نمایشگاه - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧ :: ٩:٢۸ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام به همه دوستان گلم

سی دی مورد علاقه جدید یونا سی دی سفر بیخطر عمو پورنگ و امیر محمد است.تو خیابون ماشین رو نشون میده و میگه: ببین ماشین محمده.آهنگ کمر بند ایمنی رو هم با خودش زمزمه میکنه و میخونه.

و اینکه من با سختی یه پست میذارم و تا میرم پشت کامپیوتر میگه میخوام عمو پورنگ ببینم.حاضر نیست با تلوزیون هم ببینه و میگه میخوام با کامپیتر(کامپیوتر) ببینم.

وقتی داره آهنگ های مورد علاقه اش رو گوش میده تیکه هایی که آهنگه و شعر نمیخونه میگه : الان میخونه

 و وقتی میخونه میگه : خوند دیدی ؟ و خودش هم شروع میکنه باهاش خوندن

و اینکه یونا پرستار بچه میشود:

دو تا نی نی به دوستای یونا خونه پرستارش اضافه شدن.اول اینکه بگم پرستار یونا یه خانم مهربونه که عاشق بچه هاست و بچه های بیشتر همکارام رو اون بزرگ کرده و به خاطر مسایل مادی نیست که فرشته کوچولوها رو نگه میداره و دوست داره بچه ها مامان جون صداش کنن و تو اداره ما همه به اسم مامان جون میشناسنش.اولین بار که یونا رو بردم پیشش بهش پیشنهاد دادم که هزینه بچه های دیگه رو میدم فقط یونا رو نگه داره.ولی قبول نکرد و گفت  دوست داره دور و برش بچه ها باشن و اصلا مهم نیست چند نفرن.

گفت :همه رو به خوبی نگهداری میکنم. نگران نباش .

 خداییش راست هم میگه.خیلی زبون بچه ها رو میفهمه.یونا پیش مامان جون بهتر و بیشتر از وقتی که پیش منه غذا میخوره.خلاصه این مامان جون قصه ما دنیایی داره با این وروجکا.داشتم از نی نی یای تازه وارد میگفتم.عرفان دیگه نمیاد پیش مامان جون چون محل کار مامانش عوض شده و از خونه مامان جون فاصله داره  و فقط موندن فرناز و یونا که یک ماه تفاوت سنی دارن و هردو از کوچیکی پیش  مامان جون بودن.دو روزه که پارسینا(20 ماهه) ومحمد امین (یکساله)به جمعشون اضافه شده. آقا یونای ما وقتی پارسینا گریه میکنه به مامان جون خبر میده که مامان جون بغلش کنه و بهش شیر بده.محمد امین هم که هنوز به مامان جون عادت نکرده و نمیره بغلش و وفتی مامان جون میخواد بغلش کنه فرار میکنه و میره دستاشو به طرف یونا دراز میکنه که یونا بغلش کنه.وقتی هم میریم دنبال یونا محمد امین گریه میکنه و دوست داره یونا پیشش باشه.فرناز هم که دیگه خیلی خیلی با یونا دوستن.میگه یونا بمونه میخوام باهاش بازی کنم.فقط نمیدونم چرا امروز جای دندونش رو پای یونا مونده بود.

مامان جون میگه یونا غذاهای آبدار رو بیشتر دوست داره و میخوره.مثلا سوپ.یا دوست داره خورش رو بدون پلو بخوره.ولی من براش همه نوع غذا درست میکنم آخه میترسم بد غذا بشه و تا بزرگ هم شد یه چیزهای خاصی بخوره.

داشتم بهش پرتقال میدادم :

من: مامانی عرفان دیگه خونه مامان جون نمیاد؟

یونا:نه.فرناز و محمد امین و نی نی میان

من :  فرناز ناهار چی داشت؟

یونا : کباب

من : نی نی کوچولوهه هم که فقط شیر میخوره.

یونا:نه غذا میخوره

من:آخه اون که دندون نداره غذا بخوره

یونا:دندون داره

من : نی نی یه رو میگم.اسمش چی بود؟

یونا : پارسینا

فلفلی ما دیگه همه فن حریف شده و تو هر کاری یه سری داره:

دارم آشپزی میکنم محاله فلفلی نیاد و نگه مامانی بغلم کن میخوام نیگاه کنم چیکار میکنی.

یونا : این چیه ریختی ؟

من : روغنه پسرم

یونا : میخوای چیکار کنی ؟

من : روغن ریختم که پیاز سرخ کنم.

یونا : این چیه ؟

من : کدوم مامانی ؟

یونا : این این

من : ماهیتابست

یونا : نه این

من : پیازه

یونا : اینو میگم.این روغن ریختی پیاز سرخ کنی.

من : بله ببخشید.آره پسرم شما درست میگی.

تو ماشین :

یونا در ماشین رو باید باز کنه.خودش بدون کمک باید بره رو صندلی بنشینه.یونا کمربند رو ببنده و چند ثانیه بعد مثل موش ازش بیرون بیاد.یونا کلید ماشین رو بذاره توش که ما روشنش کنیم.یونا خودش از ماشین بیرون میاد و میگه میخوام پرش کنم.آقا یونا باید قفل فرمون رو بزنه (البته این کار رو نمیتونه تنهایی انجام بده و یه سرش رو من میگیرم یه سرش رو آقا یونا)و یونا اصلا کمک بزرگترها رو دوست نداره.

فلفل پشت تلفن با مامان عاطی : سلام. خوبی؟ سلامتی؟من خوبم.خاله نیلان کجااااست؟بابا جون کجاااست؟خاله آنی...سلام برسون.

مامان عاطی : میایی پیشم؟ببرمت بیرون. ببرمت پارک.شبا رو پای خودم بخوابی.

یونا : میام.الان میام

من و یونا در حال نقاشی :

یونا : مامانی برام هواپیما بکش

من : کشیدم.دیگه چی بکشم؟

یونا : حالا هلیکوپتر بکش.

من : کشیدم.دیگه چی بکشم ؟

یونا : دندون.حالا دندون بکش

قربونش برم دو تا خط کشیده میگه مامانی نیگاه کن دارا و سارا کشیدم.این دارا اینم سارا.

دیشب رفتیم نمایشگاه کتاب .اینم خریدهای آقا یونا :

خرید کتاب آقا یونا

کتاب بزرگ شرکت هیولاها

از ذهن پویااز انتشارات دیبایه (تو عکس میبینید) خوشم اومدو یونا با اون خیلی مشغول میشه برای سن های مختلف هم هست.

نمایشگاه نزدیک رفاه بودو بعد از نمایشگاه رفتیم یه دور تو رفاه بزنیم.خرید خاصی نداشتم آخه پنج شنبه خریدکامل کرده بودم.ولی آقا یونا چرخ برداشت و پرش کرد. ببینید  خریدهای گل پسر ما رو :

خرید خونه به سلیقه یونا

تازه این چرخ سنگین رو هم خودش حمل میکردو نمیذاشت ما بهش کمک کنیم.

وقتی وسایل رو دستم میبینه میگه : بده من بیارم خسته میشی

 

 تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed