرد چی میگفت :

من : فرناز چرا یونا رو گاز گرفتی ؟ با هم دوست باشید.

یونا در حالی که فرناز رو بوس بارون میکرد : اشکال نداره.مامانی اشکال نداره.بوسم کرده.پسر خوبی است گفته دیگه گازم نمیگیره.

فرناز به من : برام بادبادک میخری ؟

من : میخرم ولی به شرطی که دیگه یونا رو گاز نگیری.

یونا در حالی که دستش رو دور کمر فرناز گرفته و میبوسدش : مامانی برات میخره.بخر براش مامانی خوووووب؟

از این برخورد یونا اشک تو چشام جمع شد.آخه بچه به این کوچیکی چقدر با گذشت و صبور و مهربون است.نمیدونم بگم خوبه یا بد.مامان جون میگه فرناز خیلی خودخواهه و همه چیز رو برای خودش میخواد حتی وسایل بقیه رو و هر روز کیف و وسایل یونا رو بر میداره و به یونا نمیده و یونا هم هیچ اعتراضی نمیکنه و همه چیزاشو بهش میده.تازه یونا در برابرش اینقدر مهربونه با این حال گازش هم میگیره.

الهی قربون تو پسر برم من .وقتی میوفته یا به جایی میخوره خودش بلند میشه میگه: هیچی نشد.اشکال نداره... اشکال نداره...

از اشکال نداره و به خدا  این روزها زیاد استفاده میکنه.

یونا : من دیشب جیش کردم

من : کجا ؟؟؟؟

یونا : خونه مامان جون

من : مامان جون دعوا نکرد ؟

یونا : نه مامان جون پسر خوبی است خبر میده.منم قوی ام خبر میدم.

من وقتی گرفتار کار نباشم و یونا یه جمله قشنگ میگه میرم و روی یه سررسید که روی دراور گذاشتم جملشو یادداشت میکنم که یادم نره.و یونا ازم پرسید : چیکار میکنی مامانی ؟گفتم دارم حرفای قشنگتو مینویسم.تا ...

غذا کشیده بودم و صدا زدم : یونا مامانی بیا غذا بخور

یونا صندلی گذاشته بود تا قدش به دراور برسه و رفته بود سراغ سررسید و خودکار من و  گفت : مامانی من دارم حرفای گشنگمو میکشم.

بعد هم زیر لب میگفت : ای خدا از دست تو

دوچرخه اش رو برعکس کرده و میگه : مامانی به نظرم اینجاش خراب شده

من : درستش کن پسرم

یونا : برم پیچ پیچی بخرم بیام درستش کنم.

و رفت تو اتاق و برگشت : خریدم بهم پیچ هم داد.درستش کردم

یونا موقع خواب : مامانی پمپرز میخوام.مای بی بی

وقتی صدای اس ام اس  میاد زود میگه : اس ام اسه یا مسیجه و بهمون خبر میده

یونا : میخوام کوکت (کتلت) بخورم قوی بشم.میخوام برم مددسه بعد میخوام بگم میییرم مددسه میییرم مددسه جیبام پره فندق و پسته.تو هم میای مددسه(رو به من)؟تو هم میایی مددسه(رو به بابا سعید)؟هممون با هم میریم مددسه.

یونا : بابا سعیده منه

من : دوستش داری ؟

یونا : بله. میخوای برای تو هم بابا سعید بخرم؟ خریدم.حسابشم کردم.

من : چند خریدی ؟

یونا : دومی

چهارشنبه شب عمو پورعباس و نیلوفر و مامانش اومدن خونمون که یونا با نیلوفر بازی کنن.

پنج شنبه شب هم محمد و خاله میترا و عمو وحید اومدن پیشمون.

محمد برای بازی کردن با یه ماشین : باتری میخوام

یونا : باتری میخوایی ؟ خریدم .بیا باتری (و دستای خالیشو به محمد نشون داد .البته بعد رفت و براش باتری واقعی آورد)

بعد از رفتنشون هم میگفت : دوباره میان.رفتن دوباره میان.

ساعت یک و نیم شب :

یونا : بابا سعید خسته شدیم دیگه بریم بخوابیم.شیر بخوریم بخوابیم.فردا صبح بیدار شیم بازی کنیم. 

پ.ن.۱ : این پست شماره ۲۲۲ خاطران یونای من است.پسرکم ,عزیزم ,عمرم ,امیدم, مثل همیشه برات آرزوی سلامتی میکنم .من و بابایی خیلی خیلی خیلی عاشقتیم و دوستت داریم عروسک قشنگ و شیرین زبونم.

پ.ن.۲ : آقا یونای ما خیلی اسباب بازی داره و یه مقدارش رو گذاشتیم بالای کمدش.پروژه این روزهای گل پسر ما اینه که بابا سعید رو بفرسته از بالای کمد یکی یکی اسباب بازی ها رو بیاره.باتری بندازن و بازی کنن و یونا بگه حالا یکی دیگه و میرن سراغ بعدی.ممنون بابا سعید با حوصلهقلب

نفس من

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed