یونای وروجک - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٧ :: ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

امروز خاله سمی اینا رفتن و جاشون خیلی خیلی خالیه.یونا خیلی پشت سرشون گریه کرد و میگفت نرن و میخواست باهاشون بره.

فلفلی وقتی کسی میخواد بره بیرون بهش میگه : کاش منم می آوردی.(منظورش همون میبردیه.)و اینقدر با مزه میگه که دل آدم رو میبره.

پشت کامپیوتر بودم که طبق معمول اومد و گفت : من میخوام اینجا رو صندلی بشینم چی و چرا نیگاه کنم.

من : مامانی من الان کار دارم.تمام که شد شما بشین

یونا : نه من میخوام بشینم.پاشو.تو پاشو تا من بشینم.

من : الان عزیزم. تا ده بشمار تا من بلند شم.

یونا : جیش... جیش ...جیش دارم. جیش دارم.

من با عجله بلند شدم و گفتم : بدو مامانی.بدو بریم

و یونا با عجله نشست رو صندلی سر جای من.

من : بدو بریم جیش کنی

یونا : نه جیش ندارم .میخوام بشینم.

وروجک گفته بود جیش دارم که من رو بلند کنه بنشینی سر جام.

یه مشکل که دارم مشکل عوض کردن لباس یوناست که هنوز حل نشده.یونا چه بخواییم بریم بیرون چه از بیرون برگردیم یا حتی تو خونه که بخوام لباسشو عوض کنم کلی گریه میکنه و از لباس عوض کردن بدش میاد.

خاله سمی از پلاسکو یه برس گرفته بود .آقا یونا رفت برس خودمون که یه سالی میشه داریمش و استفاده اش میکنیم آورد و داد به خاله سمی و گفت : خاله سمی اینو بردار.و برس خاله سمی رو برداشت و گفت : این ماله من باشه.و شروع کرد به برس کشیدن روی فرش با برس نو خاله سمی.بعد به خاله سمی گفت که برس خودمون رو بذاره تو پلاستیک وسایلش.خلاصه مجبور شدیم که برس رو تو یه پلاستیک دیگه بذاریم(آخه وسایلش نو و تمیز بود و تازه خریده بود و دلمون نمیومد برس کثیف رو بذاریم توش) و بدیم دست خاله سمی که فلفل خان راضی بشه.و بعد از خوابیدنش برس ها رو عوض کردیم.

گل پسرم شاعر شده و شعر میگه یا شعرهای بقیه رو به سلیقه خودش تغییر میده.

مگس اومده بود تو خونه و با کلی ماجرا موفق شدیم بکشیمش.یونا به مگسه با عصبانیت : پسسرره بد.

عاشق آلوچه و لواشکه.

وقتی سفر بودیم و بابا سعید میخواست بیاد دنبالمون پشت تلفن بابا سعید از یونا پرسید چی دوست داری برات بیارم؟ و یونا گفت : دو تا آلوچه.یه آلوچه بزرگ یه آلوچه کوچیک و تراکتور

بابا سعید هم براش آورد و جالبه که تراکتورش دقیقا شبیه تراکتوری بود که مامان عاطی براش گرفته بود.برگشتیم عوضش کردیم و جاش براش یه هواپیما گرفتیم که روش یه هلیکوپتره و الان  فقط تیکه هاش مونده و بالش و هلیکوپترش و هر تیکه اش رو یه جا انداخته.یونا قبل از این که خرابش کنه میگفت : ببین این هواپیمای هلیکوفتره.هم هواپیما هم هلیکوفتر.ببین.

از صبح میگفت هندوانه میخوام و دلش هندوانه میخواست.و گرفتار بودیم نتونستیم براش بگیریم.بعد از ظهر دوباره گفت : بابا سعید برام هندونه میخری ؟

بابا سعید هم گفت : باشه الان میریم بیرون برات میخرم.

یونا گفت :یه لواشک و دو تا آلوچه هم برام میخری؟

داشت با بابا سعید میرفت بیرون بهش گفتم: برای مامانی هم یه چیز خوشمزه بخر.

گفت : آلوچه؟آلوچه و لواشک؟

گفتم: آره پسرم.

 گفت : هندونه هم میخوایی بخرم؟

گفتم: آره بخر .

گفت : نه نمیشه .هندونه و آلوچه نمیشه

رفتن بیرون و با یه هندوانه بزرگ اومدن خونه و پسرکم حسابی خورد.نوش جانت پسر قشنگم

دوستت داریم عزیزه مامان.دوستت داریم خیلی زیاااااد

تا بعدبای بای

همه زندگی مامان

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed