یونای شیطون بلا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ :: ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

سوریه که بودیم یه شب رفتیم مجتمع تفریحی و رستوران السیران که خیلی باصفا بود. همه قسمتای اون تو فضای آزاد بود  و میزها ی غذا لب آب چیده شده بود و این مجتمع قسمتای مختلفی داشت(پارک بازی-آبشار-مغازه-...).(عکساش رو قبلا کامل گذاشتم)

السیران

یونا در رستوران

یونا و مامان لیلی-مجتمع تفریحی السیران

یه قسمت بود که صورت بچه ها رو نقاشی میکردن و یکی از بچه های همسفرمون رو صورتش عکس اسپایدر من رو نقاشی کرده بود.از اونجا که فلفل خان یه جا نمی ایستاد که صورتشو نقاشی کنن واز طرفی آخر شب بود و احتمال میرفت تو راه برگشت خوابش ببره و مجبور بشیم با صورت نشسته تا صبح بخوابونیمش از نقاشی رو صورت فلفل صرفنظر کردیم و به جاش عکسشو زدیم روی تیشرت.البته قبلا رو صورتش نقاشی کرده بودیم ولی فلفل فراموش کرده بود.آخه اون موقع کوچولوتر بود.راستش خودم هم زیاد دوست ندارم یونا صورتش نقاشی بشه و شستنش برام سخته.آخه یونا به زور دستش رو میشوره و باید کلی براش داستان بگم و دنبالش بدوم تا موفق بشم دستاشو بشورم.چه رسد به پاک کردن رنگ از صورتش.

تو مسیر برگشت یونا آقا پسر با صورت نقاشی شده رو دید و با تعجب گفت : مامانی این چیه؟؟؟؟؟

من:پسرم این آقا کوچولوهه که صورتش رو نقاشی کرده.

و یونا تا رسیدن به هتل چشم ازش برنداشت و نخوابید.و همش میپرسید: این چیه؟؟؟چطوری شده؟؟؟

فردا صبحش موقع بیرون رفتن پسر کوچولو با صورت تمیز و شسته شده اومد و گفتم: مامانی ببین عزیزم این همون اسپایدر منه که صورتشو شسته و تا آخر سفر یونا به اون آقا پسر میگفت  پسره که صورتشو شسته.

تا چند روز پیش توخیابون چند دختر کوچولو رو دیدیم که رو صورتشون گل نقاشی شده بود.

یونا با خنده و تعجب : إه مامانی نگاه کن.مثل اسپای بل من(اسپایدر من) .دیدی؟

و جالبه که روز بعدش تو همون خیابون کار داشتیم و تا یونا اون خیابون رو دید تشخیص داد و گفت:اینجا اسپای بل من بودا؟یادته؟

دیشب هم که صورتم رو صابون میزدم گفت:مامانی اسپای بل من شده.

یونا با لباسش که عکس خودش روی اون  است:

یونا خان

بین دو تا همسایه ها درگیری پیش اومد و یونا دوست داشت بدون چی شده.منم گفتم ماشین صادق(پسر همسایمون) خراب شده دعوا شده.

یونا : صادق چی شده؟ماشینش خراب شده؟میخوامش.میخوام صداش کنم.صداش کنم؟... .

فردای اون روز موقع برگشتن از اداره:

یونا : مامانی دعوا کجاااست؟میخوام.میخوام دعوا باشه.

من : مامانی دعوا تمام شد دیگه.آشتی کردن .دوباره دعوا بشه؟دعوا بده.

یونا :دوباره دعوامیخوام.

قبل از خواب داشتم براش کتاب داستان شنگول و منگول و حبه انگور رو میخوندم که بلند شد و رفت و با قیچی خودش(قیچی یونا مخصوص کاغذه)اومد و گفت : میخوام شکم آقا گرگه رو پاره کنم.

من: پسرم شکم آقا گرگه رو مامان بزی با شاخش پاره کرده و شنگول و منگول رو نجات داده و جاش سنگ ریخته.شما دیگه نمیخواد زحمت بکشی.

یونا : نه.من میخوام شکمشو با قیچی پاره کنم.بگیرش تا من پاره کنم.

کتابشو با دقت نگاه میکنه و هر بار در و پله خونه بزبزی یا رو بهم نشون میده و میگه : این دره.اینم پله است نگاه کن.

تو خیابون یه مامور زحمتکش شهرداری رو دید که خیابون رو تمیز میکرد :

یونا : مامانی عمو چیکار میکنه ؟

من: داره خیابون رو تمیز میکنه

یونا: ماسک زده خیابون رو جارو میکنه؟

نگاه کردم دیدم یونا با دقت نگاه کرده و دیده که عمو ماسک زده.گفتم :آره پسرم ماسک زده که گرد و خاک نره تو گلوش.

هنوز معنی روزه رو درک نمیکنه و با اصرار میخواد به بابا سعیدش بستنی یخی و شکلات و ... بده و میگه بابایی بخور دیگه.دهن باز.دهن باز.بخور دیگه.

وقتی من یا بابا سعید برای خرید میوه میریم آقا یونا هم به قول خودش یه پیاستیک(پلاستیک)جداگانه برمیداره و از هر چی دوست داره بر میداره.

مثل همیشه یه دونه پلاستیک برداشت و رفت کنار گوجه ها و خیلی جدی : مامانی گوجه داریم ؟

من : آره پسرم داریم

از کنار گوجه ها رد شد و رفت سر سیب زمینی یا:مامان لیلی سیب زمینی نی(سیب زمینی) بردارم؟

 من : بردار پسرم.سیب زمینی  نداریم.

گل پسرم یه عالمه شعر بلده و جدیدترین شعرهاش موشموشک مدرسه موشهاست و منم بچه مسلمان و گل همه رنگش خوبه بچه زرنگش خوبست.یه کیف کوچولو که توش ژله بوده و مامان عاطی براش آورده(ژله هاش تمام شده).یه خوک کوچولوی صورتی رو گذاشته تو کیفه و میگه این موشموشکه .تو کیف قایم شده با داداشش بره مدرسه.و میخونه :میرم مدرسه.میرم مدرسه.جیبام پره فندق و پسته.موشموشک من میخوره غصه که نمیتونه بره مدرسه.

غذا خوردنش هنوزم با مکافاته و باید دنبالش بشقاب به دست راه برم.

من:یونا ببین موشموشک غذا نخورده کوچیک مونده نمیتونه بره مدرسه.شما غذا خوردی بزرگ شدی میری مدرسه.

یونا:میایی؟بابا سعید هم میاد با من مدرسه؟

عجیبه با این که هر روز صبح میره پیش پرستار ولی تا اسم مدرسه یا رفتن به جایی میاد میپرسه که من و بابا سعیدش هم میاییم یا نه.

وقتی آهنگ آخر سریال ها پخش میشه میگه : تموم شد. و تشخیص میده این آهنگ رو آخر سریال پخش میکنن.

از آهنگ سریال مثل هیچکس(آقای خواجه نوری)خوشش میاد و کلمه هایی اش رو که بلده باهاش میخونه و جاهایی رو هم که بلد نیست کم نمیاره و با دهانش آهنگش رو میزنه.

در ورودی ما یه در حفاظ هم داره که وقتی میریم سفر میبندیمش.و موقع رفتن سفر جاکفشی رو هم میاریم تو. روزی که خاله نیلان و خاله مریم داشتن میرفتن یونا فکر میکرد که همه با هم داریم میریم.رفت در حفاظ رو بست و گفت:اینو ببندیم و جا کفشی رو هم بلند کرد که بیاره تو.وروجک به چیزایی دقت میکنه که خداییش در حد سن و سال بچه دو ساله نیست.

وقتی بابا سعید زباله ها رو میبره.یونا سریع میره یه کیسه زباله برمیداره و میذاره تو سطل و درش رو هم میبنده.و این کار رو هم با دقت و بدون خطا انجام میده.

وقتی دارم برنج میریزم تو ظرف برای خیس کردن آقا یونا میگه من میریزم.بعد که با پیمانه برنج رو ریخت میگه : حالا روش آب بریز.

ماهی نمک زده رو میشوره و خشک میکنه.

وقتی داریم میریم بیرون کفش سه تاییمون رو به سلیقه خودش انتخاب میکنه یا ازمون میپرسه اینو میپوشی؟بله؟ و از جا کفشی بیرون میاره و به ترتیب مرتب و جفت شده میچینه دم در.

یونای من به همه کارهای خونه وارده.

همسر آینده اش حتما من رو دعا میکنه(مامان لیلی به همین خیال باش)

داشتم به یونا تو پذیرایی غذا میدادم در حالی که آقا یونا کف دو تا دستاش رو زمین بود و پاش روی مبل و طبق معمول گرفتار ورجه وورجه بود:

من به بابا سعید که تو اتاق بود : سعید ببین چه جوری غذا میخوره.اگه قشنگ مینشست و غذاشو میخورد میفرستادمش مهد.اونجا براش بهتر بود.آموزش میدید.نمایش نشونشون میدادن.پارک میبردن.ولی نمیتونم ببرمش.آخه تو مهد که غذا تو دهانش نمیکنن.میذارن جلوشون نخوردن هم هیچ.خانم حیدری (پرستارش) غذا رو با حوصله بهش میده ... .

یونا با دو رفت به طرف اتاق و به بابا سعید : میایی؟

بابا سعید : کجا پسرم؟

یونا : میخوام برم مدرسه کودک.اونجا برم نمایش نگاه کنم. میای؟

داشتم غذا میکشیدم:

یونا : مامانی بیزحمت بشقابا میدی ببرم.

یونا میخواست بخوابه و من هم میخواستم از فرصت استفاده کنم وبه کارهای خونه برسم :

من: پسرم پیش بابا سعید میخوابی برات قصه بگه یا پیش من ؟

یونا با لبخند وروجکی مخصوص به خودش : پیش من

یکشنبه محمد و عمو وحید و خاله میترا رو شام مهمان کردیم و رفتیم بیرون که به یونا خوش گذشت و کلی بدو بدو کرد.بعدشم آقا یونا بستنی و فالوده و آب طالبی سفارش داد و هیچ کدوم رو نخورد.(طبق معمول)

دوشنبه هم شام خونه عمو علی و خاله هاله و هستی کوچولو مهمان بودیم.یونا و هستی همش بالای مبل و اپن آشپزخونه بودن و از اونجا پرش میکردن.دو تایی خیلی شیطونی کردن.این هستی خانم بارک الله داره چون چی بود که یونا ازش میترسید. 

تا بعدبای بای 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed