بازم از شیرین زبونی های یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧ :: ۸:۳٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

یونا داشت کتاب کیفی ماشین ها رو نگاه میکرد رسید به هواپیما :

یونا : مامانی این چیه ؟ هواپیما؟

من : آره پسرم

یونا با خودش : هلیکوپتر نیست.هواپیماست.

یونا با ناراحتی : میخوام سوارش بشّّّّم(و ّ رو حسابی میکشه)

من پشت کامپیوتر و در حال پست گذاشتن بودم که دیدم بابا سعید جان تو آشپزخونست:

من آروم تو گوش یونا : یونا به بابایی بگو یه چایی برای مامانی بریز.

یونا با دو رفت پیش بابا سعید و با صدای بلند : بابا سعید یه چایی برای من بریز یه چایی برای مامان لیلی بریز.و رو به من : گفتم

و نیم دقیقه بعد :

یونا : بابایی آماده شد ؟(باور کنید این رو دیگه من نگفتم به بابا سعیدش بگه)

و بابا سعید زحمت دو لیوان چایی رو برای من و فلفل کشید.آخه بابا سعیدخودش خیلی کم چایی میخوره و دوست نداره.

یونا : مامانی بابایی دستش خوردبه شیشه

من : چی شد؟برید؟

یونا : عا برید

بهش چسب دادم ببره بزنه رو دست بابا سعید

یونا : بابا سعید چسب میخوایی ؟(و دوست داشت بابا سعید بگه نه که چسبه رو برای خودش برداره)

و چند دقیقه بعد...

یونا در حالی که یه انگشتش رو گرفته بود اومد : مامانی دستم بوووه شده

من : چی شده عزیزم؟

یونا : بریده

من : کو مامانی؟کجاش؟

یونا : اینجاش.پاییینش

من : بذار بوسش کنم خوب شه

یونا : نه چسب بده بزنم خوب بشه

جمعه پیاده روی خانواده است و یه بادکنک خیلی  بزرگ محل شروع پیاده روی(ساحلی کیان پارس) بالا بردن.چهارشنبه صبح که داشتم یونا رو میبردم خونه مامان جون(  پرستارش) توی مسیر بادبادک رو دید و خیلی ازش خوشش اومد .

یونا : به مامان جون بگم از این بادکنکا بذاره ببره بالا

و تا رسیدیم به مامان جون گفت : بادبادک بذار اینجا (و به درخت کنار در حیاط مامان جون اشاره کرد)

قابل توجه اهوازی های محترم :

شروع محل پیاده روی از ساحلی کیان پارس به درخت کنار خونه مامان جون یونا تغییر پیدا کرد.

پنج شنبه ها یونا میمونه پیش بابا سعیدش و نمیره خونه پرستارش.من داشتم میرفتم اداره اومد جلو ماشین و به بابا سعیدش گفت : تو برو من میرم بادکنک رو پیدا کنم.

برای یونا دیوار یه طرف اتاقش رو کاغذ بزرگ زدم که روی اون هنر نمایی کنه.خیلی خوشش میاد.

زد به صندلی و صندلی محکم خورد به زمین بعد میگه:نترس صندلی بود

من: نترسیدم.

یونا : نمیترسی ی ی ی  ؟

یونا با نگاه به رخت آویز پشت در :

سعید جان لباسشو نگاه کن کجا گذاشته. دیدی ی ی؟بالا گذاشته.گفته اول  تو اینو شسته بودی بابا سعیدم اینو پوشیده بود.گفت باهاش میخوام برم دده

یونا در حال خمیر بازی :چیزی برام درست کن.مثل آدمک.

بابا سعید براش یه آدمک با خمیر درست کرد :

 یونا : ووووی چه خوشگله

در حال مرتب کردن خونه از اتاق یونا رفتم تو اتاق کامپیوتر.یونا هم کنار اتاق کامپیوتر ایستاده بود .من رو دید گفت : مامانی کجایی؟فکر کردم اینجایی.

داشتم تو حمام تر وتمیزش میکردم که دو بار گفت مامانی تشنمه.گفتم مامانی الان میریم بیرون بهت آب میدم. آوردمش بیرون لباس خواب تنش کردم و ...یادم رفت بهش آب بدم.

یونا : مامانی من کوچیک بودم آب میخوردم

قربونش برم من همیشه خودش میره از آبسرد کن آب میخوره ولی چون من گرفتارش کرده بودم بچه ام خیلی تشنه شده بوده که یاد آب خوردن کوچیکیش افتاده.

بابا سعید رفت سر کمد چیزی برداره چمدون مسافرتی یونا جلوش بود.چمدون یونا رو بیرون آورد که  که بتونه برش داره.یونا رفت سراغ چمدونش و در حال باز کردن چمدون :تو این چیه بچه ها؟دوباره اینو در آورد. ای باباااااا( منظورش با بابا سعیدش بود.حالا وروجک خوشحال بود چمدون در اومده فیلم هم بازی میکرد)

داشتم تو اتاق به پای یونا جوراب اسپایدر من میکردم و بابا سعید تو آشپزخونه بود :

یونا : بابا سعید هم جوراب اسپای بردن پوشیده ها.سعید جان جوراب اسپای بردن من پوشیدی ی ی ی؟

بابا سعید از تو آشپزخونه : نه بابایی.شما جوراب اسپایدر من پوشیدی؟

یونا :عا تو نپوشیدی؟پس جوراب چی پوشیدی؟ نگاه کن من جوراب اسپای بردن پوشیدم.

وقتی میخواد براش سی دی عمو پورنگ بذارم دست دور گردنم میکنه و  میگه : خوشگلم عمو پورنگ بذااااااار

وقتی شعر میرم مدرسه سی دی مدرسه موشها رو میذاره باهاش میخونه و میگه: مامانی تو هم باهاش بخون.بخون دیگه

تو ماشین :

یونا : بابا سعید صدای ضبطوبلند کن تا رقص کنیم.

بابا سعید : باشه پسرم

یونا در حال رقص : بابا سعید رقص کن.مامانی رقص کن

پنج شنبه هم رفتیم خرید و پارک.یکی از وسیله ها خراب بود و آقا یونا کلی بهانه گرفت که میخواد همون وسیله خرابه رو سوار شه.

جمعه صبح هم سه تایی رفتیم خرید میوه و گل پسر کلی تو خرید کمکون کرد.من صندلی رو که از اصفهان خریده بودم برای اولین بار پوشیدم و آقایونا هم گفت منم میخوام مثل مامانی بپوشم و در نتیجه با دمپایی اومد خرید و به همین هم راضی نشد.اونجا یه دمپایی دیگه هم خرید.میگفت مامانی تو هم مثل من پوشیدی؟

 ظهر هم بابا سعید به کمک آقا یونا برامون جوجه درست کردن.ناگفته نماند جوجه های آقا سعید آخرشه

این هفته هم تمام شد.

به امید سلامتی برای پسر نازنینم و همه کسانی که دوستش دارن

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed