تازه های یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ :: ٤:۱٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

پنج شنبه صبح یونا رو بردیم دکتر برای پاش آنتی بیوتیک داد و یه پماد و گفت پانسمانش رو مرتب عوض کنیم و بتادین و پماد بزنیم.کف پاش کبود شده بود ولی الان بهتر شده.خودش که اصلا اهمیتی نمیداد و نمیده و همچنان بدو بدو وبپر بپر و وروجک بازیاش ادامه داره.فقط من و بابا سعید نگرانیم.تنها مشکلش اینه که با پای پانسمان شده نمیتونه  کفش بپوشه که اون رو هم حل کرده و وقتی میبینه اصرارش برای پوشیدن کفش بی نتیجه است خودش روبه زور از بغل ما در میاره و بدون کفش هر جا بخواد راه میوفته.اون شب که پاش برید عمو سجاد براش پانسمان کرد و حالا هر دفعه که براش پانسمان میکنیم میگه: عمو سجاد هم بلده هاعمو سجاد هم بلده از این چسبا بزنه.یادت میاد؟

پنج شنبه افطار دعوت عمو وحید و خاله میترا و محمد کوچولوبودیم.با هم رفتیم رستوران و بعد از اون بچه ها رو بردیم پارک ساحلی کیان پارس.موقع جدا شدن یونا اینقدر گریه کرد که دوست داره محمد بیاد خونمون و خاله میترا دلش نیومدکه اشکای یونا رو ببینه و اومدن یه خورده پیشمون نشستن و ساعت دوازده بود که رفتم و باز هم آقای یونای ما کلی پشت سرشون گریه کرد.جالبه که حاضر نیست بدون من و بابا سعیدش جایی بره و دوست داره همه بیان پیشش.فکر کنم برای اینه که صبحها میبریمش پیش پرستار یه احساس ناامنی میکنه و شایدهم عادت نکرده بدون ما جایی بره.نمیدونم کدومه؟

بیرون که بودیم یه صدایی میومد و یونا فکر میکردهواپیماست میگفت: هواپیماستا.ببین هواپیما.اینم یه هواپیمای دیگه.چند تا هواپیما.دیدیش؟

جمعه هم با هم اتاقشو تمیز کردیم .

 ظهر هم فلورا و ابوالفضل اومدن و با هم بازی کردن.به اتاقش میگه: اتاق من.مثلا وقتی ازش میپرسم یه چیزی کجاست ؟ یا یونا کجایی؟ میگه : تو اتاق من.

جمعه بعد از ظهر هم طلسم سه ساله جگر نخوردن رو شکستیم و سه تایی افطار رفتیم زیتون و یه جگر حسابی خوردیم.تو طول بارداری برای اینکه جگر برای جنین خوب نیست جگر نخوردم و بعد از اون هم چون میترسیدم به یونا جگر بدم خودم هم نخوردم.(آخه من و بابا سعید و یونا بدون هم چیزی نمیخوریم).گل پسرم برخلاف مامانش که اینقدر جگر دوست داره خوشش نیومد و براش پیتزا گرفتیم.وروجک مگه مینشست با جوراب و بی کفش وروجک بازی میکرد.

یادم رفت بگم موهاشو که کوتاه کرده بودیم سرشو تکون میداد و میگفت: موهام کو؟موهام رو کوتاه کردم.

جدیدترین پروژه های آقا یونا:

یک) ریختن آب تو نمک پاشی که تا نیمه اش نمک بود و پاشیدن به میزو موکت هاست.و ما الان در ساحل با نمکهای ته نشین شده در آب زندگی میکنیم.

دو)کندن  برچسب و یه تیکه از ماشین شارژی(اینها جدیدترین هاست بماند طوطی سخنگوی کادو تولدش که نجوا بهش داد به سخن گفتم نرسید و کمتر از یه ساعت لال شد و یه بالش شکسته شد و ...)

تو تلوزیون عموی همکارم رو که رییس ... است داشت صحبت میکرد:

من به بابا سعید : این عموی آقای ... است.

یونا : کو؟کدوم؟کدوم عموی عمو ... است؟

من : این عموهه مامانی ببینش.

یونا : میخوام.عمو ... میخوام.میخوام برم پیشش.

من : چیکارش داری عزیزم؟

یونا : میخوام بوسش کنم.

تو راه اداره به خونه بودیم بهش گفتم : اگه تو ماشین بنشینی و نایستی میگم بابا سعید سه تا بستنی یخی آلبالویی برای سه تاییمون بگیره بخوریم.حالا شما بگو برای کی بگیره؟

یونا : برای اوننا(یونا). مامان لیلی. من. بابا سعید.

داشتیم با هم خمیر بازی میکردیم یونا یه چیزی درست کرد و نشونم داد و گفت:

إه خردوش(خرگوش).مثل دیشب.که چشش(چشمش) رو گذاشتیا.یادت میاد؟میایی؟

من : کجا بیام پسرم؟

یونا:میایی دوباره درست کنی؟(شب قبل براش با خمیر خرگوش درست کرده بودم و برای خرگوشه چشم و لب و  ... گذاشته بودم)

با ریحانه(همسایه واحد رو به رو)بازی میکردن که یه تیکه از ماشین شارژی کنده شدو بحثشون شد :

ریحانه : بده من درستش کنم.

یونا : ای بابا. بده من.پسر بد.بابا سعید درستش میکنه دیگه

ریحانه رفت و عروسک چرا یا به قول یونا ایو ایو رو برداشت.

یونا : اینو بده من بغلش کنم.این مال منه.

ریحانه : پس من میرم خونمون

یونا : برو خونتون.پسر بد.

ریحانه رفت دم در ولی دلش نمیخواست بره و باز اومد تو

یونا : برو دیگه.برو خونتون دیگه.

لامپها رو مرتب روشن و خاموش میکنه.لامپ رو خاموش کردم خیلی جدی و با اخم رفت بالای مبل و دوباره روشنش کرد و گفت : ای بابا.خاموش نکن دیگه.میخوام روشنش کنم.

وقتی میرم دنبالش خونه پرستارش بدون اینکه صدام رو بشنوه صدای قشنگش رو از پشت در میشنوم که میگه : مامانمه.مامانمه ها.مامانم.مامانم.

و در که باز میشه و من رو که میبینه میگه :مامانم اومدی؟سلااام.خوبی؟چطوری؟سلامتی؟سلامت باشی.بابا سعید کجاست؟

 

 

من : پسرم باید خوب غذا بخوری که بزرگ بشی بری مدرسه.

یونا:دوست دارم برم مدرسه.و رو به بابا سعیدش:میای؟تو هم میای با من مدرسه؟

من: پسرم بابا سعید بزرگه قبلا مدرسه.حالا شما باید بری مدرسه.

یونا: میخوام بابا سعید هم بیاد مدرسه

اینم یونا با پای پانسمان شده :

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed