آخر هفته یونا و مامان لیلی و باباسعید - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٥ آبان ۱۳۸٧ :: ۸:٥۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

از یونای شیطون خودم بگم که شیطونه ولی یه گلوله نمکه با ادبه.

وقتی بهش غذا یا خوردنی میدم بدون اینکه بهش یاد آوری کنم خودش میگه: دستت درد نکنه.و تعارف میکنه و میگه: بفرمایید.

به همه سلام میکنه و خداحافظی میکنه.

یه سری گل گرفته بودم و یونا خواب بود که گذاشتم تو گلدون.از خواب که بیدار شد هنوز هیچ صحبتی نکرده بود گفت : به ه ه ه چه گل کشنگی . بعد میخواییم تو گلدون سنگ بریزیم؟

یه شال جدید گرفته بودم داشتم اتو میزدم تا دیدش گفت : این چیه ؟

گفتم : شاله پسرم

گفت : به  ه ه ه چه کشنگه

چهارشنبه رفتیم پارک زیتون که خوشبختانه خرسی مورد علاقه یونا درست شده بود و کلی خوشحال شد.

پنج شنبه هم رفتیم پاساژ امام رضا براش کفش و لباس پاییزه گرفتم البته هنوز تنش نکردم.

رفتم سر کمدش دیدم جوراب اسپایدر منش رو که کثیف بود از تو لباس کثیفا برداشته و گذاشته تو کمدش.آخه خیلی وسایل اسپایدر منش رو دوست داره.گفتم: پسرم این کثیفه چرا این کار رو کردی؟گفت : تمیزه.شستیش؟ آره؟دوستش دارم.

منم رفتم و براش چند جفت جوراب اسپایدر من گرفتم. که اگه یه جفتش کثیف شد تمیز داشته باشه.

یه دست لباس خوشرنگ هم بود که عکس اسپایدر من روی اون بود.کلی ذوق کرد که میخوامش.همین خوبه.متاسفانه سایزش نبود.

اینم آقا یونا با کفش و یه جفت از جورابای جدیدش :

(این بلوزش هم که کادوی خاله نیلوی نازنین ست که مدتیه ازش خبری نداریم و دلمون براش خیلی تنگ شده)

ای جانم به فدای خنده قشنگت

تریپت منو کشته

یکشنبه هم با کیف و عروسک و جوراب و بلوز اسپایدر من رفت خونه مامان جون.

بعد از پاساژ امام رضا هم رفتیم ساحلی کیان پارس که یونا بازی کنه و غذا و میوه رو هم همونجا بهش دادم.

یونا : بریم پارک خوووب؟الان بریم پارک

من : پسرم دیشب پارک بودیم.الان بابا سعید مریضه گناه داره.بریم خونه.(بابا سعید سخت سرما خورده بود)

یونا : نه بابا سعید مریض نیست.خوب شده.بابا سعید مریض نیستی ی ی ؟آره

بابا سعید : چرا پسرم.فردا میبرمت الان خیلی حالم بده.

جمعه صبح ساعت هفت بیدار شد و منم که دیدم خبری از خواب نیست دو روز هم تعطیله شروع کردم به تر و تمیز کردن خونه.از اتاقها شروع کردم.در حال تمیز کردن اتاق یونا بودم که یونا با بابا سعید رفتم بنزین زدن و برگشتن.برگشتن اتاق یونا مرتب شده بود.یونا تا چشمش به اتاق مرتبش افتاد عصبانی و ناراحت شد و گفت : من میخواستم جمع و جور کنم

دیگه این وروجک چیکار نکرد خدا داند.مثل آدم بزرگا وسایل اضافه رو میبرد تو سطل زباله.گردگیری میکرد.جارو برقی میزد.حالا تصور کنید من با چه وضعیتی خونه رو تمیز کردم.

اینم آقا یونا در حال شستن قالیچه ای که خودش روی اون زردچوبه ریخته :

وقتی کار بد میکنه و میبینه از دستش ناراحتم میگه :ببخشید.معذرت میخوام.اشتباهی بود.

جمعه بعد از ظهر هم با این که خودم از صبح کار کرده بودم و خیلی خسته بودم(اتاقها مرتب شد و بقیه موند برای شنبه) و بابا سعید هم سخت مریض بود دلمون نیومد تعطیله نبریمش بیرون.قربونش برم دو جفت ازجورابهای اسپایدر منش رو برداشته میگه : میخوام دو تاشو بپوشم.

خلاصه ماشینش و توپش و به قول خودش پروانه شایستشو برداشتیم و یه مقدار خوردنی و تو راه هم پیتزا گرفتیم و رفتیم ساحلی کیان پارس.

خیلی بهش خوش گذشت و بچه ها دورش جمع شده بودن.یه گازی میداد دیدنی.دنده عوض میکرد و دنده عقب هم میرفت.بعدشم جو گیر شد و از ماشینش پیاده شد و دستش رو گذاشت رو گاز و با دو میرفت دنبال ماشین.بعد هم ماشین رو ول کرد و گفت بچه ها حالا بدو بدو و با دو رفت.جالبه که هیچ کدوم از بچه ها نرفتن دنبالش و کنار ماشینش موندن.کلی هم با بابا سعید مریض توپ بازی و پروانه بازی کرد.

یازده و نیم شب به زور راضیش کردیم که بریم خونه که تو ماشین گفت میخوام برم پارک خرسی سوار شم.اومدیم پارک زیتون و بازی کرد و بعدش اومدیم خونه. وقتی ماشینشو گذاشتیم تو آسانسور خودش متوجه شد که تیکه عقب ماشینش نیست.دوباره برگشتیم ساحلی کیانپارس و هر چقدر گشتیم نتونستیم تیکه ماشینش رو پیدا کنیم.شنبه هم صبح زود بیدار شد وشیر خورد و خوابید.منم از فرصت استفاده کردم و ادامه کارهای خونه رو انجام دادم.

الان هم یه مامان لیلی خسته که تمام بدنش درد میکنه و دچار سرماخوردگی هم شده داره این پست رو میذاره.فکر کنم لازمه یه دو روز استعلاجی بگیرم تا خستگی این دو روز تعطیلی از تنم در بره.

بهش گفتم مامانی یه نایلون فریز بیار.گفت: میخوایی چیکار کنی؟

گفتم: بیار میگم.بعد سربازهای اسباب بازیشو که بیچاره ها بدون دست یا پا بودن دادم بهش که بریزه توش و بذاره تو اسباب بازی های مخروبه اش.نیگام کرد و گفت : حالا بذارمش تو فریزر که یخ بزنه؟

داشتیم با هم نقاشی میکشیدیم میگه: مامانی نیگاه کن قربونت برم کشیدم.ایناش.دیدیش؟

میگه : دیشب با ماشینم و پروانه شایسته و توپ رفتیم پارک.یادت میاد؟یادته ماشین بازی کردم؟

چهارشنبه که رفتم خونه پرستارش دیدم یونا خسته است و سر تفنگ و چند تا اسباب بازی با علی دعواشون شده.تفنگ علی بود ولی اسباب بازی یای خونه مامان جون بود.هر کاری کردم بهانه گرفت و همه رو برد و ریخت تو ماشین.گفتم پسرم آخه اینا که مال شما نیست ؟ شما خودت یه عالمه اسباب بازی داری.

با عصبانیت گفت : ماله منه.ماله خودمه.یواشکی تا یونا رفت سوییچ ماشین رو بزنه سر جاش تفنگ علی رو دادم بهش و رفتیم.اینقدر خسته بود که خوابش برد.با مامانم صحبت کردم گفت اسباب بازی یا رو بهش نشون نده.آخه عادت میکنه جایی رفت وسیله اونجا رو برداره.بیدار شد یادش میره.

آقا یونا از خواب که بیدار شد بدون اینکه یه کلمه بگه گفت : مامانی اسباب بازی یام کوش که از خونه مامان جون گذاشتم توماشین؟

شعرهایی که یونا میخونه رو فکر کنم احتیاجی نیست بنویسم چون کلاس پسرم بالاتر از یه توپ دارم قلقلیه و شعرهای کودکانه است.این شعرها رو خیلی وقت پیش میخوند و الان شعرهای سی دی سفر بیخطر عمو پورنگ و... رو میخونه.

از تبلیغ رابینسون از کوچیکی خوشش میومد.اون قسمت که پسر کوچولوهه خداحافظی میکنه دقیقا مثل خودش میگه : الان میگه خدااافظ خداافظ و تو خونه همینجوری که در حال بازی کردنه میخونه : خسته ام مّّّّن خسته ام مّن(با آهنگ)

دیگه خداحافظی کردنش هم مثل تبلیغ رابینسون شده.

شنبه صبح آقا پلیسه بهمون تذکر داد که چرا یونا جلو می ایسته.بهش گفتم پسرم ببین آقا پلیس چی میگه؟باید بنشینی عزیزم.

و آقا یونا در جواب بدون یه ذره ترس : میخوام وایسم

صبح در حال رفتن به اداره بهش گفتم : پسرم میخوای با هم صحبت کنیم یا برات سی دی بذارم؟

آقا یونا : میخوام  با هم صحبت کنیم.

الهی من به فدای صحبت کردنت بشم.

وروجک درجه یخچال رو کم کرده بود دیدیم همه وسایل آب شده.

وقتی یه چیزی بهش میگیم که خوشش میاد ودوست داره انجام بشه با این که متوجه میشه چی گفتیم اینقدر میگه چی که دوباره تکرارش کنیم.

 تا بعدبای بای

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed