یونا و دوستان به همراه مامان جون - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ :: ٤:٥٦ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بعد از ظهر بود به بابا سعید گفتم : دلم یه خوردنی میخواد(دلم آلوچه خواسته بود )

بابا سعید گفت : مثلا چی ؟

من : همون که یونا همیشه میگه.اسمشو نبری یا

یونا  (خیلی سریع) : آلوچه میخوایی ؟ آلوچه برات بیارم؟

بابا سعید خوابیده بود و یونا کلی از سر و کولش بالا رفت که بیدارش کنه بعد اومد تو آشپزخونه پیش من و گفت : مامانی شربت میخوام.شربت آلبالو(و تو یخچال نشونم داد) ازینا برام درست میکنی ؟

من : باشه پسرم

داشتم براش درست میکردم قاشق خورد به پارچ و صدا داد.

گفت : نه اینجوری نکن نزن بهش بابایی خوابه

یونا رو باید به زور برد حمام و به زور هم از حمام در آورد .داشتم آب رو تنظیم میکردم که ببرمش حمام که دیدم رفت تو آشپزخونه و با یه پارچه اومد و دوش آب روازم گرفت و نشست و با پارچه میکشید کف حمام و آب میریخت.گفتم آخه این چه کاریه پسرم ؟

گفت : دارم حمام رو میشورم خوب

یونا همچنان با امیر شهیاد دوست خیالیش دنیایی داره و یه جاهایی هم به نفع ما تمام میشه:

من : یونا بریم حمام؟

یونا : امیر شهیاد هم میاد ؟

من : آره

یونا : لباساشو مثل من در بیار

من : باشه در آوردم.حالا لباسه یونا باشه پسرم؟(و یونایی که همیشه با گریه لباسشو در میاره آروم به تقلید از امیر شهیاد لباسشو درآورد)

یونا : برای امیر شهیاد صابون بزن.صابون بزن من آب بریزم.

من: زدم حالا یونا(خدا به امیر شهیاد عمری بده)

یونا : امیر شهیاد حوله داره ؟

یونا : امیر شهیاد هم مثل من لباس بپوشه.بلوز کرمز(قرمز) و شلوار کرمز.مثل من

یونا :امیر شهیاد مثل من بشینه اینجا(رو اپن)

یونا : امیر شهیاد مثل من آب جوش نبات و چایی میخوره.الان خوابیده.منم میخوام برم پیشش بخوابم...

یونا همش دوست داره چایی و آب جوش نبات بخوره.

آروم دست میزنه میگه باید اینجوری دست بزنیم نه اینجوری(بلند دست میزنه)آخر نی نی خوابه.

داشتیم میرفتیم بیرون شلواری که آوردم بپوشه نشون میده و میگه: این شلوار امیر شهیاده.امیر شهیاد میخواد اینو بپوشه.یکی دیگه بده من بپوشم.

من : هم شما ازاین شلوارا داری هم امیر شهیاد.اون شلوار خودشو پوشیده.

یونا : کو ببینم

من : آخه پسرم من که امیر شهیادو نمیبینم.شما میبینیش

یونا به بابا سعید : بابا سعید من و مامانی دوست داریم.امیر شهیاد هم دوست داره

فرنازبلا(همکلاسی یونا)  زیر گردن یونا رو چنگ زده بود و یونا اصلا تلافی نکرده بود.نمیدونم چیکار کنم با این پسرک که آزارش به مورچه هم نمیرسه.دوست دارم از خودش دفاع کنه.

همیشه من اولین نفر بودم که میرفتم دنبال یونا خونه پرستارش ولی جدیدا یکی از همکارهای من دختر کوچولوش ملینا رو برده پیش پرستار یونا و چون از حق شیر دو ساعته استفاده میکنه زودتر از من میره دنبال ملینا.

روز اول که رفته یونا تا صدای در رو شنیده گفته : مامانمه مامانمه مامان منه

در که وا شده دیده مامان لیلی نیست.

قربونت برم من پسرکم.

بعد همکارم به یونا گفته : یونا مامانی الآن میاد.تو پله ها داشت میومد پایین الان میرسه.

و از اون روز  به بعد یونا به همکارم میگه : مامانم تو پله ها بود داشت میومد ؟

یونا به بابا جون(بابای گلم) پشت تلفن :  گیجم.میخوام چایی و آب جوش نبات بخورم بخوابم.

تو مغازه یونا به آقای فروشنده : اینو میخوام این سفیده

آقای فروشنده : این ؟

یونا : نه سفیده

آقای فروشنده : این ؟

یونا : سفیده

و بالاخره آقای فروشنده : این ؟

یونا : بله

آقای فروشنده : این که نارنجییه سفید نیست.

یونا : نه این ناننجی نیست.سفیده

از مغازه اومدیم بیرون :

من : پسرم این سفیده ؟ این نارنجییه.رنگ پفکه.پفک چه رنگیه ؟

یونا : سبزه.پفک سبزه

من و یونا تو ماشین بودیم و یونا پاشو گذاشته بود رو دسته در و از در و صندلی بالا میرفت.

من : مامانی خیلی خطرناکه.الان اگه آقا پلیسه بیاد من نمیدونم چه جوری راضیش کنم که زندانیت نکنه.

یونا : نمیدونی چه جوری نازیش کنی ی ی؟

یونا : مامانی ملیخا میخنده من به مامان جون میگم ملیخا خندید.

من : ملیخا ؟؟؟ ملینا پسرم ملینا نه ملیخا

یونا : ملینا میخنده من به مامان جون میگم

من : آفرین مامانی.

پسرم کلی به مامان جون تو نگهداری پارسینا و ملینا کمک میکنه.

اینم چند تا عکس از مزایای داشتن یک عدد مامان لیلی شاغلدروغگو :

شب است و آثاری از خواب در چشم یونا نیست.اما :

پسرم بایدبازنده بخوابه چون صبح باید بریم ادااااره

وروجک من

یونا قبل از خواب

 

اینجا صبح است و  یونا رو که خوابه دارم میبرم خونه مامان جون پرستارش :

مادر به فدات

 

 این عکس یه روز دیگه است که یونا شش و نیم صبح بیدار شده و من قبل از بیرون رفتن از خونه بین دویدن و آماده شدن و ... این عکس رو ازش گرفتم : 

شش و نیم صبح

اینم ظهره که رفتم دنبالش.یونا و فرناز و علی و مامان جون :

یونا-فرناز-علی و مامان جون

 

 این سه تا وروجک مخصوصا یونا و فرناز کلی بدو بدو و شیطنت میکنن و خودش پروژه ای است تا من موفق بشم  یونا رو سوار ماشین کنم .

یونا و فرناز شیطون

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed