هستی-تولد رضا - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٧ :: ٤:٤٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

بعد از ظهر پنج شنبه هستی اینا اومدن خونمون که یونا و هستی اول به مدت چند ثانیه از هم خجالت کشیدن و بعد شروع کردن.یونا که کلی از اتاقش و وسایلش تعریف کرد(إه اتاغمه(اتاقمه)...خرسیه.. نیگاه کن ماشین ... ماهی یاا...) و بعدش هم که هر دو یه دوچرخه و یه عروسک و یه چیز میخواستن.یکی میخواست در رو ببنده و اون یکی دوست داشت در باز باشه.کم کم رابطشون بهتر شد که آخر شب شد و هستی اینا رفتن.کلی نقاشی کشیدن و به فریزر زدن.دور میز میچرخیدن.پرش یا به قول یونا پیش بازی که دیگه جای خود رو داشت و ما همش نگران همسایه پایینی بیچاره بودیم. یونا کلی بهش خوش گذشت و کلی از صحبتاش خندیدیم.وروجک به هستی میگفت: هستی  جون چرا شیطونی میکنی؟همیشه عکس گرفتن همزمان از یونا و هستی برام سخته.اینم چند تا عکس :

یونا و هستی

 

 

 

 

 

 

برای یونا دفتر وایت برد و ماژیک و پاک کنش رو گرفتم که ماژیکشو یه

شبه درشو وا گذاشت و خشکش کرد.ولی خیلی خوشش اومد.

وروجک همه زندگیمون رو رنگ رنگی کرده.و فرش بیچاره از کرم به هفت رنگ تبدیل شده.با مداد شمعی کشیده روی مبل و بعد با خودش میگه: بابا سعید جان ببخشید رو مبل کشیدم.

خیلی رو صحبت کردن من و بابا سعیدش حساس شده و اصلا دوست نداره ما با هم صحبت کنیم.تا میبینه من و بابا سعید در حال صحبت کردنیم بلند بلند یه چیزی رو تعریف میکنه یا ازمون چیزی میخواد که بهش بگیم یا براش بیاریم.

جدیدا بعضی وقتابا یه لهجه و مدل خاصی صحبت میکنه که خیلی خنده دار و بامزه است . 

پنج شنبه تولد آقا رضای شیطون بلا هم بود که تولدشو بهش تبریک میگم و از طرف خودم و یونا و بابا سعیدبراش بهترینها رو آرزو میکنم.

تولد آقا رضا مبارک

جمعه بعد از ظهر خاله سهیلا برای رضا جشن تولد گرفت.سه تایی آماده رفتن بودیم که بابا سعید یادش اومد یونا کلید ماشین رو ازش گرفته و حالا بگرددنبال کلید.همه خونه رو زیر و رو کردیم و اثری از کلید پیدا نشد که نشد.آخرش من و یونا با آژانس رفتیم و هنوز هم  کلید پیدا نشده و خدا رو شکر کلید یدکی رو بابا سعید پیدا کرد مگرنه کلی دردسر داشتیم.بابا سعیدش ازش میپرسه:  کلید رو چیکار کردی؟میگه: گمش کردم.بابا سعید قهری؟؟

خاله سهیلا به رضا و رزا کفش و لوازم اسکیت کادو داد و نتیجه این شد که تمام مدت جشن رضا و رزا با لوازم اسکیت بودن و حتی رقصشون هم با کفش اسکیت بود.

یونا و رزا

اولش که رسیدیم دو تا ظرف پفک و چیپس رو میز بود که بچه ها میخوردن.یونا هم همینکار رو میکرد و میرفت یه دونه یه دونه برمیداشت و میخورد تا این که زن عموی رضا و رزا یه بشقاب برداشت و یه مقدار پفک و یه مقدار چیپس ریخت توش و گذاشت جلوی من.یونا با چشمای گرد نگاه میکرد و فهمیدم میخواد یه کارایی انجام بده.یونا هم رفت و یه بشقاب برداشت ودقیقا مثل کار زن عموی رضا و رزا چیبس و پفک توش ریخت و آورد کنار من نشست و خورد.خاله سهیلا داشت تو آشپزخونه کیک تیکه میکرد.رفته دم در آشپزخونه میگه : آاله سهیلا چیکار میکنی؟کیک تیکه میکنی؟یادش بود دفعه قبل خاله سهیلا از تو یخچال بهش بستنی داده میگفت آله سهیلا بهم از اینجا بستنی میدی؟

نفس مامان

عشق مامان

پیشی کوچولو

اینم از آترین دختر عمه رضا و رزا که خیلی بامزه بود و کلی از گل پسر ما خوشش اومده بود :

اینو نگاه نکنید

یونا و آترین

امروز رفتم دنبالش خونه پرستارش اولش که کلی ذوق کرد و بعد گفت:بابایی تجاست؟ادایه؟الان میریم پیشش؟ مامانی بغلم کن.بغلش کردم رو کرد به عرفان و گفت:مامانت الان میاد.بعد گفت : مامانی فرناز نیستش.رفته شوشتر.موقع خداحافظی هم کلی بابای کرد و به مامان جون هم گفت : دستت درد نکنه به سیامت.

یونا از ایو ایو (عروسک چرا) و سیا ساکتی خیلی خوشش میاد. اون روز صدام زده مامانی بیا ببین خوابیدیم و رفتم و دیدم سه تایی خوابیدن تو استخر .ببینید ؟(به سر سیا تو عکس اولی دقت کنید.)جالبه دراز میکشه بعد از  چند ثانیه کوتاه بلند میشه میگه بیدار شدم.مامانی مامانی بیدار شدم.

یونا و دوستان

آقا یونا از وسایل شوینده هم خیلی خوشش میاد و اینجوری است که من باید مرتب وسایل شوینده ای رو که آقا یونا آورده از گوشه و کنار جمع کنم و بعضی وقتا هم نتیجه اش ریختن نصف بیشتر نرم کننده توسط یونا خان به روی فرشه و ریختن  پودر کف آشپزخونست و ... و....دراشون رو هم باز میکنه و وقتی در شیشه پاک کن ها روکه یه پیچ داره میبندم که نتونه بپاشه میگه:این چه جوری میشه؟ برم یکی دیگه بیارم.وبا دو  میره و  یکی دیگه میاره.

یه جوراب وقتی کوچولوتر بود خاله آنی براش گرفته که آبیه و روی آن گلای صورتیه.و رنگ و مدلش صد در صد دخترونه است .راستش هنوزم نمیدونم خاله آنی چرا اینو برای یونا گرفته به هر حال یونا خان عاشق این جورابه شده و همش میخواداینو پا کنه و منو اینجوری کنهکلافه.آخرش پنج شنبه صبح گفتم بپوش عزیزم  اگه کسی هم پرسید میگم این دخترم یاناست.قهرو یونا نیست.

وقتی قربون صدقه اش میرم بهش میگم پنبه(آخه یونا مثل پنبه نرمه).پنبه من.

اون روز تلوزیون داشت یه زنبور نشون میداد به زنبوره میگه:پنبه پنبه پنبه من

 بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed