22 ماهگی یونای من - یونای من

 
یونای من
یــونا هدیه ای است از طرف خداوند کـه در 28 مرداد ماه 1385 بـه مـامـان لـیلـی و بابا سعیـد بـخشـیده شد.یونا لقب حضرت یونس است , بــه معنی خداوند میدهد.آدرس اینستاگرام یونا youna2.nadaf
چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧ :: ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ::  نويسنده : يونا,مامان و بابا

سلام

دیروز یونای من ۲۲ ماهه شد.گل پسر ۲۲ ماهه من قشنگ صحبت میکنه.و یه لجباز کوچولوی با ادب است.نمره آداب معاشرتش هم ۲۲ استچشمک سلام و خداحافظی و بفرمایید(وقتی چیزی میده به کسی) و خوش اومدی(وقتی تو خونست و یکی از بیرون میاد) و دست شما درد نکویه(نکنه) رو میگه و درست و به موقع تو جملاتش استفاده میکنه.هنوزم هم خدا رو شکر حسودی تو وجودش نیست و مهربون و مهمون نوازه و همه رو دوست داره.اینم عکس ۱۰ ماهگی یونا است یعنی پارسال همینموقع که در حال پفک خوردن خوابش برده:

 

Glitter Graphics

پسر ناز مامان ۲۲ ماهگیت مبارک

شنبه دومین جلسه کلاسم بود جلسه اول یونا پیش بابا سعید بود و خیالم راحت بود و در واقع از این جلسه نگرانی من شروع شد(روزهای زوج کلاس دارم).  تا  ساعت ۴ که رفتم دنبال یونا دل تو دلم نبود.البته تا ساعت ۴ یه بار خودم زنگ زدم به پرستارش که گفت خوب  است و مشکلی نداره و یه بار هم بابا سعیدش زنگ زده بود که  یونا داشت بستنی یخی میخورد.(براش ۴ تا بستنی یخی فرستادم که هم خودش بخوره هم به دوستاش بده. میدونستم بچه ام اهل تعارفه و تنهایی خوردن بهش نمیچسبه)

رفتم دنبالش خواب بود.آوردمش خونه و خوابوندمش یه لحظه چشمای قشنگش رو باز کرد و لبخند زیبایی برام زد و گفت: مامانی و باز خوابید.بغض گلوم رو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد.خدایا چقدر من این فرشته کوچولو رو دوست دارم.خدایا بازم شکرت میکنم.

این روزها یونا شده مخ و مخ و مخ مخالفمعصبانی

من : یونا بریم حمام؟

من دو و یونا دو

یونا : نه...نه....حمام نیام.

من : یونا لباساتو عوض کنم.

من دو و یونا دو

یونا : نه ...نه....بویو...بویو...مامانی بویو....

خلاصه تو  در آوردن و پوشاندن  کفش و لباس و هر چیزی که فکر کنید یونا خان لجبازی میکنه.تا بخواهیم بریم بیرون دو ساعت باید گرفتار باشیم تا آقا کوچولو لباس تن کنه.دیگه موقع بیرون رفتن من و بابا سعید اینجوری هستیمکلافهکلافه.

میگه بیرون نمیام. میریم بیرون میاد دنبالمون میگه میام لباس میپوشم.میاییم تو میخنده میگه نه نمیپوشم.بیرون نمیام.خلاصه نیم وجب قد و بالا سرکارمون میذاره.ابله

ممنونم از مامانای عزیز که برام در این مورد کامنت گذاشتن و گفتن فلفلی میخواد مستقل بشه و اقتضای سنشه که اینجوری لجبازی میکنه.

شنبه  هم بردیمش پارک ساحلی کیانپارس  که کلی بهش خوش گذشت

 و با یه آقا خرگوشه اومد خونه.

پیتزا چی چی نی هم  که خیلی دوست داره براش گرفتیم ولی عجیب بود که بازم گفت نه نیخوام و نخورد.

وقتی یه چیزی میخواد باز کنه که نمیتونه و کاری میخواد انجام بده که نمیشه میگه:این چه جور میشه؟

یکشنبه ظهر که رفتم دنبالش پرستارش گفت: که از صبح بستنی یخی خواسته.

گفتم: وااای براش درست نکردم.

یونا گفت:بخر.از عمو رضا(سوپری سر کوچمون)بخر.مامانی بابا سعید تجاست؟رفته ادایه؟

من : آره پسرم

و خلاصه از مامان جون و دوستاش خداحافظی کرد:

یونا: :خدافظ. به سیامت(به سلامت)

و با هم رفتیم سوپر.البته سوپر سر کوچه پرستارش نه سوپر عمو رضا.چون فلفل خان تو خوردن بستنی یخی خیلی عجله داشت.وارد سوپر که شدیم قبل از این که من سلام کنم یونا به آقای فروشنده گفت  : سیام.

قربونت بره مامان که خوش سلامی .

از سوپر که اومدیم بیرون گفت : مامانی دست شما درد نکویه(نکنه)

و من :قلبقربونت برم من.قابلتو نداشت پسرکم.نوش جانت

بستنی یخی گرفتیم ولی بستنی یخی بیرون رو خیلی دوست نداره و براش بستنی مامان لیلی ساخت نمیشه.تو اوج شلوغی و ترافیک گفت نمیخوامش بندازمش دور.گفتم نگهش دار الان میرسیم خونه.

یونا:نه نمیخوام.دستم سوز میاد

من:خوب بندازش پایین

یونا:نمیندازم پایین

خلاصه ازش گرفتم و انداختمش.تا انداختمش ...

یونا:بستنی یخی توووش؟بستنی یخی تجا انداختی؟تجااااست؟

من:خودت گفتی نمیخوام پسرم.

رسیدیم خونه و از توی پارکینگ:

یونا:خونه نیام.نینانه دوست دایم.

من:بذار بریم بالا پسرم.

رفتیم بالا مستقیم رفت در خونه ریحانه اینا ایستاد.در زدم و از مامان ریحانه اجازه گرفتم و با ریحانه اومدیم خونه.یعنی ریحانه اومده که با هم بازی کنن.یه خورده از رو مبل پریدن و اتاقشو که من تازه مرتب کرده بودم  کاملا به هم ریختن و یونا خان اومد سراغم:

یونا:بستنی میخوام.

بهشون دادم.

یونا: اینو نمیخوام.

من:پس چی میخوای؟

یه بستنی یخی از قبل مونده بود دادمش و گفتم:این رو میخوایی؟

یونا:نه...بستنی بزگ(بزرگ)میخوام.بیه بیه(بغل بغل).نیگاه کنم.

بغلش کردم و نشونش دادم ببینم چه بستنی میخواد همون رو که داده بودمش برداشته و میگه.اینو میخوام.اینو دوست دایم.بستنی بزگ(بزرگ) بوخویم.

فقط بستنی یا رو له کردن و نخوردن و یونا اومد:مامانی عفا(یعنی غذا) میخوام.براش کتلت و گوجه و پلو کشیدم.یونا:نه اینو نمیخوام.مغ(مرغ) میخوام.مرغ کشیدم که اون هم نخورد و ریحانه خواست بره خونشون با ریحانه رفت.سریع غذامو خوردم و رفتم دنبالش و با کلی گریه آوردمش خونه.میگفت نینانه میخوام.نینانه دوست دایم.

بعد از ظهر هم رفتیم پلاسکو که بعدش ببرمش پارک ولی پلاسکو رو به پارک ترجیح داد و نمیومد بیرون.دیدنی بود.کیف میکرد.جارو برمیداشت سبد میگذاشت و خلاصه هر چی دوست داشت همه یکجا جمع بود.حیف که خجالت کشیدم جلوی جمع ازش عکس بگیرم.گفتم میگن عجب مامانی داره از کار خرابی های بچه اش عکس میگیره.دور تا دور مغازه میچرخید.یه لحظه دیدم دو تا ظرف آبی بزرگ (ظرفای سفیدی که درشون قرمزه)تو دو تا دستشه و داره میچرخه.دیگه به پارک نرسیدیم و دیدیم بیرون نمیاد با بابا سعید از مغازه اومدیم بیرون و پشت دیوار قایم شدیم.اومد بیرون و دنبالمون گشت تا دیدمون زد زیر خنده و گفت:تیو بازیییی و اومد پشت دیوار ایستاد.گفتیم بریم دیگه.گفت:تیو بازی کنیم.من و بابا سعید خسته :تعجبکلافهاوه

وقتی سی دی چی و چرا میبینه یه تبلیغ هزار خانه توش هست که یونا همیشه میگه اینو میخوام.براش گرفتیم که نیم دقیقه هم باهاش بازی نکرد.ظاهرا تبلیغشو دوست داشته نه خود هزار خانه رو.

این شیشه شیر هم خوشش اومد که گرفتیمشخجالت.راستش با هستی که مامان بازی میکنن یونا نی نی هستی میشه از این شیشه ها میخوره.

اینم یونا در حال خوردن آبنبات چوبی که خیلی دوست داره.البته دوست نداره بخوره . میگه آبابا بخر. بعد میگه : بازش بزن(بازش کن) و بعد هم یه کم میخوره و از شیشه ماشین پرتش میکنه بیرون  و میگه :انداختمش دور و بعدشم میگه :آبابا توووش؟تجاست؟

یه بسته آدامس گرفته بودم بدون اینکه یونا ببینه تو کیفم گذاشته بودم.تو آشپزخونه بودم که صداش رو از پشت سرم شنیدم:مامانی چی خییدی؟

من: هیچی مامانی.دارم ظرف میشورم

یونا:آدامس خییدی؟

سرمو برگردندونم دیدم بسته آدامسم دستشه

من:تعجباز کجا آوردی؟

یونا:از کیف مامانی.

آخرین اسامی بابا سعید:

بابا سعید جان-سعود جان-بابا سعیدم.

به من بعضی وقتا میگه مامان لیلی ولی بیشتر مامانی صدام میکنه.

پسرکم دستاشو دور گردنم میندازه و اینقدر قشنگ چند تامیبوستم که دیگه دوست دارم فشارش بدم و بوخورمش.قلب

همسایه پایینیمون یه خانم مهربونه که دو تا پسر بزرگ داره.  دو روز پیش اومد  خونمون و خواست یونا رو ببره که طوطی رو که خریدن بهش نشون بده که یونا خوابش میومد گفتم خودم یه روز دیگه میارمش پایین.دیروز از راه اداره بردمش طوطی بینی که اصرار کردن یونا بمونه.منم از فرصت استفاده کردم سریع رفتم بالا لباسامو عوض کردم و اومدم پایین دنبالش و تا اومد بغلم و گفت.حایا(حالا)بریم خونه نینانه.(ریحانه واحد رو به رویی ماست).ظاهرا از دست آقا یونا باید همه واحدها رو بچرخیم و یه سری بزنیم بعد بریم خونه.

اینم یونا و ریحانه یکی از روزهایی که بستنی یخی هم داشتیم این بستنی یخی هم داستانی شده دیروز که رفتم دنبال یونا, فرناز همکلاسیش بهم گفت بستنی یخی میخوام.مامان جون پرستارش گفت بد عادتشون کردی یه روز که براشون نمیفرستی همشون دنبال بستنی یخی میگردن.

بستنی یخی مامان لیلی در خدمت شماست میتونم تو شهرهای شما هم یه شعبه بزنمنیشخند

یونا و ریحانه

اینم یونا وروجک:

دو تا عکس آخری پست قبلی رو تازه گذاشتم.

تا بعدبای بای

 



موضوع مطلب :
موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
صفحات وبلاگ
RSS Feed