گزارش سفر(1) - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧ :: ۸:٢٧ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

ما دوشنبه ظهربه طرف شیراز حرکت کردیم و عمو سجاد و خاله افروز هم با ماشین خودشون با ما بودن.سه شنبه ظهر هم که عروسی بود و جای همگی خالی خیلی خیلی خوش گذشت.چهار شنبه بعد از ظهر هم که یونا رو بردیم شهر بازی ستاره فارس و پنج شنبه صبح هم برگشتیم اهواز.و موقع برگشتن هم  عمو سجاد و خاله افروز با ما بودن.

به یونا حسابی خوش گذشت و همه فامیل دور و برش بودن و حسابی شیرین زبونی و شیرین بازی میکرد.همه خاله ها و شوهرها و بچه هاشون بودن.خاله زهره اینا هم که از اصفهان اومده بودن.و جسیکا یا به قول یونا جیسیکا هاپوی هومن(پسر خاله ام) اینا رو هم آورده بودن و یونا با این که جسیکا براش هاو هاو میکرد  ازش نمیترسید و میرفت طرفش.شبها یونا رو به زور و آخر از همه میخوابوندیم و صبح آقا یونا اولین نفر بیدار میشد و همه رو بیدار میکرد.انگار حیفش میومد همه دور و برش باشن و بگیره بخوابه.تو عروسی هم کلی با پارسا و پوریا(پسر دایی های دو قلوی من)و محمد امین (پسر خاله ام)بازی و شیطنت کردن.نمیدونم کدومشون پارسا یا پوریا تو آب افتادن و مجبور شدن تیپ عروسیشون رو عوض کنن و لباس معمولی بپوشن.محمد امین هم که هر لحظه من با یه لباس میدیدمش اینقدر که لباسشو کثیف میکرد و عوضش میکردن.بازم به یونا که لااقل تا آخر عروسی لباسش قابل پوشیدن بود.همش در حال بدو بدو بودن و اصلا نمیشد ازشون عکس گرفت.

و اینم چکیده ای از شیرین زبونی های آقا یونا در سفر :

 شب قبل از حرکت بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم : پسرکم برات سیب زمینی درست کنم ؟

یونا : بله.سیب زمینی دوست دایم.

در حال رفتن به طرف آشپزخونه یونا در حالی که انگشت و سرشو خیلی قشنگ تکون میداد : الکی میگی.مامانی الکی میگی.

من : قربونت بشم من.آخه چرا الکی بگم .برات درست میکنم عزیزم.

توی راه هم که تمامی کامیون و اتوبوس ها رو به قول خودش نیگاه میکرد و نشون میداد و ذوق میکرد : إه اتوبوسه ها... یه کامیون دیگه... کامیون سفیده... این اتوبوس چیه؟...

من : اتوبوس آبیه پسرم

یونا :  اتوبوس آبیه

یونا : مامانی این کامیون عمو سجاد و خاله افروزه

من : مامانی عمو سجاد و خاله افروز که کامیون ندارن .این ماشینشونه عزیزم.ببین

یونا : این چیه ؟

من : پرایده پسرم

یونا : پیایده

من : آره گلم

نزدیک شیراز بودیم و هوا تاریک شده بود و یونا هم خسته شده بود و داشت حسابی شیطونی میکرد و میخواست بره تو بغل بابا سعید:

من برای اینکه مشغولش کنم گفتم : پسرم ببین. ببین این ماشین دایی علی نیست.إه نگاه کن.فکر نمیکنی این خاله نیلان باشه؟

یونا با دقت نگاه کرد و گفت : فکر میکنم این ماشین عموسجاد باشه

ای فدای فکر کردنت بشم که چقدر درست فکر میکنی.ماشین عمو سجاد جلوی ما بود و من میخواستم این پسرک شیطون و باهوش رو با چی سرگرم کنم.و یادم رفته بود که پسرکم ماشین ها رو تشخیص میده و میگه: ماشین بابایی, ماشین دایی علی, ماشین خاله آنی

میگفت : مامانی ببین پارسا پوریا مثل من از اینا دارن.

من : کراوات دارن مامانی

یونا : کراوات دارن و کراواتشو نشون میداد.

مگفت : مامانی آروین(پسر پسر خاله من) هم مثل من به به میخوره

اینم چند تا عکس از عروسی :

یونا و پارسا و پوریا و محمد امین

آروین کوچولو

تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed