پروژه های یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دیروز یونای من بیست و شش ماهه شد.پسرک بیست و شش ماهه من وروجکتر و بلاتر شده و هنوز هم من و بابا سعید فرصتی برای خودمون نداریم آخه این یونا خان ما روز به روز شیطونتر میشود .دیروز اون قدر آب تو آشپزخونه ریخت که آشپزخونه استخر شد.امشب هم داشت با ریحانه بازی میکرد اومدم دیدم پودرشو کامل خالی کرده رو صندلی و وسایل اتاقش.هنوز از شوکه این کارش در نیومده بودم داشتم آش تو ظرف خالی میکردم که دیدم زردچوبه ای رو که از سوپر با بابا سعیدش خریده بودن کامل خالی کرده رو فرش.به نظرتون من چه حالی شدم؟؟؟تازه این ها  یه چشمشه.

این  روزها معمولا اینجوری سپری میشه :

صبح بیدار میشم اول برای صبحونه اش  تخم مرغ میذارم آب پز شه .وسایلشو با کمک بابا سعید مرتب میکنم.ظرف غذا- میوه- پسته –گردو- خرما- آب-بسکوییت-شیر و ... .اگه غذاش ماهی یا کتلت باشه صبح سرخش میکنم ولی غذاهای دیگه رو یا شب قبل درست میکنم یا میذارم تو آرامپز که تا صبح آماده شه.نشاسته یا فرنی صبحونه رو هم صبح درست میکنم.کیف دفتر و مداد رنگی و کیف لباساشو میذارم و یه صبحانه هولکی میخورم و راهی میشم.

معمولا وقتی بابا سعید بغلش میکنه میذاره تو ماشین بیدار میشه.کوچکتر که بود بیشتر صبحها رو خواب میبردمش.تو راه هم براش سی دی تولدت مبارک میذارم و با هم صحبت میکنیم تا برسیم وصبحها اگه بهانه نگیره که بخواد با بابا سعید بره اداره آرومه.

ظهر که میرم دنبالش یه وروجک خوردنی و شیطون رو میبینم که اول از همه کلید ماشین رو ازم میگیره و میره میزنه سر جاش.میگه خودم میخوام کیفمو بیارم و تا سوار ماشین بشیم پروژه شماره یک است.یه سر میزنه به غذایی که مامان جون زیر درخت برای گنجیشکا میریزه.با مامورای شهرداری همکاری میکنه و من باید عصبانی نشم آخه فلفل جان رو از صبح ندیدم.با عشقش فرناز بای بای میکنه و بوس میفرسته و راه میوفتیم.نشستن هم که تو کارش نیست میایسته و سرشماری کامیون ها و تریلی ها رو انجام میده.و البته بازم سی دی تولدت مبارک رو گوش میدیم و یه خوندنی میکنه که بیا و ببین.جالبه دوست داره یه آهنگ دیگه سی دی به جز تولدت مبارک باشه و بعد خودش تولدت مبارک بیاد.میگه اول اینه بعد خودش تولدت مبارک میاد.و هر آهنگی میرسه میگه الان میاد.ولی اگه رو خود آهنگ تولدت مبارک بزنیم میگه نه اینو نذار خودش الان میاد.تو راه هم که اگه خربزه هندوانه یا چیزی ببینیم میگه بخریم و تا میرسیم سر کوچه خونمون میگه بریم عمو رضا.عمو رضا سوپر سر کوچه و پروژه شماره دو محسوب میشه. که رابطه خوبی با آقا یونا داره و یونا اونجا صاحبخونه است و همیشه با  خالی کردن کیف مامان لیلی و بابا سعید با دست پر میاد بیرون.یه بستنی میخوره دو تا میندازه کف مغازه و میگه اینا رو نمیخواستم و با چند تای دیگه به دست میاد بیرون و اینجوری است که عمو رضا یونا رو خیلی دوست داره.و اگه نریم عمو رضا آقا یونا کلی گریه و زاری میکنه.

تو پارکینگ هم  پروژه شماره سه شروع میشه :

یونا قبلا به بستن مشارکتی قفل فرمون راضی بود و الان میگه من تنهایی میبندم.من وسایل رو میارم.حالا اگه وسایل فقط کیفها باشه که هیچ.ولی اگه خرید کرده باشیم میخواد مثل مورچه بار چند برابر وزنش رو حمل کنه و راضی نیست که من هم کمکش کنم.اینقدر تو پارکینگ میمونه که امروز کلافه شدم گفتم من رفتم بالا نمیایی؟گفت نه تو برو من میخوام قفل فرمونو ببندم.رفتم تو آسانسور ولی یه خورده در رو باز گذاشتم که یه موقع کسی آسانسور نزنه و برم بالا و یونا پایین تنها بمونه.آخه فقط میخواستم فیلم بازی کنم که بیاد دنبالم.صداشو شنیدم که میگفت : مامانی در رو ببند.در بازه.در رو ببند برو بالا.

خلاصه با کلی دردسر پروژه شماره سه تمام میشه و میرسیم خونه و شروع پروژه شماره چهار : مامان لیلی دو و یونا دو .مامان لیلی دو و یونا دو که آقا یونا لباسشو بیرون بیاره و بریم حمام

پروژه شماره پنج =حمام

آقا یونا تو حمام : اینو شامپو بابایی رو بده من آب توش کنم

وتا میتونه بریز و به پاش میکنه. یه بطری بزرگ آب گذاشتم تو حمام برای احتیاط که یه موقع آب قطع شه.این بطری رو که چند برابر وزنشه هر بار خالی میکنه و پر میکنه ومن من های گل پسر تو حمام هم ادامه داره.من آب بریزم.من خودم شامپو بزنم.این صابون منه و ... .

بله با پایان پروژه شماره پنج ساعت حدود سه و چهل دقیقه است و مامان لیلی هنوز ناهار نخورده.و ترجیح میده نخوره چون یونا داره پروژه شماره شش رو که اینو میپوشم و اونو نمیپوشم و بهانه گیری برای خواب رو شروع میکنه.

میخوام برای ناهارم ماهی سرخ کنم و آقا یونا که از حمام بیرون اومده و تمیز و مرتب است میخواد ماهی رو بشوره و خشک کنه و زردچوبه بزنه...

یونای من میخوابد و بعد خواب پروژه های بعدی شروع میشه.بعد از ظهر است و باید عصرونه و شام  و ناهار فردا رو ردیف کنم.لباسای کثیف برای رفتن تو لباسشویی با مساعدت یونا چشمک میزنن و ... .

و باز هم گل پسر ما در همه کارها دخالت داره حتی مسواک زدن من.میگه بده من برات مسواک بزنم.اینم آقا یونا در حال مسواک زدن :

Image and video hosting by TinyPic

اینم چند تا از شیرین زبونی یای آقا یونا :

 یونا : مامانی دیدی رفتیم اونجا غذا خوردیم.یادته ؟     

من : کجا مامانی ؟

یونا : نمیگم

لباس مورد علاقه اش اسپایدر من رو که از کثیفش هم نمیگذره آوردم تنش کنم :

یونا : این چیه میخوام بپوشم ؟ زشته ؟

من : باشه میرم یه لباس دیگه برات میارم

یونا : نه میپوشم دوستش دارم

یونا به نظرت غذا چی درست کنم ؟

تخم مرغ

آره تخم مرغ

قربونت برم من آخه من کی بهت غذا تخم مرغ دادم وروجک .

قبلا هم گفتم که تا من میرم پشت کامپیونر میاد و سی دی عمو پورنگ رو میذاره و میگه میخوام نیگاه کنم.وروجک میگه :دخترم عمو پورنگ میخوام.و اینجاست که همه کنن یاری تا مامان لیلی کنه وب نویسی و وبگردی.

 بابا سعید میاد و به یونا میگه که برن با هم توپ بازی کنن.که این پیشنهاد یا مورد قبول آقا یونا قرار نمیگیره و میگه نه من میخوام عمو پورنگ ببینم یا میگه : مامانی تو به کارت برس منم میرم توپ بازی میکنم.

وقتی باکس آفیس پی ام سی شروع میشه میگه : بابایی الان باکس آفیس شروع میشه

من : یونا میبینی امیر محمد و عمو پورنگ کمربند میبندن و مینشینن تو ماشین

یونا : من وامیسم.کمربندو میبندم و میرم خونه مامان جون.وامیسم خوب.واساده بودم

اینم آقا یونا و ریحانه(همسایه واحد رو به رویی) در حال شیطنت :

Image and video hosting by TinyPic

یونای بلا در حال رقص :

Image and video hosting by TinyPic

پ.ن.۱ :  مامان پارمیدای نازنین من به وبلاگ شما سر میزنم ولی نمیتونم  کامنت بگذارم.ممنونم که همیشه به یاد یونای من هستید.

پ.ن.۲ : ۱ آبان تولد مامان عاطی مهربون و فداکار و عزیز تر از جونم رواز طرف خودم و بابا سعید و یونا  بهش تبریک میگم .

مامان گلم حیف که پیشت نیستم تا اون دستای زحمت کشت رو ببوسم .ولی از اینجا میگم که خیلی خیلی دوست دارم و از خداوند مهربون میخوام بهم کمک کنه که بتونم برای یونا مثل شما مادری کنم.مامانی عزیزم برات سلامتی... سلامتی... سلامتی ... رو آرزو میکنم.

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed