پسر گلم من رو ببخش - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧ :: ٤:٥٩ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
از موش کوچولوی خودم بگم که هنوز با صندلی پشت سر من تو آشپزخونه میچرخه و من در همه مراحل کارم یه موش بلا رو بر روی صندلی در کنار خودم دارم که
دقیقا کارهای من رو تکرار میکنه.کتلت درست میکنه ,گوشت چرخ میکنه ,دستکش یه بار مصرف میپوشه و گوشت چرخ کرده ها رو تو نایلون فریزر میذاره و صافش میکنه,ظرف میشوره ,لباس کثیفها رو میریزه تو ماشین و لباس تمیزها رو از ماشین در میاره و رو بند میندازه و ... .
صحبت کردنش که دیگه نگم بهتره چون دل من رو برده و همش دوست دارم بگیرم و فشارش بدم.مرتب میگه مامانی بوست کنم و روزی 1000 بار من رو میبوسه.قربونش
برم همیشه بوی خوب میده که من با هیچ عطر و پودری این بو رو عوض نمیکنم و همش بوش میکنم و میبوسمش.
این روزها همش سی دی مدرسه موشها رو میبینه و اینقدر دوستش داره و با احساس و با دقت نگاه میکنه تا حدی که اون قسمت که موشموشک میخواد با داداشش بره مدرسه
و چون کوچولوهه نمیتونه بره مدرسه و میره تو کیف داداشش قایم میشه که داداشش ببره اون رو مدرسه اشک از چشماش سرازیر میشه و میگه موشموشک کجااااست؟میخوامش.و مرتب جریان موشموشک رو تعریف میکنه و موشها رو میشناسه و اسمشون رو میگه : خواب آلو, کپل ,گوش دراز, خانم موأیم(معلم) ,سرمایی ... .
سرشو اینقدر خوشگل تکون میده و میگه مامانی سرمایی کجااااست؟میخوامش.مامانی دیدی؟موشموشک رو دیدی؟رفته تو کیفه داداشش.هه هه هه چه بامزه.مامانی برام سی دی
موشموشک بذاروخووووب(و سرشو به یه طرف خم میکنه)

از اسپایدر من هم خیلی خوشش میاد و جوراب و بلوز اسپایدر منش رو به بقیه ترجیح میده.اینقدر خوشگل میگه اسپای بن دن
اینم عکسای فلفل است تو تولد فلورا همسایه بالاییمون.تو تولد همش بچه ها بودن ولی هر کاری کردم فلفل تنهایی نرفت و میگفت : مامانی تو هم میایی؟بابا سعید میایی؟و من مجبور شدم با فلفل برمخجالت.چون خیلی دوست داشت بره و میگفت پنجره رو باز کنید تا بالا رو نگاه کنم.فکر میکرد میتونه از پنجره طبقه بالا رو ببینه.

تریپت منو کشته

 

موش کوچولوی من

نفس مامان


اونجا هم سنگ تموم گذاشت و بیشتر از همه بچه ها به قول خودش رقص کرد.همه دوستاش بودن.عرشیا(دوست قدیمی فلفل و همسایه طبقه 3), ابوالفضل(برادر فلورا) ,

 

ریحانه(دوست جون جونی فلفل همسایه واحد رو به رویی ما) و همه بچه های مجتمع ونوس.


یونا این روزها تو ماشین خیلی شیطونی میکنه و اصلا نمیشینه.همش میخواد بایسته و میگه میخوام ایستاده باشم کامیون نیگاه کنم.و با ذوق و شوق کامیون و تراکتور و اتوبوسها
رو سر شماری میکنه و میگه : مامانی تراکتور بودا.دیدیش.چه بامزه.تراکتور سفید بود.إه اتوبووووس.یه عااالمه اتوبوس.نیگاه کن.دیدی؟کامیون کجااااست؟میخوامش.میخوام نیگاش کنم.إه نگاه کن مامانی مثل ماشین دایی علی(به همه 206 ها میگه مثل ماشین دایی علی).اینم پرایده.مثل ماشین عمو سجاد.نیگاه کن.این ماشین پرایده.
پسر گلم با این که خیلی وابسته به شیر مامانش بود ولی همکاری کرد و پروژه با موفقیت انجام شد.دلم برای شیر دادن بهش خیلی تنگ شده.قربونت بره مامان لیلی پسرک نااز و گلم.از وقتی از شیر گرفتمش خواب و خوردنش خیلی بهتر شده.شب تا صبح رو راحت میخوابه.قبلا تا صبح چند بار به بهانه به به بلند میشد.و وقتی گرسنه میشد غذا نمیخورد و خودش رو با به به سیر میکرد.
تو خونه خودمون و پرستارش و تو ماشین دیگه پمپرز نمیشه ولی وقتی میریم مهمونی برای احتیاط لازم پمپرزش میکنیم.

امشب عمو سجاد و خاله افروز اومدن خونمون و برای یونا یه خمیر آریا آوردن که یونا خیلی خوشش اومد.دستشون درد نکنه.آخه خمیراش رو همه خراب کرده بود و قصد داشتم براش جدید بگیرم.

یونا با خمیرهای جدیدش

ولی متاسفانه یه اتفاق بد افتاد.یونا اصلا دوست نداره من تلوزیون نگاه کنم و همش میخواد جلب توجه کنه که من به خودش توجه کنم.من فقط تونستم تا حدودی از سریالهای ماه رمضان جریان روز حسرت رو دنبال کنم.دیشب که نتونستم با وروجک بازیاش سریال  رو درست ببینم.امشب هم موقع سریال داشتم چایی میریختم. گفت مامان چایی برام بریز.منم بی اختیار گفتم برو آب بیار تا بریزم تو چاییت سرد شه.یونا هم استکان به دست با دو رفت تو آشپزخونه.گفتم پسرم ندو.ولی دیر شده بود و استکان از دستش افتاد و شیشه تو پاش رفت.نمیدونید چه حالی داشتم.یونا گریه میکرد و من احساس میکردم الانه که از ناراحتی حالم بهم بخوره.قربونت بره مامان که چه اشکی ریختی.عذاب وجدان دارم و فکر نکنم تا آخر عمرم فراموش کنم.پسر گلم مامان لیلی دیگه سریال نمیبینه و در خدمت تو کوچولوی مهربونه.خداییش من تمام وقتم رو به جز ساعتهایی رو که میرم اداره با یونا سپری میکنم.ولی نمیدونم چرا یه لحظه از پسر گلم غافل شدم.خدایا من رو ببخش.پسر نازنینم من رو ببخش.الان خون پاش بند اومده و خدا رو شکر آرومه.ساعت یک و نیم شبه و من دارم پست میذارم و آقا یونا هم کنارمه و یه کم شیطونی و یه کم با کتاب داستانهای تازه اش که امروز بزاش گرفتم(شنگول و منگول و حبه انگور - شنل قرمزی - قطار, دوچرخه, ماشین با شیمو جون سوار شین)و یه کم شکلات میخوره و... .قربونش برم زود همه چیز رو یاد میگیره.الان هم داره تو کتابش میو سیاه و شیمو رو بهم نشون میده و میگه میو سیاه سوار چی شده؟اتوبوس؟.نفس مامان این وروجک به خدا.
تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed