تنهایی یونا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

مامان اینا جمعه رفتن و خونه ما بازم خلوت شد.خیلی نگران یونا بودیم و بچه ام همش میگفت :منم میخوام  برم.برای اینکه غصه نخوره با ماشین پشت سرشون رفتیم و یونا خوابش برد و اومدیم خونه.از خواب که بیدار شد مقاومت میکرد که دلتنگی نکنه و قشنگ معلوم بود که خودش رو سرگرم میکرد و تا از دهانش مامان عاطی یا ... بیرون میومد سریع میرفت سراغ کارهای خودش.ولی دایی علی که زنگ زد دیگه نتونست مقاومت کنه و گفت میخوام با دایی علی صحبت کنم و بعدش گریه کرد که دایی علی کجاست؟مامان عاطی و بابا جون کجا رفتن؟میخوامشون.قربون پسرک تنهام برم من.هر شب میرفت پیش خاله هاله و میگفت خاله هاله برام آب جوش نبات درست کن.و حتما هم آب جوش نباتشو پیش خاله هاله میخورد.کلی مشغول بودبرای خودش و شیرین زبونی میکرد و از بغل این میرفت تو بغل اون.چیکار میشه کرد قسمت اینه که پسرک من  از اونایی که اینقدر دوستش دارن دور باشه.بیچاره مامانم و خاله زیبا که برام یه خونه تکونی درست و حسابی کردن.دستشون درد نکنه.همیشه من رو شرمنده میکنن.خاله هاله هم یه بلوز و شلوارک خوشگل برای یونا آورد که تو عکس تنشه.خاله آنی هم که عروسک قطره رو برای یونا آورد که پاپ اسفنجی کادو خاله نیلان تنها نباشه.اینم عکس یونا با لباسی که خاله هاله زحمت کشیده و قطره و پاپ اسفنجی که خاله آنی و خاله نیلان لطف کردن :

یونا و کادو هاش.

مامانم هم که زحمت کشیدو یه عالمه ماهی و همه نوع سبزی پاک کرده و خرد کرده  فریز کرده و ترشی فلفل و ... به همراه یه جارو شارژی برامون آورد.اینم عکسش :

 

کادو مامان عاطی

 خلاصه این چند روز خیلی خیلی به همه ما خوش گذشت.از فرصت استفاده کردم وبرای عروسی هم یه قسمت از خرید ها رو کردم.آخه با یونا و تنهایی خرید کردن خیلی سخته.

موش کوچولوی من این روزها نسبت به رنگها کنجکاو شده.یه لباس رنگ رنگی تنم بود و یکی یکی انگشتشو میگذاشت رو هر رنگی و میگفت : این چیه؟.منم بهش جواب میدادم زرده قرمزه سبزه و به نارنجی که رسید گفتم اینم نارنجیه.گفت : نه این پفکیه.مامانی این ناننجی نیست .این پفکیه.

تو ماشین ایستاده بود و نمینشست.گفتم پسرم خطرناکه ایستادی.بابایی ترمز بگیره میوفتیا.گفت : نه حواسم هست.

عاشق کامیون و اتوبوسه.تو خیابون همش دنبال کامیون و اتوبوس میگرده و میگه : اتوبوس بوداااا....اینم یکی دیگه اتوبوس.....اتوبوس میخوام نیگاه کنم....اتوبوس کجاااااست......إه کامیون.....مامانی کامیون بودااا...

ریحانه اومده بود که با هم بازی کنن.یادم نیست یونا چیکار کرد که من خنده ام گرفت و خندیدم و یونا هم خندید.بعد به ریحانه گفت : نینانه خندت بگیره.

ریحانه : خنده ام نمیگیره

یونا : پسر بدی نباشا.پسر خوبی باش.کار بد نکن.

ریحانه : من دخترم.پسر نیستم.

یونا با عجله : منم دخترم.سپر نیستم .

آقا یونا با شیشه ای که توش گوش پاک کن بوداومد تو حمام:

من : یونا پس گوش پاک کن های توش کجاست؟

یونا : چی ؟ مامانی چی میگی؟

من : میگم تو این شیشه گوش پاک کن بوده.چیکارش کردی؟

یونا : همشو ریختم تو اتاگ(اتاق).میخوام آب توش کنم.آب بازی کنم.

 وشیشه از دستش افتاد و شکست.

یونا : چی شد؟مامانی چی شد؟ترسیدم

من: نترس مامانی .شیشه شکست.

یونا : شیشه؟شیشه شکست؟اشکالی ندایه.بابا سعید یکی دیگه میخره.

تعداد شعرهایی که بلده خیلی زیاد شده و بدون اینکه ما بهش بگیم خودش همه رو میخونه.

یونا:دستایم کجایی؟ کجایی؟اینجایم اینجایم.حال شما چطوره؟خیلی ممنونم. خیلی ممنونم .

و شعرهای خوشگل خوشگل دیگه رو میخونه.

من و یونا سرما خوردیم.ناراحتم آخه یونا از من سرما خورده.خدا کنه پسرکم زود خوب شه.راستی یادم رفت بگم که روز شنبه چقدر روز بدی بود.آخه بعد ازهشت روز که یونا پیش خاله نیلان بود و سه روز که مامان اینا اومدن و یونا تقریبا یازده روز نرفته بود پیش پرستارش,میخواستم ببرمش پیش پرستار و از دلهره تا صبح نخوابیدم.همیشه همینجوره.وقتی مامان اینا میان خوشحالم و وقتی میرن دلم میسوزه باز یونا رو صبح که خواب نازه و مثل عروسک قشنگ خوابیده بغل کنم و ببرمش از خونه بیرون.از فکر اینکه وقتی چشمای قشنگشو باز میکنه میبینه تو خونه نیست و خاله و مامان عاطی و بقیه کنارش نیستن دلم میلرزه.

تا بعدبای بای

موش کوچولو

 پ.ن.۱ : ما از اومدن دایی علی با مامان اینا خبر نداشتیم و با اومدنش کلی خوشحالمون کرد.



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed