رباط - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ :: ٤:٠٠ ‎ب.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام 
جمعه از صبح من و فلفل و بابا سعید با خاله سهیلا و عمو منوچهر و رضا و رزای شیطون بلا و عمو و زن عمو و دخترهای
گلشون یاسمن و گلشن رفتیم رباط.

خیلی خوش گذشت یونا که سر از پا نمیشناخت و قبل از رسیدن با حیوانات توی راه کلی مشغول بود و همش منتظر بود که یه آقا الاغه جدید ببینه.یه جا هم از یه فاصله یه گاو دید و گفت مامانی این چیه؟فیله؟یه مرغ رو هم دید و گفت اینم آقا مرغستنیشخند.خلاصه کلی با دیدن حیوانات بهش خوش گذشت.بعدشم که مشغول آب بازی و جابه جا کردن وسایل و بازی با بچه ها بود.مخصوصا رضا رو خیلی دوست داره و هر کاری رضا میکنه دوست داره انجام بده.رضا چوب بازی میکرد یونا هم چوب میخواست.رضا رفته بود بالا و یونا کلی صداش میکرد رضا رضا بیا پایین.هر جا رضا میرفت یونا هم دوست داشت بره.اینم یونا و آقا رضای شیطون و وروجک:


وروجک داشت با بابا سعیدش میرفت آب بازی ازش خداحافظی کردم برگشته دستشو با مزه تکون میده و میگه:چه حرفایی میزنی مامانی.
داشتم این جریان رو امروز پشت تلفن برای مامانم تعریف میکردم و به مامان گفتم نمیدونم از کی این جمله رو شنیده که تو ذهنش مونده و یاد گرفته.نگاهم کرد و گفت:از خاله سهیلا
اینجا رضا افتاده و پاش درد گرفته یونا داره همدردی میکنه:

اینجا داره میگه ببعی پیش(payesh) کن:(پیش همون پرش به زبان یوناست)

 اینجا هم داره از تشت آب بازی(یونا به آب بازی میگه تشت آب بازی )کیف میکنه:

اینم بقیه عکسا :

 خیلی خوش گذشت فقط باید خدای مهربان رو شکر کنم که از دو تا خطر بزرگ نجاتمون داد.یکی تو مسیر که نزدیک بود تصادف بدی کنیم و یکی هم که راه رسیدن به رودخونه رو اشتباهی رفتیم و تو یه ارتفاع بلند با سراشیبی تند من سر خوردم و با من سعید و یونا هم که جلوی من بودن سر خوردن و نزدیک بود سه تایی پرت بشیم.یونا اینقدر ترسیده بود که میگفت تشت آب بازی نمیخوام.

خدای مهربان شکرت میکنم که همیشه و همه جا هوای ما رو داری.
دیروز هم نرفتم اداره و از صبح در خدمت پسر گلم بودم.قربونش برم من خیلی خوشحال بود و همش صدام میزد و  سلام میکرد و
میبوسیدم.کلی با هم بازی کردیم.چه خوب بود همیشه پیش گل پسرم بودم.
صبح هم با هم رفتیم خرید.گفت انگور میخوام.یه نایلون برداشته و خودش انگور گذاشته توش.آقا کوچولوی من.دوستت دارم یه عاااالمه
همش بهم میگه دوست ندایم یه عالمه دوست ندایم اصلا دوست ندایم.یعنی راست میگه؟آخه وقتی من میگم من دوست دارم اونم میگه من هم دوست دایم.
پروژه از پوشک گیری خیلی عالی پیش رفته فقط مشکل شبهاست که خوابه.به نظرتون چیکار کنم؟
خدمت مامانای نازنین بگم که بستنی یخی ساخت مامان لیلی همونطور که عکسشو گذاشتم فرمول پیچیده ای نداره و من فقط شربت سانکوییک درست میکنم و توی این جاها میریزم و میذارم تو فریزر که یخ بزنه.یونا تا حالا با هر چی درست کردم خوشش نیومده با شیر هم امتحان کردم و فقط سانکوییک دوست داره.میخوام براش با شربت آلبالو و ویمتو هم امتحان کنم.

 
فرزانه جون مامانی دو قلوهای نازنین که با یونای من یه روز تفاوت سنی دارن از من یه سوال کرده بودن که آدرس وبلاگشون رو نذاشتن.نمیدونم اصلا وبلاگ دارن یا نه.فرزانه جان لطف کنید اگر وبلاگ دارید آدرسشو برام بذارید و اگر نه تو کامنتای همون پست که سوالتون بود جواب شما رو دادم.
تا بعدبای بای

پ.ن.۱ : نمیدونم چرا نوشته های زیر عکسا برعکس دیده میشه اگه کسی میدونه لطفا برام کامنت بذاره.لبخند



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed