مریضی و ماموریت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ :: ٦:٢٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

هفته سختی به همه ما گذشت. من و یونا از اول هفته مریضیم .تب و لرز و سرماخوردگی شدید.خیلی بهم سخت گذشت از یه طرف نگران یونا بودم و از طرفی هم اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم بلند شم.دست بابا سعید جان گل درد نکنه که از من و یونا حسابی پرستاری کرد.

خیلی  بده آدم تو شهری غریب باشه و فامیل نداشته باشه.من با حال بدم مجبور بودم برم اداره و یونا بره پیش پرستارش.اگه مامانم پیشم بود اصلا نگرانی نداشتم.

خدا بزرگ است.

 و اینکه ما(من و یونا) از فردا تا آخر هفته میریم ماموریت.

حالا این ماموریت کجا باشه خوبه ؟

پیش مامان عاطی اینا.

خداییش ماموریت از این بهتر نمیشه .

دیروز بعد از ظهر هم کلاس ارتقاء پایه نظام داشتم بعد کلاس گفتم از فرصت استفاده کنم برم خرید.جای پارک گیرم نیومد مجبور شدم ماشین رو با فاصله پارک کنم.بارون گرفت و خیس اومدم خونه و حالم بد بود بدتر هم شد.

خواستم وسایل رو آماده کنم که پنج شنبه بریم ولی متاسفانه نشد و باید جمعه بریم.

پسرکم که مریض بود بردیمش دکتر کاوش.دکتر کاوش همیشه بهش شکلات میده و انگار طعم شکلات دکتر کاوش برای یونا یه چیز دیگه است.اون روز خیلی شلوغ بود و با اینکه نوبت داشتیم کلی منتظر موندیم تا رفتیم تو مطب.و یونا n بار گفت اسممون رو خوند؟

رفتیم تو مطب شکلاتشو گرفت و آقای دکتر بهش گفت از این به بعد هر وقت اومدی اول بیا سهمیه شکلاتت رو بگیر بعد برو بنشین تو نوبت.

بعد از مطب که اومدیم بیرون شکلاتش تموم شد گفت دوباره میخوام.گفتم الان برات میگیرم پسرم.گفت نه تو نگیر میخوام دوباره برم پیش آقا دکتر بهم شکلات بده.

یونا دوست داره سی دی های مورد علاقه اش رو فقط با کامپیوتر ببینه . از تلوزیون که عمو پورنگ پخش میشه میگه :

عمو پورنگ روی تلوزیون نمیخوام میخوام روی کامپیتر(کامپیوتر) باشه.

 آقا یونا این روزها با کامپیوتر chicken invadersبازی میکنه و اونم چه بازی اکشنی.

خیلی به کتابهاش علاقه مند شده و هر شب باید براش کتاب بخونیم و هر کتاب مورد علاقه اش یا هر صفحه مورد علاقه اش رو باید n بار بخونیم تا خوابش ببره.

وقتی کتاب مامان بیا جیش دارم رو براش میخونم صفحه اولش رو که میگه مامان بیا جیش دارم فوریه خیلی کارم ... تا عکس  نی نی یه رو میبینه میگه : میخوام برم پیشش

جالبه اگه مدتی این کتاب رو نخونم براش باز این جمله رو میگه.خیلی نی نی این کتابه رو دوست داره.

اتفاقاتی رو که خیلی قبل افتاده و خودم هم فراموش کرده ام یادشه.رفتیم مرو پارک کردم که میوه بگیرم تا اونجا رو دید گفت مامانی یادته اینجا میوه گرفتیم  گذاشتیم تو ماشین.خیلی جالب بود برام آخه من و یونا فقط یکبار و اونم مدتی قبل با هم  برای خرید میوه  اومده بودیم مرو.

در حال صحبت کردن بود که  گل توی گلدون به موهاش خورد گفت :  مامانی چی بود ؟ مورچه ؟

چهارشنبه عروسی داداش مهدی(پسر پرستار یونا) است  و نمیدونید آقا یونا با همراهی فرناز چه رقصی میکنن.رفتم دنبالش دیدیم چه خبره !!!آقا یونا دستمال رنگی به دست وسطه و به قول خودش با دستمال میرصقه.

 

 تا بعد بامن حرف نزن

یونای متفکر

یونای خندان



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed