عید فطر-سفر اصفهان - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٩ مهر ۱۳۸٧ :: ٧:٠٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

وقتی من و بابا سعید داریم صحبت میکنیم یا تلوزیون میبینیم یونا برای جلب توجه با صدای بلند : میرم مدرسه .میرم مدرسه. جیبام پره فندق و پسته...

از خونه عرشیا اینا اومده بودیم :

یونا : دوست دارم عرشیا بوس کنم .

من : الان که خونشون بودیم بوسش میکردی.

یونا صورتشو آورد که من رو ببوسه

من : مامانی مگه من عرشیا هستم ؟ من مامان لیلی ام.

یونا : تو عمو سعیدی

یونا به من : عمو سعید عمو سعید

من خواب بودم و رفته بود سر کشو و لاک پیدا کرده بود.به من گفته براش لاک بزنم که من از خستگی اصلا نشنیدم و رفته پیش بابا سعید : بابا سعید برام لاک میزنی؟

بابا سعید : شما پسری.پسرا که لاک نمیزنن

یونا : بابا سعید خواهش میکنم برام لاک بزن

روز جمعه مثل همیشه زودتر از گل پسربیدار شدم که تا خواب است به کارها برسم و تا یک و نیم شب گرفتار بودم.ولی یک و نیم که به خونه یه نگاه کلی کردم دیدم با شب جمعه هیچ فرقی نداره و نامرتب تر هم شده.با ناراحتی به یونا : پسرم ببین چقدر بریز و به پاش میکنی.اینجوری مامانی خسته میشه و نمیتونه با شما بازی کنه.باید مرتب باشی.نگاه کن چقدر خونه کثیفه.مامانی از صبح داره تمیز میکنه و شما میریزی...

دیدم ساکت با چشای گرد نگاه میکنه و هیچ نمیگه.

دلم سوخت.گفتم چقدر تحت تاثیر صحبتام قرار گرفته.ای کاش اینجوری نمیگفتم...

من : یونا مامانی چی شده؟چرا حرف نمیزنی؟داری به چی فکر میکنی؟

یونا : به گل.به گل فکر میکنم.

من : گل؟!؟!

یونا با اشاره به گلدون گل توی هال که همیشه میذارمش رو اپن مگرنه یونا گلاشو برمیداره و این بر و اون بر میندازه و برگاشو میکنه و فقط وقتی مهمان داریم میارمش پایین.و از پنج شنبه که مهمان داشتیم یونا بهش دست نزده بود و من هم گذاشتم تو هال باشه.

یونا : میخوام گلاشو بردارم

اینم فکر آقا یونای من.

لیمو شیرین رو چهار قاچ کرده بودم که بخوره:

یونا : اینجوری کردی بخورم؟

من : آره پسرم.

یونا با خنده و در حال خوردن : چه بامزه... چه باحاله

رفته بود بالای سطل خونه سازیش ایستاده بود و همون موقع تلوزیون داشت سریال مثل هیچکس پخش میکرد و صدای تلوزیون : چرا پشت در ایستادی؟بیا تو

یونا(با خنده) : چرا بالا رفتی ایستادی؟بیا پایین.بیام پایین؟اومدم(و اومد پایین)

بازی این روزهای یونا و مامان لیلی :

یونا میشه مامان و مامان لیلی میشه نی نی

مامان لیلی : مامانی برام چی میخیی؟

یونا با حس بزرگی : پاستیل میخوایی؟بله؟

مامان لیلی : بله

یونا : برات پاستیل و آلوچه  میخرم

مامان لیلی : کجا میبریم؟

یونا : میبرمت پارک.برات بادکنک میخرم.بادکنک سبز

یونا : دوست دارم

مامان لیلی : ذووووق

و یونا همش دوست دارم رو تکرار میکنه که من ذوق کنم و از ته دل میخنده.

یونا در حالی که دستش رو پشتش قایم کرده بود : مامانی یه چیزی برداشتم

من: چی برداشتی.خدا کنه چیز بدی نباشه

یونا : لبخند

من : نگفتی چیه.موشموشک نیست؟

یونا : نه

من : چیه؟

یونا : مثلا آقا معلم

بعد معلوم شد برس دستشه.

اینم آقا یونا پارک زیتون :

عزیز دلم

پ.ن.١: عید سعید فطر رو به همه دوستان گلم تبریک میگم.

پ.ن.٢ : ما داریم با مامان عاطی اینا چند روز میریم اصفهان پیش خاله زهره و عمو منصور .

تا بعد بای بای

 

 

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed