یونا و هستی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٥ مهر ۱۳۸٧ :: ٩:٥۳ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

چهارشنبه هاله جون نذری داشت و رفتیم اونجا.یونا و هستی هم کلی بازی کردن و با رنگ انگشتی های هستی هنر نمایی کردن.

رنگ بازی

از قبلش یونا میگفت میخوام برم پیش هستی با هم جیغ بزنیم.تا تونستن شیطونی کردن و سر وسایل دعواشون میشد ولی پنج شنبه که اونا اومدن خونه ما شدتش خیلی بیشتر شد.به حدی که علی آقا بابای هستی چند بار بلند شد که برن خونه و به اصرار نگهشون داشتیم.وروجکا سر همه چیز با هم دعوا میکردن.آقا فیله سلندی پی تی خمیر و .. و... حتی سر گوشی تلفن هم دعواشون شد.یونا میگفت دایی علی یه میخوام صحبت کنم هستی میگفت بابا جونمه.هر دو میخواستن از روی دسته یه مبل پرش کنن.

آقا یونا با بطری نوشابه و با دو رفت که پشت پرده قایمش کنه همه نوشابه خالی شد رو پرده مامان لیلی بیچاره.

یونای شیطون و هستی وروجک

اینم جرین آببه خواستن یونا :

یونا : آببه میخوام.آببه میخوام.

من : یونا نی نی شدی.آببه چیه مامانی؟شما که بلدی بگی آب

یونا : آب نمیخوام.آببه میخوام.

هستی : منم  أوه(قهوه) میخوام.(هستی به قهوه میگفت أوه)

من : پسرم هستی منظورش قهوه است.میگه قهوه میخوام.

یونا : منم قهوه میخوام.

اون روز یونا گل میز رو گذاشته بود که بره بالاش و از روی اون بره رو اپن که افتاد و به گریه افتاد و بعدش : از بالا پریدم پشتک زدم پایم شیکست خون اومد.

از خونه پرستارش که آوردمش دستش یه خورده بریده بود.نشونم داد و گفت: مامانی ببین دستم بریده خون اومده.

گفتم : مگه چی شده ؟

گفت : بدو بدو کردم دستم خورد به دیوار خون اومد.

بعد از کلی کار خونه خسته نشستم رو صندلی جلو کامپیوتر و گفتم : خیلی خسته شدم.میخوام یه کم استراحت کنم.

یونا : مامانی استراحت نکن.من میخوام چی و چرا نگاه کنم.

چند بار که رفتم سر کابینتی که دستمالای آشپزخونه رو اونجا میگذارم دیدم به هم ریخته شده.گفتم : نمیدونم کی این دستمالا رو به هم میریزه.

یونا : من.مامانی من بهم میریزم.

گرفتار کار های خونه بودم و رفتم تو اتاق خودمون دیدم بله ه ه  آقا یونا پتو و بالش و روتختی رو جمع کرده گذاشته پایین تخت.گفتم یونا چرا اینکار رو کردی ؟

یونا : دارم جمع و جور میکنم.(آخه یونا همیشه موقع تعویض رو تختی یا مشارکت داره و این بارظاهرا خواسته تنهایی رو تختی رو عوض کنه.)

یونا هنوز هم صحبت به زبان  عجیب وغریب رو فراموش نکرده.جالبه هستی هم با هاش شریک میشه.خاله هاله به شوخی میگفت پول گفتار درمانی رو ازتون میگیریم اگه هستی حرف زدنش یادش رفت.این آقا یونای من نه اینکه زود به حرف افتاد تصمیم گرفته یه زبون دیگه رو هم شروع کنه.

من : یونا اسمت چیه؟

یونا:آلامی

من: اسم مامانت چیه؟

یونا:آشامی

من: اسم بابات چیه؟

یونا: باتودی

من : اسم خاله نیلان چیه؟

یونا : آشامونی

و اسم دایی علی و هر کی رو بپرسی کم نمیاره و ادامه میده :آتاباده- آشابوتآتادی-آشامبو...

من به بابا سعید : ساعت چنده ؟

یونا : دو تا

من به یونا : یونا چند تا دوستم داری؟

یونا به سرعت دستشو با انگشتای باز میاره بالا و میبره پایین و میگه: شیش تا

خط و خطوط میکشه و میگه: مامانی خرسی کشیدم.اینم گوششه.عرفان هم کشیدم.اینم مامانی.بابا سعید هم کشیدم...(اعتماد به نفس رو داشته باشید هر چیز و کسی رو که میگم با اعتماد یه خط صاف یا منحنی هنری می کشه و میگه: کشیدم نیگاش کن)

خمیر رو میچسبوند به صندلی و دیوار :

من : پسرم اگه اینکار رو انجام بدی خمیرتو  جمع میکنم بعد نگی نگفتی.

یونا : نه بگو دوست دارم.

اینم اسباب بازی جدید آقا یونا که همزمان با پخش تبلیغ داره با اون کار میکنه  :

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed