هفته ای که گذشت - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
جمعه ٢٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ٩:٢٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

یکشنبه بعد از ظهر رفتیم دیدن  نمایش شنل قرمزی به کارگردانی ناصر میاحی.

شنل قرمزی

 با محمد طلای نازنین و نیکان گلی هم اونجا قرار داشتیم.که محمد جون با بابا و مامان مهربونش و نیکان جون با خاله آرام نازنین و خاله جونش اومده بودن و از دیدنشون خیلی خیلی خوشحال شدیم.

یونا و محمد

یونای من خیلی از نمایش خوشش اومد و با دقت نگاه میکرد و همش میپرسید : این کیه ؟ چی میگه ؟چی شد ؟ خردوشه کجا رفت ؟ (قبل از نمایش عکس گرگه و شنل قرمزی رو که رو تبلیغات نمایش بود بهش نشون میدادم به آقا گرگه میگفت خردوشه و من که میگفتم پسرم این آقا گرگه است میگفت نه این خردوشه و گفتم خدا کند تو نمایش خرگوش هم باشه که خدا رو شکر خرگوش هم بود و کلی خوشحال شدم و یونا خیلی از خرگوش خوشش اومد)... و اینقدر غرق تماشا بود که هیچ توجهی به چیپس و پفک و لواشکهایی که بابا سعید براش گرفته بود نمیکرد.و حتی یه دونه پفک دادم دستش به طرف دهانش نبرد ونخورد و همش دوست داشت نگاه کنه و بپرسه. وقتی نمایش تمام شد دوست داشت باز نگاه کنه و از سالن که اومدیم بیرون باز برگشت تو سالن.

بعد از نمایش هم با نیکان جون اینا رفتیم پارک زیتون که بچه ها بازی کنن و مامانا هم صحبت کنن.

موش کوچولو ها

یونا و نیکان

از نیکان گلی که جدا شدیم رفتیم زیتون چون بابا سعید یه خورده کار داشت.هوا هم که خیلی گرم بود و رفتیم بستنی بخوریم که آقا یونا چشمش به یخ در بهشت آلبالو افتاد و گفت: اینو میخوام.یه ذره خورد و دید خانم میز بغلی داره آیس پک میخوره.گفت : خاله داره چی میخوره ؟ من اینو نمیخوام .منم از اینا میخوام.

بابا سعید به سرعت رفت و براش آیس پک گرفت و آقا یونا یه قاشق خورد و بلند شد .

داشتیم میرفتیم به طرف ماشین که آقا یونا با دو رفت تو قنادی نیاوران و از اون تو با صدای بلند :مامانی بیا تو دیگه.بابا سعید بیا.بیا شیرینی بخییم.

و همه با لبخند آقا یونا رو نگاه میکردن و من و بابا سعید هم رفتیم تو.یعنی باید میرفتیم تو. کلاههای تولد رو نگاه میکنه وبا صدای بلند  میگه : به ه ه ه چی کلاهی.دوست دایم تولدم باشه.

بعد هم رفت پشت ویترین وبه شیرینی ها اشاره کرد و گفت : خاله از اینا. از اینا. از اینا... همشو بده.

خانم فروشنده هم بهش گفت : همه ویترون رو کامل ببر . خوبه ؟

خلاصه گل پسر  ما تو مغازه میچرخید و صحبت میکرد و دل همه فروشنده ها و مشتری ها رو  رو برد و همه نگاهش میکردن و باهاش بازی میکردن.

با انتخاب خودش براش چند نوع شیرینی گرفتیم و یه دونه آب نبات چوبی هم برداشت و اومدیم بیرون. وروجک باز با دو رفت تو و یه آب نبات دیگه برداشت.بابا سعید رفت حساب کرد و با هم اومدن بیرون و هنوز قدم برنداشتیم میگه : بابا سعید برام شانسی میخیی(میخری)؟

نمیدونیم چیکار کنیم ؟ به نظر شما یونا هر چی دوست داره براش میگیریم بد نیست ؟ آخه دلمون نمیاد بهش نه بگیم.اصلا مسئله مادیش نیست چون خواسته های یونا در حال حاضر هزینه زیادی نمیبره.فقط از لحاظ تربیتی و آینده اش نمیدونیم کار درستی هست یا نه ؟قربونش برم اینقدر هم با مزه چیز میخواد که اگه دنیا رو هم بخواد حاضریم به هر قیمتی شده براش بگیریم.موش کوچولوی من اینقدر تو خیابون با مزه صحبت میکنه که همه نگاهش میکنن و دوستش دارن.

دوشنبه ظهر ساعت چهار رفتم دنبالش و خیلی خیلی هم خسته بودم.رسیدیم خونه بابا سعید هم اومده بودو اون هم خیلی خسته بود.

دراز کشیدم و وروجک از سر و کولم بالا میرفت که نخوابم و میگفت : مامانی خوابت میاد ؟

من: آره پسرم خیلی خسته ام.

یونا : مامانی نخواب

و برای اینکه به طور کامل خواب رو از سر مامانی بپرونه با اسباب بازیش زد به کنار چشم  مامانی که نتیجه اش یه کبودی درست و حسابی شد که هنوز هم نرفته.البته شوخی کردم گل پسرم دست بزن نداره فقط میخواست با مامانش بازی کنه.ماشالله دستش هم سنگینه اینقدر درد گرفت که اشک از چشمام سرازیر شد.خلاصه بیخیال خواب شدم ولی توان کار کردن رو هم نداشتم.وروجک میگفت: به به میخوام.مامانی یه کم به به میدی بخوأم.به به کشنگی دوست دایم.مامانم رو دوست دایم.

منم خوشحال که خوابش میاد و میرفتم تو اتاق به به میدادمش.به به رو میخورد و بلند میشد و با دو میومد بیرون.خلاصه تا شب آقا یونا همین ماجرا رو داشت و من هم از سر درد و خستگی و ضربه کاری گل پسر  چشمام باز نمیشد.و بالاخره خوابیدیم.

سه شنبه ساعت 5 صبح بیدار شدم که ناهار درست کنم و به کارهای مونده شب قبل برسم.برنج رو گذاشتم و داشتم روغن برای کتلت داغ میکردم که صدای قشنگش از پشت سرم اومد : مامانی چیکار میکنی؟این چیه ؟ چی درست میکنی ؟

مثل پنبه نرم شده بود و مثل شکلات خوردنی.بغلش کردم و فشارش دادم و یه عالمه بوسیدمش و گفتم : دارم کتلت درست میکنم عزیزم.الان خیلی زوده که شما بیدار شدی.الان باید لا لا کنی.

یونا : منم ککتت میخوام.میخوام اینجوری اینجوری کنم.(و دستشو مدل درست کردن کتلت نشونم داد)

بعد میگه : مامانی صدا میاد.صدا چی میاد؟ریحانه؟

من : پسرم ریحانه... ارشیا... ابوالفضل... همه نی نی یا الان لالا کردن.فقط شما بیداری.

و اینم از گل پسر کم خواب و بیخواب من.

اینم چند تا شیرین زبونی از یونای شیرین زبون من :

من : پسرم فامیلت چیه ؟

یونا : فامیلم دکتر بازی است.فامیلم دکتری است.

همش تو فکر نمایش شنل قرمزی است و میگه : پرده کنار رفت.خردوشه اومد.شنل قرمزی با کی بود؟آقا گرگه؟مادر بزرگ.مادر بزرگ عصا داشت.عصا... عصا... (و مدل با عصا راه رفتن راه میره).میخوامشون.دوبایه میخوام نیگاه کنم.

میگه : مامانی موبایلم زنگ میزنه.موبایلم کجااااست؟وموبایلشو میذاره رو گوشش و میگه : سیام مامان عاطی.خوبی ؟ و به من میگه : مامان عاطیه.دارم با مامان عاطی صحبت میکنم.بعد میگه: کیه ؟مامانی کیه ؟ و من هم باید بگم : مامام عاطیه .یا میگه : بابا جون سیااام.چیطوری؟من خیلی ممنونم

یونا: میخوام تایدی کنم.

من : چی رو تایدی کنی پسرم ؟

میزنه رو کیبورد و میگه : میخوام اینجوری اینجوری تایدی کنم.تاید کنم دیگه ه ه ه

قربونش برم منظورش اینه که میخواد تایپ کنه.

اینقدر با مزه است مثلا یه کلمه مثل دی وی دی  رو میگه یا میگه: دی وی دی خییدم(خریدم) و خودش میگه: مامانی چی گفتم ؟

 میگم  :گفتی دی وی دی خریدم پسرم  .

میگه :  بگو دی وی دی. مامانی بگو دی وی دی.

و من هم باید بگم دی وی دی.

در مورد همه چیزها همینجوریه

یا میگه: اتوبوسه ها.چی گفتم ؟

من : گفتی اتوبوسه پسرم.

یونا : بگو اتوبوس.مامانی بگو اتوبوس

یونا : کامیون دیدم.مامانی چی دیدم ؟

من : کامیون دیدی

یونا : کامیون کجاااست؟

از مهمترین کارهای پسرم تو این هفته کمک در ظرف شستن به مامان لیلی به طور رسمی و جدی تر است.می ایسته رو صندلی کنارم و میگه : بده شیشمو من بشورم.اسکاچ هم بده(پسرم خودش یه اسکاچ جداگانه داره).از اینا هم بریز(منظورش مایع ظرفشویی است).کف میخوام.از اینا هم بده میخوام اینجوری اینجوری کنم(برس هم بر میداره و تو شیششو میشوره).بعد که شست میگه مامانی کجا بذارمش؟شستمش.

اینقدر با مزه است بعد که شستن ظرفا تمام میشه تو ظرفشویی رو میشوره و اسکاچشو میذاره تو جا اسکاچی.

میگه: مامانی برام با موش و پو نمایش بازی کن.

همیشه میرم پشت مبل یا پتو و به جای عروسکاش صحبت میکنم و براش نمایش میدم.

گفتم : باشه پسرم بریم عروسکاتو بیاریم.

میگه : پتو هم بیاریم.

بهش میگم حالا شما بازی کن تا مامانی نگاه کنه.

قربونش برم عروسک خرگوش رو برداشته و تکون میده  و با صدای قشنگش میگه : سیام سیا م بچه ها .حالتون خوبه؟

من : بله

یونا : لبا خندونه؟

من: بله

پنج شنبه بعد از ظهر هم که اول رفتیم خرید وبعد آقا یونا پیتزا چی چی نی شو خورد و سیر که شد گفت : بابا سعید برام ذرت میخری؟

 بعد رفتیم شهرک نفت که هم نمایش بود و هم نمایشگاه کتاب و جشن . و آقا یونا باز نمایش خرس و خرگوش رو دید و باز هم علاقه نشون داد و بعد از نمایش دنبالشون میگشت.اینم عکسای پنج شنبه :

شیطون بلا یه مینه بوس دیده میگه : بابا سعید اتوبوسه .اتوبوسه کوچیک

بابا سعید : به اتوبوس کوچیک چی میگن ؟

یونا : بابا سعید چی میگن ؟

بابا سعید : مینی بوس

یونا : آفرین بابا سعید

یونا : مامانی من کی ام؟اسمم چیه ؟

من : شما آقا یونا هستی.

یونا با اشاره به بابا سعید : اون کیه ؟

من : بابا سعیده پسرم.

یونا : تو کی هستی؟اسمت چیه ؟

من : منم مامان لیلی هستم.اسمم لیلی یه.

یونا : دایی علی کیه ؟

من : دایی علی هم دایی علی است.اسمش علی است.

یونا : بابا جون کیه؟...

تو محوطه شهرک یونا  داشت با بچه ها بازی میکرد. یه دختر کوچولو هم داشت با یونا بازی میکرد که مامانش میخواست بره و هر کاری میکرد دختر کوچولو نمیومد بغل مامانش و دوست داشت بازی کنه.مامانش گفت : بیا بریم پیش ببعی باشه؟و دخترکوچولو به ذوق ببعی رفت بغل مامانش و رفتن.یونا با سرعت اومد بغل من و گفت : بریم دیگه همه دارن میرن.

من : کجا بریم پسرم ؟

یونا : بریم اونجا(اشاره به دختر کوچولو) پیش ببعی.

میگفت : این پسره مثل اون پسره است که تو پارک بود.(منظورش همون دختره پست قبل بودخجالت)

تو ماشین هم به به خورد و خوابید.

جمعه هم که آقا یونا تو همه کارهای خونه(ظرف شستن و جارو برقی و گرد گیری ونگاه کردن به غذاهای روی گاز و ... ) مشارکت داشت.اومده تو آشپزخونه میگه :به به چه افایی(منظورش برنج است) به ه ه  چه برنجی....چه ته دیگی

 میگه : خاله هاله دوست دایم.مامانی خاله هاله کدومه ؟و اینکه فردا مامان جون پرستار یونا نیستش و رفته اصفهان و من و بابا سعید باید نصفه ساعت کارمون رو مرخصی بگیریم. و باز هم از مشکلات زندگی تو شهری که کسی رو نداشته باشی به جز خدای مهربون که همه کس است.

و خدایا شکرت شکرت شکرت شکرت شکرت ...

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed