آمدن و رفتن نجی - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧ :: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

خاله فریده اینا به خاطر مراسمی اومده بودن آبادان و نجوا(صداش میکنیم نجی) دختر خاله ام دوست داشت یونا رو ببینه و با دختر عمه هاش که میخواستن بیان اهواز اومد و رسوندنش خونه ما.طفلک ٣٠/١١ دیشب رسید و امروز صبح ٣٠/٧ با مامان رفتن.
بریم سراغ یونا که با دیدن نجی گل از گلش شکفت.نجی هم براش یه بسته گل معطر خشک و چاب برگردون آورد.فلفلی عاشق چاپ برگردون چسبوندنه.مامان عاطی هم یه عالمه براش آورد و با حوصله کنارش نشست که همه رو بچسبونه.
ساعت 1 شب در حال به به خوردن در حالی که چشماش داشت میرفت روی هم با عجله بلند شد و لب تختش ایستاد و گفت : نجی نجی بستنی یخی میخوری؟
نجی که تو پذیرایی بود صداش رو خوب نشنید و گفت : چی یونا؟
یونا با صدای بلندتر : میگم بستنی یخی میخوری؟
نجی : نه بخواب.فردا با هم میخوریم.
دوباره خوابید و گفت : مامانی میگه فردا بخوریم.و شروع کرد به "به به" خوردن.
دوباره بلند شد و باز با صدای بلند : مامان عاطی...نجی کجایید؟دارید چیکار میکنید؟
دیروز خاله نیلان زنگ زد که با یونا صحبت کنه :
یونا : خاله آنی من میرم خونه مامان جون با بچه ها بازی میکنم.
ببینین چه وروجکیه.یعنی میخواد به خاله نیلان بگه که نموندی پیشم بهم بد نمیگذره.
دیروز بعد از ظهر خواب بود و من و مامان رفتیم خرید.آخه این روزها خیلی سرمون شلوغه و همش گرفتار خرید هستیم.
زنگ زدم بابا سعیدش گفت بیدار شده.اومدیم دنبالش تا دم در دیدمون گفت : کجا بودید؟خیابون ؟
بعد سه تایی رفتیم بیرون و یونا : مامانی بریم پارک.بریم پارک یه کم بازی کنم.
این روزها از یه کم خیلی تو جملاتش استفاده میکنه.
یه کم آب بخورم.یه کم غذا بخورم.
بعد هم براش پیتزا گرفتم و اومدیم خونه.ولی پارک نرفتیم.انشالله شیراز میبرمش.چون تا دوشنبه فکر نمیکنم فرصت پارک رفتن پیدا کنیم.
اون روز آماده بودیم و منتظر بودیم بابا سعید آماده شه یونا میگه : بابا سعید بریم دیگه.آماده نشدی؟ ای بابااااا
تا بعد بای بای



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed