گزارش سفر(2) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۸:٢٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

اینجا شهر بازی ستاره فارس است که به آقا یونا خیلی خوش گذشت.البته تا از مامان اینا خداحافظی کردیم و رفتیم وسایل رو گذاشتیم هتل و بعد هم از یه ترافیک سنگین گذشتیم یه کم دیر شد(آخه قرار بود همه بمونن شیراز و با هم بریم آبشار ولی متاسفانه جور نشد و همه رفتن و فقط من و سعید موندیم) و چشمای یونا خسته و خواب آلود شد ولی تا وارد پارک شدیم خواب از سرش پرید.و اشتهاش هم وا شد.جالبه که یونا مرغ زیاد دوست نداره و  وقتی تو سوپش مرغ میریزم میگه : مامانی مرغشو نده.ولی اونجا یه رون مرغ سوخاری  رو که بابا سعید براش گرفته بود تقریبا کامل خورد.البته بابا سعید پشت سرش راه میرفت و بهش میداد.دوربینمون هم شارژ نداشت و من زدمش تو یه پریز و کلی منتظر موندم که شارژ بشه.خواستم به مامان آرین جون زنگ بزنم که اونا هم بیان و همدیگررو ببینیم که متاسفانه شارژ گوشی ام هم تمام شده بود و شارژرش هم تو کیفم نبود.خلاصه تو سفر کلی همه چیز قاطی و بینظم میشه مخصوصا که تا عروسی تمام شد همه خسته قبل و بعدش بودیم .

خلاصه آقا  یونا کلی بازی کرد و ما آخرین نفر و وقتی که دیگه چراغها رو داشتن خاموش میکردن از اونجا بیرون اومدیم.

گل پسرم همه جا سر زد حتی مجبور شدیم برای شستن گل پسر به دستشویی هم سر بزنیم.آخه این آقا یونای ما تا یه لقمه میخوره به معده اش فشار میاد.

و ((عکس برگزیده))  بله ه ه ه ه اینجا آقا یونا لپ این دختر خانم رو برای شروع دوستی کشیده و ظاهرا این خانم کوچولو زیاد خوشش نیومده.ببینید :

 

یونای لپ کشانی

 

آقا یونا اون شب با خوردن یه بستنی آناناسی تو ماشین تو بغلم خوابید و خودم هم تو ماشین از خستگی خوابم برد. و اصلا فکر نمیکردم با این همه خستگی تا صبح بیدار شه ولی... .

بابا سعید دید من خواب هستم شام گرفت که بریم هتل بخوریم.آخه دیر وقت بود.رسیدیم هتل یونا انگار تو مسیر انرژی ذخیره کرده بود بیدار شد و شروع کرد به شیطنتت و بازی.سوژه اش شده بود یخچال و مثل کمد درش رو باز میکرد و وسایل رو توش جابه جا میکرد.

راستی تو سفر بیشتر بابا سعیدشو سعید یا سعودی صدا میکرد.

اینم چند تا عکس دیگه :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن.۱ : دو روز است که صبح ها که یونا رو میبرم خونه پرستارش بیدار میشه و با گریه ازش جدا میشم.خیلی بده تا آخر شب روحیه ام رو از دست میدم.آخه دیدن اشکای قشنگ یونای همیشه خندون من خیلی طاقت میخواد.قربونت برم پسرک قشنگم.گریه میکنه و میگه مامانی مامانی و به پرستارش میگه مامانی میخوامش میخوامش.خدای مهربون شکرت.

 تا بعد بای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed