خرید بابا سعید-تولد عسل کوچولوی نانازی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٧ :: ٧:۳٧ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام
دیروز رفتیم برای خرید بابا سعید.یه مغازه خیلی بزرگ بود و دقیقا طبقه اول یه پاساژ بود.یونا اونجا رو با زمین دو میدانی اشتباه گرفت و تا وارد شدیم شروع کرد به بدو بدو.میرفت و مانکن ها رو نگاه میکرد و میگفت : این چیه ؟
 من : این مانکن است.لباس تنش کردن که ببینیم.
یونا : دستش بزن
به مانکن دست زدم و با تعجب نگاه میکرد.
همش میخواست بره تو ویترین و بابا سعید اومد بغلش کنه گفت : نه بغلم نکن ... کردم.
حالا بیا و درستش کن.
گفتیم زود خرید کنیم و بریم.یه لحظه که ازش چشم برداشتم که برای بابا سعید نظر بدم دستش رو برد توی گلدونهای گلی(مصنوعی بود) که اونجا بود و در آورد و دیدم دو تا دستش پر از آدامس جویده شده ای است که یه بنده خدای دور از ادب تو اون گلدون انداخته.دیگه نمیدونستم چیکار کنم کلافه.از آقای فروشنده پرسیدم دستشویی اینجا هست ؟ و گفت طبقه بالا هست.با فلفل که اجازه هم نمیداد بغلش کنم یواش یواش و به زور رفتیم طبقه بالا که دستشو بشورم.اینقدر شیطونی کرد که با اینکه دستشویی تمیزی بود و میشد پاشو هم شست ترجیح دادم برم پایین.آخه بابا سعید هم در حال پرو بود و منتظر بود من برم نظر بدم.اومدیم پایین مانکن های عروسکی و شرک و قورباغه رو که لباس بچه ها تنش بود اون بالا دید و دیگه نمیومد تو مغازه و بیرون ایستاده بود و میگفنت میخوام شرک نیگاه کنم.اینا چیه؟

بعد هم اومد از پشت شیشه بره تو ویترین و متوجه شیشه نشد سرش محکم خورد به ویترین و شروع کرد به گریه که البته ثانیه نشد که دوباره شروع کرد به شیطونی.شیشه یه صدایی داد و در عجبم که نشکست.حالا خسارتش فدای سر آقا یونا خدا به خودش رحم کرد.

میرفت تو اتاق پرو با صدای بلند صدا میزد مامانی بیا بیا چراغو روشن کن.این چیه؟

من : اتاق پرو است پسرم.اینجا لباس عوض میکنن.

منم میخوام لباسمو در بیارم و شروع کرد به در آوردن پیراهنش.

یونا : این صدا چیه ؟

من‌: این صدای تهویه اتاق پرو است عزیزم.

بابا سعید تو اتاق پرو بود :

 یونا : بابا سعید کجاست ؟ گم شده ؟ میخوام پیداش کنم.

منم میخوام برم پیشش و رفت تو اتاق پرو بابا سعید.

با صدای بلند : مامانووو... مامان... مامان... مامانی... بابا سعید... سؤووود... سعووودی ... .

یه آقای مسنی هم تو پاساژ نشسته بود همش بهش لبخند میزد و یونا هم میرفت و مثل موش نگاش میکرد و باهاش صحبت میکرد.نمیدونم بگم چند بار از در رفت بیرون و اومد تو و در رو باز و بسته کرد.فروشنده مغازه گفت ماشالله پسرتون  چقدر انرژی داره.

خلاصه بابا سعید با هر سختی بود یه مقدارخرید کرد و اومدیم سر ... شویی.فلفل خان جدیدا تا از خونه میاییم بیرون یادش میاد ... کنه.و روی همین اصل من همه وسایل رو با خودم میارم.حوله دور پا .پمپرز. لباس اضافه. صابون و ... .

براش غذا آورده بودم و داشتم تو ماشین بهش میدام که دلش بستنی خواست.بابا سعید رفت بستنی بگیره من گفتم دلم سنتی خواسته ولی یونا سنتی دوست نداره.

یونا : منم بستنی سنتی میخوام بوخویم

بابا سعید و یونا که سلیقه خوردنشون خیلی شبیه هم است بستنی میوه ای توت فرنگی خوردن و من هم سنتی.

خلاصه یه پاسا ژ دیگه هم رفتیم و برگشتیم خونه.

و ٨ مرداد تولد عسل خانم گل است که پیشاپیش تولدش رو تبریک میگم و براش سعادت و خوشبختی و سلامتی رو آرزو میکنم.

اینم هدیه ناقابل من و یونا به عسل خانم.لطفا روی هدیه کلیک کنید.

مامان سوری جون اگر عکس و برش عکس کلیپ عسل گلم رو نمیپسندی ببخشیدخجالت .این پست رو با عجله گذاشتم و چون دارم میرم مرخصی تو اداره یه عالمه کار دارم تو خونه هم که دیگه خودت میدونی. عسل کوچولو همیشه زیبا و ناز استماچقلب 

تا بعدبای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed