گزارش سفر - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٧ :: ٩:۱۸ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما برگشتیم.اول که به خاطر مریضی نتونستیم پنج شنبه بریم و زنگ زدیم برای صبح جمعه بلیط رزرو کردیم و جمعه صبح  متاسفانه کلی تو ذوقمون خورد و جا گیرمون نیومد (دیگه به رزرو تلفنی نمیشه اعتماد کرد)و مجبور شدیم جمعه بعد از ظهر حرکت کنیم.

وقتی رسیدیم اینقدر همه از اومدن فلفل خان ما ذوق زده بودن که دایی علی جدا و بابا جون و مامان عاطی جدا اومده بودن جلومون.فلفل رو دادم به مامان عاطی اینا و و خودم با دایی علی رفتیم داروخانه (دارو هامون رو اهواز جا گذاشته بودیم) دارو گرفتیم و رفتیم خونه.همون شب اول یه لیست از کل کارهایی که داشتم نوشتم(خرید لباس یونا و خودم –خرید پارچه-دادن پارچه به خیاط-رفتن به دانشگاه برای گرفتن اصل مدرکم و ... )آخر من اینجا بیرون رفتن برام خیلی سخته. صبح ها که سر کارم و بعد از ظهر هم باید ناهار فردا و شام درست کنم و به کارهای خونه برسم و اصلا فرصت خرید ندارم اونم خرید با آقا یونا که خیلی سخته.

خلاصه یه هفته به کلی کارهام رسیدم و پیش مامان اینا خیلی به من و یونا خوش گذشت . آقا یونا هم کلی کیف کرد برای خودش.اینقدر مامان اینا نازش میکردن و قربون صدقه اش میرفتم و براش چیز میگرفتن که خودشو لوس میکرد و به جای صحبت کردن همش میگفت اوووم اوووم .اینقدر مامان بهش میگفت دورت بگردم.قربونت برم که یونا میچرخید دور خودش و میگفت دورت بگردم. خاله نیلان هم که حسابی مهندس شده بود و همش درگیر ماکت ساختن بود و یونا هم با وسایل خاله نیلانش کیف میکرد.اینم آقا یونا مهندس کوچولوی ما :

مهندس کوچولو

  البته خاله نیلان گرفتار و مشغول ما خیلی با یونا دوسته و تو هر شرایطی باید با هم کافی شاپشون رو برن :

یه شب رفتیم  خونه خاله فریده که من به یونا امیدوار شدم.اینقدر که محمد امین پسر خاله ام بلا و شیطون شده بود.به حدی که اصلا نتونستم ازش عکس بگیرم.

یه شب هم خونه دایی حسین رفتیم که پارسا پسر دایی ام خواب بود و یونا و پوریا با شیطتنت بیدارش کردن و کلی بازی کردن.(پارسا و پوریا دو قلو هستن)

یونا و پوریا :

یونا و پوریا

یونا و پارسا :

یونا و پارسا

یه روز هم از صبح رفتیم خونه عمو سهیل اینا.یه هفته به نظر زیاد میاد  ولی من تا رفتم دیدم باید برگردم و حتی فرصت نکردم به همه دوستان و فامیل سر بزنم.البته خاله ها و دختر خاله ها و پسر خاله های گلم هر روز خودشون میومدن و بهمون سر میزدن.

پنج شنبه صبح که اداره بودم و بعدش رفتم دنبال یونا و با خاله آنی رفتیم برنامه بودجه کار داشتیم بعد اون زنگ زدم به تارا جون مامان امیر مهدی گل که بریم و ببینیمشون.(تارا جون هر سفر که میریم لطف میکنه و بهمون زنگ میزنه  و ما کم سعادتیم و نمیتونیم بهشون سر بزنیم)متاسفانه نتونستیم هماهنگ کنیم و بعد از ناهار تارا جون زنگ زد و من و یونا لباس تن کردیم که بریم پیششون.دیدم آقا یونا با لباس بیرونی  و جوراب و بدون کفش داره تو حیاط  به خاله آنی تو شستن ماشین کمک میکنه و خاله آنی بیچاره نمیتونه جلوش رو بگیره.رفتم که بگیرمش که احساس درد شدیدی تو پایم کردم.بله آقا یونا یه قوری تزیینی رو کناردر  شکسته بود و من ندیدم و پام رو گذاشتم رو تیکه شکسته اش.خلاصه رفتیم کلینیک و پانسمان کردم و از همون راه خاله آنی رسوندمون خونه تارا جون و امیر مهدی گل.دست تارا جون درد نکنه کلی تو زحمت انداختیمش.امیر مهدی هم که خیلی ماه بود.ماشالله باهوش مهربون شیرین زبون و دوست داشتنی.همه وسایلشو آورد که با یونا بازی کنن.الهی بگردم هر دفعه هم که میرفت تو اتاقش میخواست دفتر چه یادداشت بیاره و همه وسایل رو آورد به جز دفترچه یادداشت.وقتی هم که چیزی تو اتاقش چشمش رو نمیگرفت خیلی با نمک دستشو نشون میداد و میگفت آوردم.دفترچه یادداشت.خلاصه با یونا حسابی دوست شدن و من و تارا جون کلی صحبت کردیم و خیلی خوش گذشت.ممنون تارا جون.ممنون امیر مهدی ناز نازی.

امیر مهدی و یونا

بعد از ظهر هم به خاطر پام نمیتونستم کفش بپوشم و باید بیرون هم میرفتم. به خاله آنی گفتم به نظرت چیکار کنم ؟ صندل بپوشم ؟.همینو گفتم که آقا یونا با دمپایی رو فرشی خاله آنی و خاله نیلان تو دو تا دستش اومد : بیا مامانی بپوش.کدوم رو دوست داری ؟اینو؟بله ه ه ؟بیا اینو دوست داری.بپوش.

خلاصه سفر خوبی بود و مامان تا الان هم زیر مبل و جاهای دور از چشم وسایلی که آقا یونا قایم کرده رو یکی یکی پیدا میکنه.

مامان عاطی بابا جون دایی علی خاله آنی خاله نیلان دوستتون داریم و مثل همیشه پیش شما به ما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت.

پنج شنبه شب هم بابا سعید از اهواز اومد دنبالمون و جمعه بعد از ظهر برگشتیم خونمون.البته عمو سهیل و خاله سمی و فاطمه گلی هم با ما اومدن و ما و یونا فلفلی خیلی خوشحالیم.این هفته هم که همش یونا میمونه خونه پیش خاله سمی اینا و خیلی بهشون عادت کرده مخصوصا به خاله سمی مهربون.حتی وقتی من خونه هستم دوست داره خاله سمی کاراشو انجام بده(ببردش دستشویی-بهش غذا بده-بخوابوندش و ... ) صبح ها هم با خاله سمی میرن خرید و یونا خاله سمی رو میبره مغازه عمو رضا که براش خوردنی بگیره.به خاله سمی میگه : بریم مغازه عمو رضا برام چیسپ(چیپس) میگیری ی ؟و تو خونه جای وسایلی رو که خاله سمی نمیدونه بهش نشون میده(لباسا-نخ و سوزن-جارو برقی و ... ).به خاله سمی گفته چایی میخوام و خاله سمی براش چایی کم رنگ ریخته و بیشترش رو آب ریخته.گفته تو شیشه بریز بخوابم رو بالش  تلوزیون نیگاه کنم.بعد که یه کم خورده به خاله سمی گفته : خاله سمی این که مزه آب جوش نبات میده.با فاطمه هم که خیلی دوست شده.برای فاطمه میخونه : فاطمه بی تو زمونه ه ه نامهربونه ه ه .میبینید چه وروجکی دارم من.هر چی بهش میدیم میگه اول فاطمه.اول به فاطمه بده.یکی برا من یکی برا فاطمه.باشه ه ه ه ؟و فاطمه هم سرشو با باشه یونا به یه طرف خم میکنه یعنی باشه.میگه : مامانی فاطمه میگه شکلات میخوام.گریه میکنه میگه شکلات میخوام.میگم : کی گفت مامانی ؟ میگه الان گفت.فاطمه شکلات میخوایی؟بله ه ه ؟باشه باشه.میگه بله میخوام.همه چیز رو از زبون فاطمه میگه.میگه :فاطمه آب میخواد.فاطمه کتاب میخواد... .فاطمه رو خیلی دوست داره و همش میبوستش و بغلش میکنه و فشارش میده.که البته فاطمه از فشار دادن خوشش نمیاد و میترسه و گریه میکنه.داریم میریم بیرون عمو سهیل میخواست فاطمه رو بغل کنه میگه بابا سعید تو فاطمه بغل کن.عمو سهیل بابا سعید بغلش میکنه.

تو ماشین بودیم میگه : بابایی سی دی تولد بذار.الان تولد خودش میاد باهاش رصق(رقص) میکنم.‌اه اتوبوس دیدم.اتوبوس دیدم میرفت بالا میومد پایین میرفت  بالا میومد پایین.دیدیش؟من دیدمش.گفتم: مامانی اتوبوسه بالا و پایین میرفت ؟گفت :بله.اتوبوس و هلی کوفتر.دیدمشون.تراکتور هم بود.خاک توش میکرد میریخت.هی خاک توش میکرد میبرد بالا میریخت پایین.

تو خیابون یه آقاهه یه عالمه جعبه کارتون رو هم گذاشته بود و میبرد:

یونا : این چیه ؟

 من : کارتنه مامانی.

یونا : کارتنه ؟ کارتن که میشینم نیگاه میکنم؟

من چایی ساده دوست دارم و خاله سمی چایی عطری.دو لیوان چایی با دو جور چایی ساده و عطری ریختیم و و قتی خواستیم برای عمو سهیل بریزیم خاله سمی ازش پرسید کدوم رو دوست داره و عمو سهیل گفت فرقی نده.ولی یونا راضی نشد و با دو تا بسته چایی ساده و عطری رفت پیش عمو سهیل و گفت : کدوم رو دوست داری؟اینو دوست داری یا اینو؟عمو سهیل هم برای اینکه دستشو رد نکنه به جعبه چایی عطری همینجوری اشاره کرد و گفت اینو.یونا اومد و گفت عمو سهیل اینو دوست داره و جعبه رو باز کرد تا تی بگهای چایی عطری  تمام شده.پسر متفکرم بیکار ننشست و همه چایی های ساده رو از جعبشون در آورد و ریخت تو جعبه چایی عطری و رفت داد به عمو سهیل و گفت : ببین پر شد.و خوشحال که تونسته چایی مورد علاقه عمو سهیل رو براش جور کنه.

اینم آقا یونای ما لب دریا : 

  

یونا لب دریا

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed