نمایش حسن کچل همراه با سپهر جون و محمد گل+27 ماهگی یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf

سلام

دیروز مامان سپهر جون من و مامان محمد جون رو خبر کرد که بریم نمایش حسن کچل و جادوگر جنگل رویا(نویسنده و کارگردان :حسین محمدی-مکان تالار آفتاب).

نمایش حسن کچل و جادوگر جنگل رویا

من و بابا سعید با یونا رفتیم و اونجا سپهر جون با بابا و مامانش و محمد طلای گل با مامان و بابا و چند تا از فامیلاشون اومده بودن.

 

سپهر جون

یونا جون

خیلی خوش گذشت.یونا اولش یه کم خجالت کشید و ساکت بود.اینم عکسشون قبل از صمیمی شدن :

دوست کوچولوها

 ولی ماشالله سپهر مهربون و دوست داشتنی از همون اول باهامون دوست شد و از چوب شوراش بهمون تعارف میکرد.گل پسرهای نازمون خیلی زود با هم دوست شدن و نمایش دیدن و  بازی کردن.

یونا و سپهر غرق تماشای نمایش

ای جانم... چه دقتی میکنن .

 اما محمد گل زیاد پسر کوچولوها ی ما رو تحویل نمیگرفت.(شوخی بود آخه محمد جان از یونا و سپهر بزرگتره) .

یونا-محمد-سپهر(سه گل پسر)

بعد از نمایش یونا و سپهر رو به زور از هم جدا کردیم و دوست داشتن پیش هم باشن و موقع  خداحافظی خیلی قشنگ  همدیگرو بوسیدن.(من عکسشو ندارم تو وبلاگ سپهر جون میتونید عکسشو ببینید)

بچه ها خیلی از نمایش خوششون اومد و اون شب  برای اینکه یونا خوابش ببره من مجبور شدم  چند بار داستان نمایش رو براش تعریف کنم  و همش میگه دوباره بریم نمایش.

 

یونا و سپهر و مادر بزرگ قصه گو

 جای نیکان کوچولو و خاله آرام هم خیلی خالی بود.بهشون خبر داده بودیم ولی به علت مریضی نیکان جون نتونستن بیان.انشالله قرارهای بعدی.

 خاله سارا جون دست شما بابت هدیه ای(پاستیل-پازل-کتاب-چوب شور-آب میوه -کیک)  که به یونا دادید درد نکنه.یونا خیلی خوشش اومد.

تو بسته هدیه خاله سارایه پازل علی دایی بود که داشتیم با یونا درستش میکردیم :

من : مامانی ببین این سر علی داییه باید اینجا بذاریمش.

یونا : بیا بگیرش.این سر دایی علیه.بذارش اینجا.

و  یه کتاب بود به اسم وقتی قلی حوصله اش سر رفت.صفحه اولش این عکسه که میگه: بچه ها میدانید اینها چیست؟

اینها چیست ؟

جواب یونا : پفک

من : مامانی این کجاش پفکه؟

راستش خودم هم نتونستم حدس بزنم چیه.

جواب بابا سعید شیطونتر از یونا : سبیله

گفتم : بریم صفحه بعد ببینیم چیه.

و صفحه بعد :

قلی

اینها ابروهای قلی است.

و اما چرا اینطوری است؟

خلاصه جریان اینه که قلی حوصله اش سر رفته و از ناراحتیناراحت ابرو هاش اینجوری شده.

و این که من و یونا و بابا سعید کلی از این قلی خان خوشمون اومد و خندیدیمخنده.

ممنون خاله سارا جون قلباز هدیه شاد و سرگرم کننده ای که به یونا(و مامانخجالت و باباشخجالت دادی)

و امروز یونای گلم بیست و هفت ماهه شد.عزیزه مامان مثل همیشه برات سلامتی موفقیت و خوشبختی آرزو میکنم.و اینکه دوستت دارم .نمیدونم بگم چقدر.چون اینقدر زیااااده که نمیتونم براش اندازه ای تعیین کنم.

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed